<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
<channel>
<title>interview</title>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/interview/</link>
<description></description>
<copyright>Copyright 2009</copyright>
<lastBuildDate>Fri, 17 Aug 2007 14:54:54 +0000</lastBuildDate>
<generator>http://www.movabletype.org/?v=3.33</generator>
<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

<item>
<title>انتظاری که خود زندگی است</title>
<description><![CDATA[<p>روزنامه رستاخیز (شماره 493 چهارشنبه 24 آذر ماه 2535 شاهنشاهی)</p>

<p><strong>در اینجا مرگ بصورت یک حادثه رخ نمی نماید، بلکه آنچه مورد نظر است نفس مرگ و واقعیت آن و نه شکل مادی و ظاهری آن است.</strong> </p>

<p>از جمشید چالنگی </p>

<p><em>نیویورک نیویورک <br />
نویسنده : عباس زاهدی<br />
کارگزدان : محمد علی کشاورز<br />
بازیگران: فرزانه تائیدی، پری امیر حمزه، حمید طاعتی، محمود هاشمی و محمد علی کشاورز<br />
محل اجرا: تاتر کوچک تهران</em></p>

<p><img alt="ny1.jpg" src="http://www.farzanehtaidi.com/interview/archives/images/ny1.jpg" width="160" height="401" class="photo-right"/>آنسوی زندگی همیشه مرگ وجود داشته است، بصورت واقعیتی غیر قابل تردید و حتی وراتر از این بسیاری بر این عقیده اند که مرگ در نفس زندگی جاری است. این موضوع از دیرباز در زمینه های مختلف هنری مطرح بوده است. <br />
«نیویورک نیویورک» نوشته عباس زاهدی و به کارگردانی محمد علی کشاورز را در رفتاری با چنین موضوعی بر صحنه تاتر کوچک تهران میبینیم. تردیدی نیست که استعاره و تمثیل همیشه در زمینه ی تاتر مورد استفاده قرار گرفته و حتی بسیاری از نمایشنامه ها را میشناسیم که یکسره  با بهره مندی از این عوامل موضوعات مورد نظر خود را بیان داشته اند. «زاهدی نیز در بیان آنچه میخواهد بگوید از این عوامل استفاده میکند. <br />
در نمایشنامه ی او ما با یک خانواده ی چهار نفره روبرو میشویم مرکب از پدر، مادر،و یک دختر و پسر جوان. خانواده ای که در انتظار آمدن کسی است تا آنها را به نیویورک ببرد. مهمترین عاملی که در ابتدای نمایشنامه بر آن تاکید میشود ( در پرده اول) انتظار است، انتظاری که خود زندگی است. به این مفهوم که اگر تصور کنیم انسان در تمامی لحظات زندگی خود نسبت به واقعیت مرگ اگاهی داشته باشد ، بی تردید زندگی اش چیزی نخواهد بود جز یک انتظار طولانی برای رسیدن به مرگ. افراد این خانواده نیز نسبت به چنین واقعیتی آگاهی دارند. آنها در دایره بسته روابط خویش به آن نتیجه رسیده اند که زندگی جز انتطاری طولانی برای مردن نیست. از سوی دیگر اما، نسبت به زمان فرارسیدن آن و نیز چگونگی رفتار و خصوصیات مرگ فاقد آگاهی هستند. و این البته در ابعادی حقیقی نیز میتواند درست باشد چرا که می دانیم «انسان» یا همه آنچه که در باره حقیقت مرگ میداند دانشی گسترده نسبت به خصوصیات آن ندارد. و همین است که مرگ همیشه به صورت یک ابهام و یک سوال در زندگی بشر طنین انداز بوده است. تلاش فردی هر یک از افراد خانواده ای که «زاهدی» تصویر میکند برای رسیدن به رهائی و دریدن پوسته ئی که آنها رااحاطه کرده است باعث میشود تا هر کس به گونه ای خودخواهانه و دور از درخواست های دیگران عمل کند. در حقیقت نویسنده با اشاره به این موضوع طبیعی که انسان همچنانکه در مردن ، در زندگی نیز تنهاست، آدمهایش را بر چنین اساسی بررسی میکند و از اینرو است که روابط آدمهای نمایشنامه اش آنگونه که به ظاهر توقع میرود شکل نمیگیرد. هر یک به تنهائی بر آن است تا در آخرین باری که «رهاننده»ی آنها به دیدارشان خواهد آمد همراه او برود. برای دریافت این موضوع نگاه کنیم به رفتار «ماشا» دختر خانواده در پرده ی او با «ساشا» برادرش رفتاری خشن، خودخواهانه و بر اساس آخرین امیدهای موجود برای رهائی. تردیدی نیست که در این شرایط اخلاق نخستین عاملی است که ارزش های خود را در روابط از دست میدهد چرا که مثلا «ماشا» دیگر «پدر»ش به عنوان «پدر» نمی نگرد بلکه به صورت آدمی میبیند که در مسابقه ئی قصد پیشی گرفتن از او را دارد، مسابقه ئی که در انتهای آن انسان به رهائی مطلق دست می یابد. «زاهدی» چنین موضوعی را زمینه اصلی روابط آدمهایش قرار میدهد و در گسترش این زمینه است که وجود کلماتی که احتمالا شنیدن آنها ناخوش آیند مینماید، توجیه میشوند. چرا که پیشتر اشاره کردم در روابط آدمهای «نیویورک نیویورک» اخلاق مدتها است که ارزش های خود را از دست داده است. </p>

<p><img alt="ny2.jpg" src="http://www.farzanehtaidi.com/interview/archives/images/ny2.jpg" width="160" height="401" class="photo-left"/>گفتم که زاهدی در بیان موضوعات مورد نظر خود از استعاره و تمثیل نهایت استفاده را میکند و در حقیقت نوشته ی او دارای پرده ای است در ظاهر که با کنار رفتن میتوان مفاهیم اصلی اش را دریافت. در این پرده ی ظاهر، روابط و شکل ظاهری آنها و نیز برخورد ها مطرح میشود اما در پس آن ، کنش های آدم های اثر برخوردهای درونی آدمها با مسائل و نیز انتظار و برخوردهای واقعی این آدمها جریان دارد. زاهدی درام را از همین طریق می آفریند از طریق برخوردهای درونی آدمها با مسائل و واقعیت ها. به تعبیری دیگر، از طریق برخورد زندگی با مرگ و در نهایت این برخورد مضمحل شدن تدریجی زندگی در واقعیت مرگ. شکل ظاهری این برخوردها را میتوان در گفتگوی «ماشا» و «ساشا» در پرده نخست دریافت و نیز اوائل پرده دوم و در گفتگوی" مرد" با" پدر" و" مادر". در این گفتگوها شاهد باور و ناباوری آدمهای اثر در برخورد با واقعیت مرگ میشویم که در حقیقت به نوعی جان کندن و تبدیل آخرین امیدها به نومیدی صرف میماند. و در این شرایط است که مردن شکل میگیرد. مردنی که" زاهدی" آنرا به تمثیل، سفری مینمایاند، سفر به" نیویورک " که در انجا که هر چیز در شان خود دوست داشتنی است و همه یکدیگر را دوست دارند. در نمایشنامه، این رفتن، و این سفر به وادی مرگ بصورت رقصی کوتاه مدت جلوه گر میشود. که البته این به نوعی ظرافت نویسنده را در استفاده از استعاره و تمثیل میرساند. و نکته در این است که در اینجا مرگ به صورت یک حادثه رخ نمی نماید، بلکه آنچه مورد نظر است نفس مرگ و واقعیت آن  نه شکل مادی و ظاهری آن است. پس از این موضوعی را که نویسنده بلافاصله مطرح میسازد مسئله استمرار و تسلسل واقعیت ها در نسل های انسانی است، به این شکل که میبینیم پس از مرگ "پدر" و" مادر" ، "ماشا" و" ساشا" با قبول آنچه که احاطه شان کرده است همان کاری را ادامه میدهند که پدر و مادر نیمه تمام گذاشته اند. و میبینیم که سادگی تمثیل مورد استفاده ی زاهدی برای القای این مفهوم به گونه ای است که درک آن برای خواننده متن به سادگی امکان پذیر است. <br />
در کل" نیویورک، نیویورک" در زمینه نمایشنامه نویسی ما یک حرکت تازه است ، بخاطر مفاهیمی که عرضه میکند و نیز بخاطر شفافیتی که در شکل بیان این مفاهیم دارد. در اجرا، تمامی آنچه که در متن مورد نظر است بر صحنه شکل میگیرد. نخستین عاملی که کشاورز در صحنه به خلق آن موفق میشود ضرب نمایش است. به این مفهوم که زیر و بم های ضرب اجرای او به گونه ئی است که به فراخور خواستهای متن از انعطافی که باید برخوردار میشود." کشاورز" حرکت نمایشی اجرای خود را از دو طریق بدست می آورد. نخست از طریق تشریح موضوع و روشن ساختن مفاهیم مورد نظر که در گفتگوها مطرح میشود. و دوم از طریق رفتار بازیگران. بهترین نمونه های این عمل" کشاورز" را به عنوان کارگردان ، در پرده اول و در برخوردهای" ماشا" ( فرزانه تائیدی) و" ساشا" ( محمود هاشمی) میبینیم. در این برخوردها، که البته شکل خاموش تر آن را در طرف دیگر صحنه میبینیم، تمامی آنچه که در متن درباره ی امید، زندگی و رهائی مطرح شده است بر صحنه شکل میگیرد. و یک نکته مهم این است که" کشاورز" تعادل صحنه خود را از نظر عرضه مفاهیم با جریان دادن به حرکات یک نسل ( ماشا و ساشا) در یک طرف صحنه و با سکون نسلی دیگر ( پدر و مادر) در طرف دیگر صحنه بدست می آورد.و ظرافت کار کشاورز در این است که این دو طرف صحنه را به عنوان دو سوی متضاد مطرح نمیکند بلکه این امکان را می افریند تا تماشاگر بتواند" سکون" را در یک طرف صحنه بعنوان نتیجه نهائی حرکت در طرف دیگر صحنه دریابد. همانطور که در گفتگوهای نمایش در می یابد که مرگ نتیجه نهائی "زندگی" است. اشاره کردیم که" کشاورز" حرکت نمایشی را در اجرای خود از دو طریق بدست می آورد اما آنچه که علاوه بر این مهم است، که در اجرا نقطه تلاقی و تلفیق این دو طریق در صحنه پردازی است که نمود می یابد. <br />
در انتهای پرده اول اجرا به نمونه خوب دیگری در این زمینه بر میخوریم. ورود" مرد" ، عکس العملی که دیگران در این لحظه دارند و خاموش شدن تدریجی نور صحنه در هماهنگی با هم به شکلی است که موضوعی را که قصد دارد بگوید، به راحتی القا میکند. در حقیقت اجرای" کشاورز" بدنبال یافتن زمینه ای برای متبلور ساختن مفاهیم موجود د رمتن، موفق میشود تا از تمامی عوامل موجود در صحنه بهره بگیرد. و هم از اینرو است که اشیاء در اجرای او فراتر از هویت مادی خود، نمود می یابند. برای دریافت این موضوع دقت کنیم در اشاراتی که فرسوده شدن ورق های بازی میشود، و یا اشاراتی در باره مجله قدیمی که گهگاه" ماشا" آنرا ورق میزند. به این نکته نمیتوان اشاره نکرد که "خسرو خورشیدی" در طراحی صحنه و دکور به شکلی مستقیم در جهت خواست کارگردان و نمایش عمل کرده است. و هم از اینرو است که میبینیم دکور، موقعیت زمانی و مکانی خاصی را در ذهن تماشاگر تداعی نمیکند. <br />
در بازی ها به نمونه های درخشانی از بازیگری برمیخوریم. "فرزانه تائیدی" در نقش" ماشا" توانسته است تمامی توانائی ها و قابلیت های بازیگری خود را متجلی سازد. انعطاف او در برخورد با نقش، تسلطی که بر حرکاتش دارد و رفتار او در انطباق با خواست های نقش به گونه ئی است که کار او را بر صحنه به صورت یک نمونه بسیار خوب و ظریف در تاتر ما جلوه گر میسازد. نگاه کنیم به پرده اول و اهمیت بازی او در متبلور ساختن موضوعاتی که مورد نظر است. بخصوص حرکات او، و حتی جزئی ترین حرکات ( مثلا در پرده دوم پائین آوردن آرام دست راست در نومیدترین لحظات این شخصیت)، در مسیری شکل میگیرند که نقش مورد نظر و تمامی انچه را که از طریق این نقش مطرح میشود برای تماشاگران قابل لمس میکند. در حقیقت خلاقیت این بازگر بر صحنه به گونه ای است که آنچه را به عنوان «زندگی با نقش بر صحنه» میشناسیم ، در ذهن تداعی میکند. <br />
در کنار بازی درخشان" فرزانه تائیدی" به بازی با ارزش" محمود هاشمی" بر میخوریم. این بازیگر نیز در مواردی بسیار، آفریننده لحظات موثری است بر صحنه، بخصوص در جائی که پدر و مادر با لحنی پرخاشگرانه حرف میزند. و در جائی که از" مرد" ملتمسانه میخواهد تا در باره ی" نیویورک" برایش بگوید . بازی محمود هاشمی دقیقا در انطباق با ضرب کلی نمایش عمل میکند. که این نیز در بازیگری امتیاز دیگری برای او محسوب میشود . یکی از امتیازات بسیار مهم دیگر اجرای" کشاورز" در بازی ها است چنانکه علاوه بر این دو بازی خوب "حمید طاعتی" را میبینیم با صلابتی در خور نقش و وقاری که آگاهانه در رفتارش اعمال میشود. در حقیقت بازی او فراهم آورنده ی زمینه ایست که تماشاگر از طریق آن، میتواند مفاهیم نمادین مورد نظر در نقش را دریابد. "پری امیر حمزه" نیز در مواردی در کار خویش موفق ا ست و "کشاورز" در مقام بازیگر، مثل همیشه بازی حساب شده دقیق و موثری دارد. بخصوص در صحنه ی میانی پرده ی دوم هنگام رقص، در هم آهنگی با موسیقی ئی که درست انتخاب شده میبینیم که حس مشخصی را در رفتار خود جاری سازد.<br />
در مجموع اگر" نیویورک نیویورک" در زمینه نمایشنامه نویسی ما حرکت تازه و ارزشمندی است، اجرای "کشاورز" از این متن نیز، اجرائی است دقیق، روان، و با ارزش، و تردیدی نیست که ادامه چنین حرکتی میتواند پشتوانه ی مستحکمی برای تاتر ما در آینده باشد. <br />
</p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/interview/_/#000182</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/interview/_/#000182</guid>
<category>نقد و نظر</category>
<pubDate>Fri, 17 Aug 2007 14:54:54 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>نیویورک .... نیویورک، مرگ آرام ؛ زندگی ناآرام</title>
<description><![CDATA[<p>ستاره سینما <br />
شماره 167 <br />
شنبه چهارم دی ماه 2535</p>

<p>نقد تاتر<br />
از علیرضا وزل<br />
<strong>نیویورک .... نیویورک <br />
مرگ آرام ؛ زندگی ناآرام</strong></p>

<p>نوشته : عباس زاهدی<br />
کارگردان: محمد علی کشاورز<br />
بازیگران: فرزانه تائیدی، محمود هاشمی، محمد علی کشاورز، پری امیر حمزه، حمید طاعتی<br />
طراح: خورشیدی</p>

<p>مرگ، این آخرین و نتها خقیقت موجود و تکرار، دریغ از رنجی که می بریم و انتطاری که التهاب کشنده و سوزانش، تفسیر هستی و نفس وجود بی هویت ما است. <br />
زندگی چیست؟ و مرگ؟ فاصله تولد تا مردن، که چه تلخ می گذرد، تلخ مثل زهر حقیقت که در درون ما است، میجوشد، می گندد، و به تلخکامی های ابلهانه مان، رنگ شکست، رنگ سقوط را میدهد. چه شکستی> سقوط از کجا؟ از ملکوت؟ از مراتب و مناسک والای انسانی؟ دریغ از یک پوزخند، یک زهر خند، زهرخندی که «طنز زندگی» را همانطور که هست و فریب احمقانه ای که خود در خوردنش (مثل عذا خوردن) اصرار داریم، آنجا که شادی شنیدن کلمات زیبا و مروارید آسا، کلماتی که خود برای تکمیل این فریب زشت اختراع کرده ایم، به شنیدن ناله های موذیانه کسی که میخواهد به «مستراح» برود مبدل می شود، فرور فتن و تا «گلو» فرور فتن را به وضوح می بینیم، راستی که چه تلخ است و تلختر وقتی که این فرو رفتن را به رخت هم بکشند و با فریاد و همان «زشتی» که وجود دارد و نمیتوانی انکارش کنی،(اگر ه میخواه یانکار کنی،  چه کسی به تو اهمیت می دهد؟ مگر انکار تو چیزی را عوض میکند؟) <br />
سقوط تو از همین جا شروع میشود ( البته اگر سقوطی وجود داشته باشد و پایگاهی که تو از آن جا سقوط کنی، و چه درد آور است که حتی امید سقوط کردن «یا سقوط مردهام» را هم نداشته باشی). مرگ کم کم روی صورت و وجودت نقش میبندد، رهائی دست یافتن و رفتن به جائی که همه همدیگر را دوست دارند، آزادی مطلق وجود دارد، کسی برای کشتن وقت، خودکشی نمیکند ( بگو، باز هم برایم از نیویورک بگو، بگو ... اخر گفتن که دیگر چیزی ازتو کم نمیکند، راستی تو از نیویورک میآئی؟ نیویورک یک فریب نیست؟ وجود دارد؟) چه میدانم ؟ شاید هم وجود داشته باشد. شاید «مرگ» بتواند تو را به نیویورک ببید، بالاخره باید وسیله ای بیا رفتن به آنجا باشد، حال اگر این وسیله «مرگ» هم باشد، میشود باش کنار آمد و ... <br />
نمایشنامه نیویورک نیویورک نوشته عباس زاهدینشانگر بروز این امیدواری است که با نمایشنامه نویسی از نسل دیگر ( که ساید همین یک نفر باشد کسی چه میداند) روبرو خواهیم شد، نسلی که عباس زاهدی به نمایندگی اش مرگ را می شناسد و از آن مهمتر ( و شاید بدتر) رندگی را هم ... بودن را ، نمودن را... راه رفتن،سکون، ورق بازی (تکرار)، و عطشی را که نسل خودش برای راه یافتن به افقی روشن تر دارد و نیز میشناسدف بهره گیری کامل و یکدشت از «سمبل» و هنر «آثار و نشانه» را .... <br />
نیویورک، درد نسل ما نیست، در نسل گذشته نیست، درد این شهر و آن دیار نیست، سرگذشت انسانها است، داستان زندگی آدمها ... آدم هائی که در دو سوی صحنه زندگی میدانند، «نیویورک» قرنها و قرنها است در ان سوی دیوار تصوراتشان ف به ویرانه ای سوت و کور تبدیل شده استف شهری که برای رفتن به آن باید به کاروان مردگان پیوستف شهری که با آن مشخصات، و ارامشی که خود «فی نفسه» به مرگ میماندف اگر چه نمرده باشی و اینجا است که وقتی میمیرند، «فقط میمیرند» یعنی چطو بگویم مثل ورقهای کهنه ای که باید عوض شوند ( و عوض میشوند، نشل ماشا  و ساشا ، به ورقهای جدید احتیاج دارند )، یعنی تو مارا به نیویرک میبری ؟ .... <br />
داستان نیویورک، خیلی ساده است، خانواده ای به امید کسی که بیاید و از سکون مرگ اوری که اسیرش شده اند رهائی بخشد، مردی که سالها به امید بردشان به «نیویورک» اگر فریب شان هم نداده باشد ( قولی نداده، خودشان میخواهند خود را با رویای نیویورک فریب دهند) ، از وجودشان به صور گوناگون(که نماد صحنه ای آن بهره گیری از جسم مادر «در زمان جوانی» و اینک «ماشا» دختر جوان خانواده است) اسفاده کرده استف ولی سرنوشت دختر تفاوتهائی با مادر دارد، دختر از فریب دهنده (یا رهاننده) بچه دار شده (بچه هائی که هنور مطرح نشده، تماشاگر میداند، توی رختخوابشان به امید روزی که جای پدر و مادر بنشینند انتظار میکشند!» یعنی آگاهی و شناخت بیشتری دارد (نمودار این آگاهی، حالت عصبی اوست) مرد میاید، آمده است که پدر و مادر را به نیویورک ببرد، ولی فری که اینهمه در انتظارش نشسته اند( فرق آنها با ساشا و ماشا در این است که ماهیت سفر را بخوبی انها نمیدانند) وقتی روی مینماید، بوی مرگ میگیرد و خود مرگ میشود، پس این سفر، به دیار آمراشم ابدی است؟! رقص کلاسیک، تانگوی والس گونه مرد با مادر، آخرین نشانه حیات است، رقصی که به گذشته پیوسته، ولی هنوز هم وجود دارد، مثل مرگ، که همیشه وجود خواهد داشت، پدر و مادر میمیرند و مرد، جسدشان را به نیویورک میبرد، دختر و پسر جوان، جای انها را پشت میز ورق بازی میگیرند ولی آگاهی آنها هشدار دهنده است، دختر حتی در ماهیت مرگ نیز شک کرده است، (از انجا که آنها را به نیویورک ببرد؟) راستی از کجا که؟... <br />
پسر «ساشا» افلیج است، شاید درست نمیتواند راه برود، ناله های او جهت خاصی میابند (اگر پا داشتم) وقتی مرگ پدر و مادر را به نیویورک میبرد، پسر با پای خودش میرود و روی صندلی پدر مینشیند، «با پای خودش» ورق های جدید بر میخورند. <br />
بچه ها، آن بالا خوابیده اند (خب مشکلی نیست نوبت آنها هم خواهد رسید و در این سلسله مراتب، نوبت را باید رعابت کرد).<br />
نمایشنامه، سرشار از سمبل و نشانه است و نمایش نیز ... کارگردان نیویورک، عباس زاهدی را «میداند» و این نیمی از کار است، بازیگران ، نمایشنامه را فهمیده اند (البته با نتاسبی منطقی) و به ترتیب خلاقیت بازی شان، محمد علی کشاورز، با میزان سن خوب، و شناخت مقصود نویسنده (منهای چند نکته بویژه درباره نوع فلج بودن ساشا، که نمی بایست بیمارگونه و ترحم طلب میشد) در القاء مفاهیم و نشانه های مورد نظر عباس زاهدی، این نوسنده خوب (که حسابی در آنیه اش امید بسته ایم) در کار خود موفق است و نیز در بازی اش (که اجباری هم بوده است) که به نظر من چه بهتر که مجبور شده خود نقش پدر را ایفا کند و از این جهت نیز امتیازی بریا پیس خود کسب کند. <br />
فرزانه تائیدی بازیگر هنرمند دنیای نمایشی ما و ستاره خوب تاتر، با شرکت در نمایش نیویورک، نیویورک چیزی را به قوت رساند و آنهم هنرمند بودن (در ذات) زندگی کردن با هنر و متفاوت بودن در کار بازیگری را ... فرزانه بگمان من در نیویورک مسئولیت کشیدن بار محتوائی پیس را به عهده دارد.  <br />
</p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/interview/_/#000180</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/interview/_/#000180</guid>
<category>نقد و نظر</category>
<pubDate>Tue, 31 Jul 2007 11:10:30 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>ما طالب سینمائی هستیم که در آن فکر و ایده نو مطرح شود …</title>
<description><![CDATA[<p>شماره یازدهم ستاره سینما<br />
بهار هزار و سیصد و پنجاه و سه </p>

<p><strong>پای صحبت « فرزانه  تائیدی » و « بهروز به نژاد » زوج تازه نمایشنامه های تلویزیونی و تاتری </p>

<p>فرزانه تائیدی :  از دیدن بعضی از فیلمهای فارسی عرق شرم روی پیشانیم می نشیند !</p>

<p>بهروز به نژاد : کارگردان فیلم  « آدمک » درباره من حق کشی کرده است !</p>

<p>ما طالب سینمائی هستیم که در آن فکر و ایده نو مطرح شود …<br />
</strong></p>

<p><img alt="0731.jpg" src="http://www.farzanehtaidi.com/interview/images/0730.jpg" class="photo-left"/>« بهروز به نژاد »  جوان پر جوش و خروشی است ، که عنقریب جایش در سینمای ایران باز خواهد شد و هم چون فعالیتش در برنامه های تاتری تلویزیون ، خواهد درخشید ، جوانی  است خوش بیان ،خونگرم ،زود جوش  ، با قدی نسبتا بلند و موهای مجعد ، با فیلم « آدمک » هریتاش به سینما پا گذاشت و هم اکنون فیلم « برهنه تا ظهر با سرعت » از اوآماده نمایش است که در آن با ایرن و فرامرز صدیقی همبازی شده است . « بهروز به نژاد » بدلیل اینکه نمیخواهد در سینمای تجارتی خود را از دست بدهد خیلی کم به بازی در فیلمها تن میدهد ، و در چند ماهه اخیر ترجیح داده است که ببازی در نمایشنامه های تلویزیونی اکتفا نماید .</p>

<p>در نمایشنامه هائی که اغلب او بازی میکند ، فرزانه تائیدی همبازی است و ایندو متفقا یک زوج را تشکیل داده اند ، که احتمالا در فیلمی از یک کارگردان  نو پرداز نیز شرکت خواهند جست . <br />
« ستاره سینما » که همیشه کوشش داشته است تا جوانها به بازی گرفته شوند و فعالیتهای ثمربخش آنها بطور گسترده ای  منعکس شود ،این هفته پای صحبت بهروز به نژاد نشسته است تا منعکس کننده حرفهای او باشد .</p>

<p>« فرزانه تائیدی » همبازی او که اکنون فیلم « خاک » ساخته مسعود کیمیائی از او آماده نمایش میباشد در این گفتگو شرکت دارد ، که البته در فرصت مناسب دیگری ، با او بطور جداگانه به بحث خواهیم  نشست . قبل از اینکه  صحبت ما در زمینه مسائل خصوصی آغاز شود ، فرزانه تائیدی از سینمای تجاری گله میکند و میگوید :<br />
گاهی اوقات در همین سینمای خودمان ، به فیلمهای مبتذلی بر می خوریم که از دیدنش عرق شرم روی پیشانی آدم می نشیند .چندی پیش در یک جلسه خصوصی فیلمی را برای ما نمایش دادند ،که من بجرات میتوانم بگویم احمقانه ترین فیلم تاریخ سینمای ایران بود . اما متاسفانه این فیلم فروخت و عده ای از تماشاگران هم از آن استقبال کردند . من فکر میکنم علت این استقبال وجود صحنه های سکسی غیر منطقی و مقداری دیگر از این صحنه های « تماشاچی گول زن » بوده است .</p>

<p><img alt="0731.jpg" src="http://www.farzanehtaidi.com/interview/images/0731.jpg" class="photo-left"/>« فرزانه » دل پری از سینما دارد . او که  در سال گذشته بعنوان محبوب ترین چهره هنری  معرفی شده است میگوید :<br />
وقتی آدم می بیند که در سینمای فارسی از هر صد فیلم نود فیلم غیر منطقی ساخته میشود ، مجبور می گردد که نا خودآگاه از این سینما دوری و به تاتر بپردازد . درست است که بازی در سینما پول خوبی دارد ، ولی من ترجیح میدهم که از بازی در فیلمهای سطح پائین خود داری کنم و برای بازی در فیلمهای خوب حتی از دستمزدم هم بکاهم ، برای مثال من هنگام فیلمبرداری « هشتمین روز هفته  » ساخته حسین رجائیان  که اکنون آماده نمایش است ، یکسال تمام سر صحنه فیلمبرداری  حاضر شدم ، بدون اینکه کوچکترین اعتراضی بکنم .چون میدانستم یک کار خوب دارد انجام میگیرد . در حالیکه عده ای از هنرمندان ما اگر زمان فیلمبرداری بیش از ماه بطول بیانجامد ، سر و صدایشان بلند میشود و از ادامه کار خوداری می کنند .</p>

<p>« بهروز به نژاد » همین عقیده را دارد ، او در ادامه حرفهای فرزانه می گوید :<br />
در محیط هنری ما بچه های دست اندرکار و مخصوصا جوانها با مشکلات زیادی سر و کار دارند و باین جهت است که خیلی ها بقول معروف نیامده میروند و جا میزنند و شاید هم در مقابل فیلم های آنچنانی مجبور به کناره گیری میشوند . ولی چه میتوان کرد ؟ باید کوشید تا خیلی چیزها را عوض کرد . فرمها و قوانین متداول و هم چنین شرایط هنر پیشه شدن در سینمای فارسی حتما احتیاج به ترمیم دارد . بخصوص در مورد خانمها … امیدوارم سوءتفاهمی پیش نیاید ، ولی واقعا عده ای از ستارگان سینمای فارسی ، به صرف « آزاد بودن » و یا فقط خوشگل بودن و یا هنرپیشه فیلمهای تبلیغاتی بودن ، نباید در این سینما نفوذ کنند ….. بنظر من سازندگان فیلمهای ایرانی باید مقداری هم دنبال استعداد و شعور هنرپیشه بروند .</p>

<p>اگر حمل بر گنده گوئی  من نکنید ، میخواهم بگویم که  بعضی از فیلمسازان ما تماشاچی را گمراه کرده اند ، به همین دلیل تماشاچی ها هم باید مثل سینما گران در بین خود انشعاب بوجود بیاورند و از دیدن فیلمهای بد پرهیز کنند . من هم مثل هر علاقمند به سینمای وطنی دلم میسوزد که چرا فیلمهای قابل تفکر در سینمای ما کم وجود دارد چرا ؟ درست است که همه میگویند بالاخره روزی تمام  مهره های این سینما سر جای خودش قرار خواهد گرفت . ولی آن روز چه روزی خواهد بود امیدوارم خیلی دیر نباشد !</p>

<p>وقتی فرزانه و بهروز درباره نوع فعالیتشان در سینما سئوال میکنم ، هر دو میگویند :<br />
ما طالب سینمائی هستیم که درآن ایده و فکر نو مطرح باشد. و ازهر نوع جنجال و شلوغ بازی بیزاریم .</p>

<p><img alt="0731.jpg" src="http://www.farzanehtaidi.com/interview/images/0729.jpg" class="photo-left"/>« فرزانه تائیدی » علاوه بر این که در فیلمهای سینمائی فعالیت میکند ، در استخدام اداره تاتر نیز می باشد . وی مدت چهار سال ازایران دور بوده ،و فعلا در حدود دو سال میشود که بایران باز گشته است . او در آمریکا با علی شاهیلانی ازدواج کرده ،و گویا این روزها کار طلاق و جدائی آنها تمام شده است ! درباره این موضوع از فرزانه سئوال میکنم و میپرسم :<br />
چرا میخواهی از شوهرت جدا شوی ،آیا فعالیت هنری تو باعث شده تا بین  شما اختلاف بوجود بیاید ؟</p>

<p>خیلی ساده  میگوید :<br />
نه ما با هم تفاهم و توافق نداریم ، او مرتب میگوید که بخارج بر گردیم ، در حالی که من میخواهم بمانم و در همین جا فعالیتم را ادامه دهم . اینست که هر دو با یکدیگر بتوافق رسیده ایم از هم جدا شویم .<br />
عکس این سئوال را از بهروز به نژاد میکنیم و از او می پرسیم  :<br />
خیال ازدواج کردن نداری ؟ <br />
خنده ای تحویلمان میدهد و می گوید : <br />
ای بابا ،ما و ازدواج ؟<br />
از بهروز می پرسم :<br />
 فعالیت هنری خود را از کجا و چگونه آغاز کردی ؟<br />
جواب قشنگی باین سئوال میدهد :<br />
من نه از دوران بچگی عاشق هنر پیشگی بودم و نه از دبستان و دبیرستان هنر پیشگی را شروع کردم و نه اینکه ورزشکار بوده ام .بلکه من فقط یک تماشاچی خوب تاتر و سینما بوده ام . من بعد از گرفتن دیپلم ، مثل خیلی از جوانها دچار سرگشتگی و بلاتکلیفی شدم . این بلاتکلیفی درست زمانی در من بوجود آمده بود که من دچار بحرانهای فکری بودم و برای این که ذهن شلوغم را تا حدودی به آرامی بکشانم ، تاتر را برگزیدم و به این خاطر بعد از کنکور وارد دانشکده هنرهای زیبا شدم و در جوار تحصیل رشته تاتر فعالیت هنریم را آغاز کردم . اولین نمایشنامه ای که بازی کردم « دشمن ملت » نام داشت اثر ایبسن که « سعید سلطانپور »آن را کارگردانی کرد واین برای من یک تجربه خوب بود . بعد از مدتی با صیاد همکاریم را شروع کردم و در پیس « فالگوش »و «در قوز آباد » شرکت جستم که این دو نمایشنامه در پنجمین و چهارمین جشن هنر بروی صحنه آمد . آنگاه در نمایشنامه های تلویزیونی « آقا پسر بخانه می آید »، «قمار بازان » ، « شب عاشقانه بیدل » و چند نمایشنامه دیگر بازی کردم . <br />
از بهروز سئوال میکنم :<br />
چطور شد که در فیلم « آدمک » بازی کردی ؟<br />
جواب میدهد :<br />
در خلال همکاری با صیاد ،بازی در فیلم «آدمک» را آغاز کردم صرفا بخاطر این که در سینما نیز فعالیتی کرده باشم . ولی متاسفانه بعد از دوران  مشقت باری که با اعضاء غیرحرفه ای این گروه داشتم خوشبختانه با بروی اکران آمدن فیلم حق کشی هائی درباره ام صورت گرفت که زحماتم از دیدگاه منتقدین و مردم ارج  گذاشته شد .</p>

<p>پس چطور شد که بازی در فیلم دوم هریتاش « برهنه تا ظهر با سرعت » را پذیرفتی ؟<br />
بنا به پیشنهاد کارگردان آدمک ، برای ایفای نقش نخست فیلم برهنه تا ظهر ... وارد مذاکره شدم و با یکدیگر توافق کردیم ولی هنوز تهیه کننده ای در کار نبود تا آن آقای میثاقیه به بنده پیشنهاد کردند که فیلم در آنجا ساخته شود . بعد از این موضوع همکاری آغاز شد و هنگام شروع فیلم نقش من بنا بعللی تبدیل به نقش دوم شد و من با جان و دل ،صرفا بخاطر تهیه کننده فیلم این نقش را بازی کردم ،در حالی که کارگردان فیلم همچنان در حق من حق کشی کرده است .</p>

<p>از بهروز به نژاد نمایشنامه « رومئووژولیت » اثر ژان آنوی و به کارگردانی اسماعیل شنگله با شرکت بهمن فرسی ،پرویز پرورش آذر فخر ،  مهین شهابی و فرزانه تائیدی آماده پخش از تلویزیون می باشد . همچنین نمایشنامه دیگری از او آماده پخش می باشد بنام « گلدان » . در ضمن «به نژاد » بازی در یک سریال تلویزیونی بنام « گذر خلیل ده مرده » را شروع کرده که در آن با جمشید مشایخی و اکبر مشکین همبازی است . همچنین وی در حال حاضر در فیلمی به کارگردانی علی حاتمی بازی میکند که از مثنوی مولوی الهام گرفته شده . این فیلم در سیزده قسمت برای تلویزیون ساخته می شود .</p>

<p>حرف آخر این دو هنرمند  اینست که : <br />
ما همیشه در فیلمهای خوب و برجسته بازی خواهیم کرد . در غیر اینصورت ترجیح میدهیم همچنان به فعالیت خود در تاتر ادامه دهیم .</p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/interview/cat-8/#000179</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/interview/cat-8/#000179</guid>
<category>گفتگوها</category>
<pubDate>Sun, 15 Apr 2007 22:22:21 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>سوال پیچ با چهره مشهور تاتر و سینما</title>
<description><![CDATA[<p>مجله زن روز ، بهار ۱۳۵۵</p>

<p><strong>فرزانه تائیدی ، بازیگری که با گل و شمع و پرنده زندگی میکند و از شوهر میگریزد</strong></p>

<p>*من لذت میبرم که خودم غذا میپزم و ظرف میشویم و برای خرید نان به نانوائی میروم </p>

<p>*من لذت میبرم که عاشق هنرم اما هرگز یک  هنرپیشه پولساز نبوده ام </p>

<p>*بعد از دو شکست، اکنون مرد دلخواهم را یافته ام ، اما با وحشتی که از ازدواج دارم چه کنم؟</p>

<p><img alt="فرزانه تائیدی" src="http://www.farzanehtaidi.com/interview/archives/images/gol01.jpg" width="200" height="350" class="photo-left"/><em>فرزانه تائیدی یکی از ستارگان انگشت شمار تاتر و سینمای ایران است که دوره هنرپیشگی را در امریکا گذرانده است. او از کالج  سانتامونیکا در لس آنجلس دانشنامه فوق دیپلم در رشته بازیگری و تاریخ تاتر دارد و علاوه بر تحصیلاتش دارای چنته ای پراز 12 سال تجربه و فعالیت در کار تاتر و سینماست. اما با همه اینها وقتی او را می بینی ،بهیچوجه احساس نمیکنی که با یک هنرپیشه معروف و طراز اول و باصطلاح با یک  سوپر استار روبرو هستی . چهره فرزانه ساده و تقریبا بی آرایش است و لباس پوشید نش اگر چه با مد روز هم آهنگ است اما آدم را یاد دخترهای تین ایجر، با آنهمه بی خیالی و شیطنت  معصومانه شان میاندازد.<br />
او اتومبیل ندارد. در آپارتمان اجاره ای زندگی میکند. در خانه اش از کلفت ونوکر خبری نیست . آرایشگر و خیاط اختصاصی ندارد. همه کارهایش را شخصا انجام میدهد. خودش غذا میپزد و ظرف میشوید و جاروکشی میکند. حتی خودش به نانوائی محل میرود و نان میخرد!<br />
</em><br />
- فرزانه ،تو چه جور زنی هستی ؟اگر به عشق زندگی تجملی هنر پیشگان نبود که وارد سینما و تاتر شدی ، پس چرا این حرفه را انتخاب کردی ؟<br />
- فرزانه ،آیا این راست است که تو از فرط خود خواهی و بدخلقی نتوانستی با شوهر اول و دومت بسازی؟آیا راست است که عقده خود بزرگ بینی داری و خیال میکنی از همه هنرپیشگان بالاتری؟<br />
-  من یک سوال خیلی خصوصی از تو دارم و خواهش میکنم اگر قصد پرده پوشی داری اصلا به آن جواب ندهی. سوالم اینست که چرا در اغلب نمایشنامه ها با بهروز به نژاد همبازی میشوی؟ آیا عاشقش هستی ؟اگر بله، چرا ازدواج نمیکنی؟<br />
- میگویند پسرت که تنها فرزندت از شوهر اولت پرویز کاردان است دور از تو زندگی میکند و از تو متنفر است. چرا؟مگر عاطفه مادری نداری؟<br />
-  در مصابه هایت قبلا خونده ام که از ارائه سکس در سینمای فارسی انتقاد کرده ای . میخواهم بپرسم در مقابل یک دستمزد خیلی هنگفت آیا حاضری در فیلمی نظیر "آخرین تانگو در پاریس"  مثل " ماریا اشنایدر"  لخت مادر زاد سکسی بازی کنی ؟<br />
اینها نمونه ای چند از 2574 سوال است که 318 خواننده مجله برای سوال پیچ  فرزانه تائیدی مطرح کرده اند و اکنون او اینجاست ، حاضر و آماده برای آغاز مصاحبه و شاید هم کمی بیقرار برای پاسخگوئی به پرسش ها !......</p>

<p><strong>* <u>نه هیپی، نه مدپرست!</u></strong></p>

<p><br />
به لباسها یش  نگاهی میاندازم که بر خلاف آنچه قبلا شنیده ام زیاد هم عجیب و غریب  "هیپی وار" نیست. بلوز تریکوی قشنگی پوشیده است با یک شلوار گشاد زیر زانو ،از این مدلهای جدیدی که میگویند نوبربهار پاریس است و بزودی جای شلوارهای بلند کنونی را خواهد گرفت. بعد نگاهم به موهایش میافتد که برنگ بلوطی روشن و بلند باچین های طبقه طبقه ریز.</p>

<p><strong>خانم تائیدی ،شما در آرایش و لباس سلیقه مخصوصی دارید وعده ای میگویند از هیپی ها تقلید میکنید،در حالیکه من می بینم امروز به آخرین مد پاریس لباس پوشیده اید،چطور است سوال و جواب را از همین بحث مد شروع کنیم؟ آیا اصلا به پیروی از مد اعتقادی دارید؟<br />
</strong></p>

<p>راستش زیاد نه ... من فکر میکنم در انتخاب لباس ،اول راحتی آن مطرح است ،و بعد باید دید آیا   مدلش به آدم میاید یا خیر ... </p>

<p><strong> مثلا آیا فکر میکنید مدل های تین ایجری به شما میاید؟ یکی از خوانندگان مجله در سوالی که مطرح کرده، از شما پرسیده است که آیا عمدا به سبک تین ایجرها لباس میپوشید تا سن خود  را کمتر وانمود کنید؟</strong></p>

<p>من ۳۰ سال دارم و در۲۰ بهمن ۱۳۲۴ بدنیا آمده ام. پس روشن شد که قصد مخفی کردن سنم را ندارم. اما این  راست است که از لباس های تین ایجری خوشم میاید علتش  اینست که این لباسها اغلب ساده وراحت و نسبتا ارزان است و دردسر های خریدن و پوشیدن ونگهداری کردن لباسهای زرقی برقی را ندارد .</p>

<p><strong>اما در مورد آرایش ، به نظر میرسد که نقطه مقابل بعضی از تین ایجر های امروزی هستید . آنها علاقه عجیبی به رنگ و روغن کاری چهره دارند و شما سادگی و چهره بی آرایش را ترجیح میدهید . چطور در این مورد پا توی کفش کوچکتر ها نمی کنید ؟</strong></p>

<p><img alt="فرزانه تائیدی" src="http://www.farzanehtaidi.com/interview/archives/images/gol02.jpg" width="200" height="350" class="photo-right"/>من دوست دارم ساده و طبیعی باشم و اگر بعضی تین ایجر ها در آرایش افراط می کنند ،دلیلی نمی بینم که از آنها تقلید کنم . من زیاد به سر و صورتم ور نمی روم و پول زیاد خرج ظاهرم نمی کنم . شاید اگر خیلی پولدار بودم کمی تجملی تر لباس می پوشیدم ، اما حالا که نیستم ، به آنچه هستم و به آنچه دارم قانعم . شاید تعجب کنید ،اما این عین واقعیت است .من آرایشگر مخصوص ندارم و خودم موهایم را درست میکنم . مثلا همین مدلی که الان می بینید ،خیلی ساده است . وقتی به حمام میروم ، موهایم را که شستم و خشک کردم ،می بافم و بعد باز میکنم و با سشوار خشک می کنم . خودش به این مدل حالت می گیرد .</p>

<p><strong> حالا که صحبت از شگرد آرایش موهاست ، از رژیم خودتان هم بگوئید .</strong></p>

<p>من هیچ نوع رژیم لاغری ندارم، چون استعداد چاقی ندارم ،اما اصولا سبزی خوار هستم و گوشت کمتر می خورم . مثلا صبحانه ام گاهی لبو و نان است و ناهارم ذرت و لوبیا . البته غذاهای ایرانی را هم خیلی دوست دارم و خودم هم آشپزی بلدم و گاهی خورش فسنجان عالی درست میکنم .</p>

<p><strong> با ورزش چطورید ؟</strong>  </p>

<p> ورزشکارکه نیستم ، اما از تحرک و جنب و جوش لذت می برم و شاید بشود این را هم به حساب نوعی علاقه به ورزش گذاشت !</p>

<p> صرف نظر از کار خارج از منزل ، ساعات فراغت را چطور میگذرانید ؟ چه تفریحات و سرگرمیهائی دارید ؟</p>

<p> من تنها هستم و همه کارهایم را خودم انجام می دهم . خانه ام یک آپارتمان اجاره ای است و کارگر ندارم . کار منزل از آشپزی و ظزفشوئی و جاروکشی گرفته تا خرید مایحتاج روزانه تماما به عهده خودم است . من از اینکه یک هنرپیشه هستم و مجبورم این قبیل کارها را هم انجام بدهم به هیچوجه ناراحت نیستم . باور کنید واقعا لذت می برم که گاهی خودم به دکان نانوائی می روم تا نان بربری تازه بخرم . سرگرمی دیگر من در منزل، ور رفتن به گلها و قناری ها و سگ کوچولوئی است که دارم . با اینکه در آپارتمان زندگی میکنم ، اما در حدود ۴۰ گلدان کوچک و بزرگ دارم و از زندگی در کنار گل و گیاه لذت میبرم و وقتی با آنها هستم احساس تنهائی نمی کنم .</p>

<p><strong> در یک برنامه تلویزیونی که خانه شما را نشان می داد دیدم که در همه جا شمع روشن کرده بودید  این برای رومانتیک شدن برنامه تلویزیونی بود یا کار هر شب شماست ؟</strong></p>

<p> من چون از نظر حرفه ام همیشه در مقابل پرژکتورهای قوی ایفای نقش کرده ام ،در زندگی شخصی ترجیح می دهم خانه ام را شبها با نور ملایم شمع روشن کنم .مدتی است که از برق به هیچوجه استفاده نمی کنم و در مصرف آن منحصر به یخچال و تلویزیون و این قبیل وسایل است . البته خرید شمع در اوایل رقم هنگفتی را در بودجه ماهانه ام تشکیل میداد ،اما خیلی زود شمع سازی یاد گرفتم و قالبهای مخصوص آن را تهیه کردم و حالا یکی دیگر از سرگرمی هایم در منزل ساختن شمع است .</p>

<p><strong><u>*اولین تجربه ها و بهترین کارها</u> </strong><br />
 <br />
فرزانه تائیدی که اسم اصلی او همین است ، فعالیت هنری خود را با کار تاتر در زمانی که 17 سال بیشتر نداشت آغاز کرد و نمایشنامه « مزرعه های سبز »که  نقش یک دختر فرانسوی را بعهده داشت ، اولین تجربه تاتری او بود .<br />
 <br />
<strong> با چه انگیزه ای قدم به عالم هنر گذاشتی ؟ مشوقت کی بود ؟</strong></p>

<p>در شروع کار مشوقم خودم بودم چون به هنر بازیگری عشق می ورزیدم . در آن موقع که ۱۷ سال بیشتر نداشتم فکر میکردم بازیگری تنها کاری است که واقعا مرا خوشحال میکند و هنوز هم همین روحیه و طرز فکر در من باقی است . وقتی روی صحنه هستم ، وقتی در قالب رلم فرو میروم ، احساس میکنم خوشحالم ،زنده ام ، لذت میبرم . اما وقتی بیکارم ، کسل و بلاتکلیف و نگرانم . احساس ناراحتی و بیقراری و کمبود میکنم .<br />
 <br />
<strong> خانواده ات با فعالیت هنری تو موافق بودند ؟</strong></p>

<p>در اوایل به هیچوجه . پدرم که حالا بازنشسته شده است در آنزمان از افسران عالیرتبه ارتش بود و با هنر پیشه شدن من مخالفت میکرد . سایر اعضای خانواده هم طبعا روی خوش نشان نمی دادند ، علیرغم<br />
همه ی اینها، من خودم حس میکردم که بجز هنر بهیچ چیز دیگر علاقه ندارم و این علاقه باندازه ای بود که تصمیم گرفتم در ۱۷ سالگی راه زندگی آینده ام را شخصا انتخاب کنم و همین کار را هم کردم .  حالا هم پشیمان نیستم ، چون از کارم لذت میبرم . البته این را هم بگویم که خیلیها کار هنری را بخاطر شهرتش یا پولش انتخاب میکنند ، من از اول در این عوالم نبودم و حالا هم نیستم . وقتی  من به عالم هنر آمدم خیلی چیزها را از دست دادم، که خیلی ها میایند تا آنها را بدست بیاورند . پس علاقه به این کار واقعا توی خون من بود و بهمین جهت از اینکه هرگز یک هنر پیشه پولساز نشدم احساس ناراحتی نکردم .<br />
 <br />
<img alt="فرزانه تائیدی" src="http://www.farzanehtaidi.com/interview/archives/images/gol03.jpg" width="200" height="350" class="photo-left"/> <strong>در اولین تجربه تاتری خودت تا چه حد موفق بودی ؟</strong></p>

<p>  موفقیتم باندازه ای بود که ادامه کار را برایم ممکن کرد . یادم میاید وقتی همین نمایشنامه "مزرعه های سبز " را تمرین میکردیم ،یک روز آقای دکتر مهدی فروغ ، رئیس دانشکده هنر های  دراماتیک ، بازی مرا دید و بمن گفت : "مگر تو قبلا هم روی صحنه آمده ای ؟ بنظر نمیرسد که یک مبتدی باشی ..." همین حرف به من دلگرمی داد و اطمینان پیدا کردم که استعداد بازیگری را دارم و میتوانم این کار را دنبال کنم .<br />
 <br />
  <strong>از میان نمایشنامه هائی که تا بحال بازی کرده ای ، کدام ها را بیشتر دوست داری ؟</strong></p>

<p>اگر از کارهای قدیمی که مال خیلی وقت پیش است چشم بپوشیم ، از میان کارهای تازه ام یکی نمایشنامه " رومئو و ژانت"،  اثر "ژان آنوی" را دوست دارم که نمونه ای از درام نویسی درست است ، ودیگری "فاسق "، اثر "هارولد پینتر" و سومی "چهره یک باکره مقدس "، اثر " تنسی ویلیامز" . از نمایشنامه " مادمازل ژولی "، اثر "آگوست استریند برگ" هم باید اسم ببرم که تجربه و تحلیل عمیقی از واقعیت زندگی اشرافی بود .</p>

<p> <strong> بعد از مراجعت از امریکا، فعالیت سینمائی را شروع کردی ... تا بحال در چند فیلم شرکت داشتی ؟</strong></p>

<p> من تا بحال، روی هم درپنج  فیلم بازی کرده ام و ششمین فیلمی که در آن بازی دارم، در دست تهیه است . اولین فیلمی که بازی کردم " هشتمین روز هفته "بود ،اما این فیلم دیر روی پرده آمد و در نتیجه سومین فیلم من شد . فیلم ها ی "جهنم + من " و " خاک "، دومین و سومین فیلم های من بودند، که قبل از "هشتمین روز هفته " روی پرده آمدند . جالب اینکه من بخاطر بازی در همان اولین فیلمم  جایزه سپاس گرفتم ،وهمینطور دیپلم منتقدین را. بعد در دو فیلم دیگر شرکت داشتم ،یکی بنام "صلوة ظهر "، که در آن با ناصر ملک مطیعی همبازی شدم ،و از این فیلم بعنوان یک  تجربه خوب  باید یاد کنم ،و دیگری فیلم "بنگاه تئاترال "، که هنوز بر پرده همگانی نیامده است . آخرین فیلم من، " واسطه ها |" است که در دست تهیه است .<br />
 <br />
  <strong>در مورد این دو فیلم آخرت کمی بیشتر توضیح بده ،"بنگاه تئاترال "، از روی تاتر معروفی به همین نام تهیه شده ؟</strong></p>

<p> بله تهیه کننده اش  وزارت فرهنگ و هنر است . این فیلم سینما اسکوپ رنگی است و کارگردان آن ، بزرگمهر رفیعا  است که از تحصیلکرده های امریکاست . علی نصیریان ، عزت الله انتظامی ، رضا کرم رضائی  بازیگران مرد این فیلم هستند و بازیگر زن فیلم من هستم که در دو نقش متفاوت بازی میکنم ،یکی در نقش زن گروه روحوضی، و دیگری در نقش دختر مینیاتوری افسانه های قدیم ایران .</p>

<p><strong> " واسطه ها " چگونه فیلمی است ؟</strong> </p>

<p>فیلمی است که در آن تکنیک و نوآوری خاصی بچشم می خورد . کارگردانش "حسن محمد زاده "، از کارگردان های تحصیلکرده آمریکاست ورل مقابل مرا  بهروز به نژاد  بعهده دارد و رل دیگر را " بیک ایمانوردی " بازی میکند، که در عین حال تهیه کننده فیلم هم هست .</p>

<p><strong> در سال جدیدی که شروع شده ، از نظر کارهای تاتری چه برنامه ای در پیش داری ؟</strong><br />
 <br />
 امسال فستیوالی داریم در تاتر " بیست وپنج شهریور"، و من در دو یا  سه نمایشنامه بازی خواهم داشت . همچنین در چندین نمایشنامه تلویزیونی شرکت خواهم کرد . <br />
 <br />
<strong><u>*از ازدواج می ترسم !.....</u></strong></p>

<p>زندگی خصوصی فرزانه ،با شکست در دو ازدواج قبلی ،پرسش های متعددی را در میان خوانندگان مجله و دوستداران او برانگیخته است و من تردید دارم که این پرسش ها را چگونه مطرح کنم که خودش به کمکم میرسد و می گوید : <br />
هر چه سوال کرده اند مطرح کنید. من به اینجا آمده ام که همه چیز را بگویم و بهمه سوالها و کنجکاویها جواب بدهم . البته جواب واقعی و بدون پرده پوشی ،چون من اهل این حرفها نیستم .<br />
 <br />
<strong>اولین سوال اینست که چه شد در  دو ازدواج قبلی شکست خوردی ؟</strong></p>

<p>علتش کم تجربگی من بود .</p>

<p><strong>اگر دوباره تصمیم بگیری ، مرد زندگی ات باید دارای چه خصوصیاتی باشد ؟</strong><br />
مرد زندگی من باید مکمل شخصیتم باشد و به من امکان رشد فکری بیشتر و فرصت تکامل بدهد، البته من خودم هم باید برای او دارای چنین خصوصیتی باشم. </p>

<p><strong>اگر چنین آدمی پیدا شد، حاضری دست از فعالیت هنر ی بکشی؟ </strong></p>

<p>چرا نه ؟ من فکر میکنم به قدری چیزهای خوب در زندگی هست که آدم وقتی با کسی که دوست دارد شریک چیزهای خوب باشد، میتواند آن خوشحالی و ارضائی را داشته باشد که حق هر انسان است . </p>

<p> <br />
 <strong>چه نوع زندگی ترا به هیجان می آورد ؟</strong><br />
 <br />
 نوع بخصوصی را نمی شود مشخص کرد . من عاشق زندگی ساده ،با حقیقت وسالم هستم . از بودن در طبیعت و با طبیعت لذت می برم .</p>

<p> <strong>بزرکترین شکست زندگی ات بنظر خودت چی بود ؟</strong></p>

<p> نمیدانم می شود روی این، عنوان شکست گذاشت ....بودن با پسرم را که الان متاسفانه جدا از من است، می توانم یک کمبود بدانم و علتش هم شاید تقصیر خودم بوده است . با وجود این ،از یاد آوری وجودش همیشه یک دلگرمی پیدا می کنم .</p>

<p> <strong>و بعنوان آخرین سوال ، اگر یک خبرنگار بودی و می خواستی با فرزانه تائیدی مصاحبه کنی ، از او چه می پرسیدی ؟</strong></p>

<p> من همیشه از خودم سوال می کنم که آیا براه درست می روم یا نه؟ و  فکر میکنم  به آن سوال جواب بله  بدهم ،و در این راه، صبر ، تحمل و استقامت بیشتر آرزو می کنم . <br />
</p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/interview/cat-8/#000160</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/interview/cat-8/#000160</guid>
<category>گفتگوها</category>
<pubDate>Sat, 17 Feb 2007 20:02:18 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>The Curtain Falls On	Iranian Theatre</title>
<description><![CDATA[<p>From Sparerib - a women's liberation magazine<br />
No 182 September 1987</p>

<p><em>Farzaneh Taidi Is an actress. She was smuggled out of Iron a few month* ago, and now lives In exile In London. What she has gone through In Iran under the Shah and then under the Khomaini regime typifies the life of many Iranian women.Rana Rahar who chose to live In London rather than under the Khomeini regime Interviewed Farzaneh.</em></p>

<p><img alt="taidi.jpg" src="http://www.farzanehtaidi.com/interview/images/eng1.jpg"  class="photo-left"/>R: You must have faced many problems before you became a well known actress, could you tell us how you coped?</p>

<p>F: 1 was committed to becoming a professional actress, and to fight against all difficulties. 1 have now been an actress for over 18 years. My first and most important obstacle was my father. He was against my becoming an actress because like the majority of Iranians he considered acting an unsuitable profession for women. Women in Iran are expected to get married as soon as they leave school and by the age of 17 they would have had their first if not second child. Women are not expected to work outside the home.</p>

<p>R: How did you manage to overcome this fate?</p>

<p>F:1 had to think of ways to free myself of my father's hold on me. 1 was lucky to have the support of my sister and certain friends of the family. Coming from the upper middle classes also helped me to be in the right place at the right time. This accounted for my first TV appearance. A friend who knew people in the office of Dramatic Arts in Tehran told me that they were looking for someone to play the role of a European woman, My blonde hair and Nordic features made me ideal for the role. When father came home this friend mentioned that this play was being rehearsed and asked if it was alright for me to attend the rehearsal. He agreed and the next day 1 went for audition, and got the job. The problem was then how to trick father into letting me out of the house. My mother supported me by telling him that 1 wanted to attend my brother's piano classes. 1 went to rehearsals for a short while until one day my father turned up at the rehearsal. He was furious. He took me home and would not let me out of the house until my sister convinced him that 1 should learn English. 1 pretended 1 was going for English lessons while 1 was really attending rehearsals. This is how 1 managed to appear in my first TV play. After this my father agreed to my appearing in other plays as long as he could turn up at the first rehearsals to put me in the care of the directors or producers, This made me think that if 1 married an actor my father would get off my back and 1 would be free to pursue my career. i jut married and pregnant soon afterwards. This marriage of convenience did not work, 1 got a divorce, and lost custody of my three year old child. Soon after the divorce, my ex-husband sent our child to Britain. 1 was not allowed to see my son for 12 years, that was five months ago when 1 first arrived in London. 1 wanted to change Iranian society. 1 wanted to fight for women's rights. 1 used to think that by presenting different role-models for women society would change. It did not take long for my dreams to be shattered, 1 soon realised how patriarchal and commercial and male dominated Iranian cinema was. There are a lot of poor people in Iran, and 1 think that economic poverty usually leads to cultural poverty. This is reflected in the shoddy state of the film industry in Iran.</p>

<p>R: But we know that those who produce films are upper class, highly educated men. Why have they not been able to create an alternative world view for the Iranian culture?</p>

<p>F: If you are asking me why Iranian cinema has been so sexist and commercial, 1 would argue that it is related to the infrastructure of our poverty stricken society. The fact is that the majority of Iranian women and men are illiterate and poor. This means that they are not intellectually demanding from our intelligentsia who do not bother to produce any meaningful realistic or responsible art forms<br />
Those who have a lot of money own the film industry and make their own films. These people are the most reactionary people in Iran in terms of cultural values and standards. Men who want money and fame meet young lower middle class women and promise to make them movie stars. They introduce these women to commercial directors, who first spend a few days and nights with these women in bed. Then they introduce them to drugs and ask them to act in their pornographic films. Many such women, betrayed and abused emotionally physically and sexually commit suicide.</p>

<p><img alt="taidi.jpg" src="http://www.farzanehtaidi.com/interview/images/eng2.jpg" width="350"></p>

<p>R: Have directors and producers treated you similarly to how they treated these young women?</p>

<p>F: 1 never appeared in commercial films because they had no place for serious female roles. But even alternative and so called progressive film makers were very patriarchal in their attitude to women. They have never written a positive and active role for women other than the role of a prostitute or of a mother/ housewife. 1 have appeared in ten films between 73 and 78 1 played serious female roles in nine out of ten yet my roles in all of these films were minimal. The leading character was always a man. Iranian history has produced several strong and distinguished women such as Parvin Eatesaami, a poet and philosopher, and Gorat ul Alne, a women's rights campaigner of the 18th and 19th Century, But film makers in Iran never consider making a film about either of these two women.</p>

<p>R: Why did you not try to write your own script and direct your own films so that you could portray women in a different manner?</p>

<p>F: When 1 turned 30, and had just begun to feel confident and experienced enough to do such things the Islamic Revolution took over. And that compounded the obstacles 1 faced. My first troubles with the Islamic Republic began in 1979 only 7 months after the victorious take over by Khomeini. In February 1979, a journalist from the German magazine STERN asked me to comment on the impact of the Islamic Revolution on women. 1 said that 1 was very concerned about the future of women under the Khomeini regime. 1 explained how some fifty years ago because women were not supposed to be seen in public, male drag artists played women's roles in the theatre and cinema. 1 was concerned that those days may return. 1 said that the revolution was a disaster for progressive women. Immediately after it was published my statement was picked up by the Islamic Revolutionary Courts. Since then 1 have become the subject of unprecedented mental and psychological torture. At the time 1 was working together with my husband Behrooz Behnezed in Pars Theatre in Teheran. 1 was about to go on the stage when the phone rang and 1 was summoned to the Courts immediately.</p>

<p>They interrogated me for three days at the end of which they forced me to sign papers guaranteeing that 1 will never again give Interviews, It was like signing away my own Personal freedom.</p>

<p>From the moment of my arrest until the day 1 eft Iran five months ago, 1 have had the Revolutionary Guards and the Committees Armed Forces on my back . They would enter my dressing room without knocking . Their impression of actresses is that they are sexually available. They would pull out handkerchiefs and wipe our faces to make sure we did not have any make-up on. They would threaten to execute me in the revolutionary manner if 1 refused to observe Islamic uniform on the stage. Once 1 had a Kurdish style scarf instead of the government designated black grey or navy blue ones. Armed guards immediately appeared backstage and stopped the show.</p>

<p>R: How did you become a Mam Nou Ul Chehreh (forbidden to appear in films or theatre?)</p>

<p>F: It was a long process which 1 saw as an integral part of the power struggle that went on between the Mosque and the theatre and cinema. Pars Theatre was located exactly opposite a Mosque. We used to drive there every day. The Revolutionary Guards guarding the Mosque and the Mullahs running it were not happy to see hundreds of our fans rushing towards our car every day. Pars theatre had 850 seats all of which were always sold out. We had three shows a day all of which were sold out. On Fridays we had an extra show at 3 p.m. for those who attended Friday payers at the Mosque. That show too always was sold out. The Mullahs did not like our growing popularity. They started to compete with us by organising talks by leading islamic leaders of the government together with free three course lunches. People would travel from as far away as Mashahd (over 1000 miles) to see our plays. Theatre at that time was a very powerful means of communication while the mosque had only just begun to be a power base. Eventually they demanded that Pars Theatre remove displayed pictures of women actresses. Some months later they demanded that women's names should not be mentioned in any form of advertising, not even in the box-office area. They knew that our life-line was our audience and they were trying different ways of attracting them away from us. Fortunately none of their attempts worked and we were always fully booked that is when they started threatening us with death. Then and there 1 gave up acting.</p>

<p><img alt="taidi.jpg" src="http://www.farzanehtaidi.com/interview/images/eng3.jpg" width="350"></p>

<p>R: Did they ever approach you with suggestions of cooperation with the Islamic system?</p>

<p>F:Yes, on numerous occasions we were approached by the Ministry of Information and Guidance with scripts for films. My part in the film was so ridiculous and so obviously propagandist that 1 was disgusted. According to the script 1 was to play a village wife with several children. 1 am standing on the roof of my house, my few months old baby is there too. 1 become furious with anger for some reason. In blind anger 1 pick up the baby and throw it down from the roof. Before the baby touches the ground 1 am to realise what 1 have done and 1 should scream Allah UL Akbar (God is great) and Ya Khomeini then two magical hands are to appear from nowhere and hold the baby just before it touches the ground and is saved. 1 refused to act in such a film. The film was to be directed by younger Mullahs or their relatives, with money provided by the government. 1 wrote back saying I would not be party to the spread of naivity and ignorance among village women. That was the ultimate disobedience. 1 was forbidden to appear in any films or plays.</p>

<p>R: Why didn't you leave Iran earlier?</p>

<p>F: 1 love my country. 1 would never have left had it not been for the continuous harassment of the Revolutionary Guards. 1 was also forbidden from leaving the country.My passport was confiscated. 1 had to be smuggled out. Some Pakistanis are now becoming wealthy<br />
businessmen by smuggling Iranians like me out of Iran. They charge astronomical sums. After standing on street corners in Tehran to sell all my jewellery, paid my smuggler £20,000 pounds and arranged to meet him in the town nearest the border of Pakistan. It was a nerve shattering experience. 1 was anxious lest we are found out, anxious at not knowing what this strange man might do to me. Somehow 1 reached the border town safely. 1 was picked up by a little van which slowed down a little to pull me in and then accelerated away. 1 was alone with three men and we were driving fast across mountainous and dusty roads. After some time the van stopped in the middle of nowhere. Several men came out of hiding in the desert and jumped onto the back of the van. They were Iranians who also wanted to be smuggled out. A few hours later the van stopped in the middle of the desert and we all got out. In front of us was the vast desert. It was hilly and thorny, and we were to walk for many miles. 1 walked alongside the men until 1 could no longer go on. My lips were dry with heat and thirst. My feet were full of blisters and my face was burnt from the sun and dry heat. 1 had to walk until they found me a camel. 1 rode the camel until we were at the guarded border. 1 had to get off the camel and walk again. Altogether we walked and rode camels for over 350 miles across the desert. In Pakistan 1 saw thousands of Iranian refugees. They live under the worst possible conditions.</p>

<p>The smugglers get all that money from us in Tehran and make many promises regarding hotels being provided and pocket money being given until we get out of Pakistan. But once in Pakistan they disappear with the money leaving us to fend for ourselves. 1 had to stay there for a few weeks before the British Embassy gave me a visa and the relevant papers to come to Britain.</p>

<p>R: The Islamic Republic is repressive and offensive to Iranian women, why don't they revolt against the state?</p>

<p>F: The major barrier is that the majority of women, about 70%, are illiterate. This is because parents do not believe in educating their daughters because women are supposed to be wives and mothers only. Another barrier is the isolation women in the cities face. They have no experience of organising together to fight for their rights. Forming a liberation movement is a historical process that does not happen overnight. In the Western societies of today, women have the benefit of historical experiences such as the fight for the right to vote, to own property. But we don't have such experiences, and if we do, the knowledge of got out. In front of us was the vast desert. It was hilly and thorny, and we were to walk for many miles. 1 walked alongside the men until 1 could no longer go on. My lips were dry with heat and thirst. My feet were full of blisters and my face was burnt from the sun and dry heat. 1 had to walk until they found me a camel. 1 rode the camel until we were at the guarded border. 1 had to get off the camel and walk again. Altogether we walked and rode camels for over 350 miles across the desert. In Pakistan 1 saw thousands of Iranian refugees. They live under the worst possible conditions.</p>

<p>The smugglers get all that money from us in Tehran and make many promises regarding hotels being provided and pocket money being given until we get out of Pakistan. But once in Pakistan they disappear with the money leaving us to fend for ourselves. 1 had to stay there for a few weeks before the British Embassy them is denied to us by dictatorial governments we have been living under since the early 18th Century.</p>

<p>R: Is there anything women in the West could do to support Iranian women?</p>

<p>F: The feminists in the West should raise their own awareness of how their imperialist governments contribute to the repression of women in Iran. Because what is happening in Iran today is the result of concerted Western support for the Islamic Government. Do Western feminists know that their state machinery was involved in bringing Khomeini to power? They should fight against their own governments' involvement in Iran. Only when Western support is withdrawn, only then, Iranian women will find some breathing space to think of organising themselves and fighting for their own liberation.</p>

<p>SPARERIB</p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/interview/cat-8/#000159</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/interview/cat-8/#000159</guid>
<category>گفتگوها</category>
<pubDate>Mon, 01 Jan 2007 23:41:43 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>مقابله ، نه معامله</title>
<description><![CDATA[<fieldset>
در ماه جولاي 1997 ، در شهر کلن (آلمان ) جلسه اي تحت عنوان "تقابل با تهاجم فرهنگي جمهوري اسلامي" از سوي "تلاش" – کانون حمايت از مبارزات مردم ايران – برگزار شد. به دعوت "تلاش" آقايان بصير نصيبي ، ايرج جنتي عطائي ، فرهاد مجد آبادي و سيروس ملکوتي دراين گردهمائي سخناني گفتند. نامه ي خانم فرزانه تائيدي به وسيله سيروس ملکوتي به اين جلسه ارائه شد . 
</fieldset>

<p>سلام به همه حاضرين ،و خسته نباشند دوستاني که به انجام چنين گردهمائي مهمي همت گماشته اند و با سپاس از دوست هنرمندم سيروس ملکوتي .<br />
 <br />
<img alt="taidi.jpg" src="http://www.farzanehtaidi.com/interview/images/taidi.jpg" width="200" height="257" class="photo-left"/>معمولا در اين گونه جلسات مسائل قابل طرح و بحث زياد است و وقت کم . از اين رو حرفم را خلاصه و با اشاره به زندگي خودم آغاز ميکنم . هم راحت تر است و هم به کسي بر نميخورد. <br />
هيچ دولت و حکومتي از هنرمند معترض و هنرمندي که نمي خواهد مردمش را فريب دهد و با کارش سرپوش روي حقايق بگذارد خوشش نمي آيد و دولتي چون جمهوري اسلامي حتما نمي خواهد سر به تن چنين هنرمندي باشد . من هم يکي از آنها هستم . نزديک به هشت سال در آن شرايط وحشتناک مقاومت کردم و روزگار گذراندم و ده سالي است که در تبعيد و در غربت، غربتي که اين اواخر گاهي حس ميکنم حال و هوايش دارد شبيه همان روزگاري ميشود که درميهن خود داشتم. </p>

<p>مدتي قبل از فرارم از ايران در شعبه چهل و دو دادستاني، آخوندي که ديگر اميدش از من به همکاري با آنها قطع شده بود گفت : ما آدم هائي مثل شما را خانه نشين و منزوي ميکنيم تا بميرند . خب ميبينيم که اين گونه نميشود و خوشبختانه بيشتر هنرمندان و نويسندگان جان خود را نجات داده و هر کدام به شکلي از مملکت ميگريزند و در گوشه اي پناه ميگيرند و آرام آرام شروع به فعاليت ميکنند . افراد سياسي به شکلي و هنرمندان با کارهاي هنريشان هر يک به گونه اي فعال هستند و مسلما براي رژيم خطرناک !. چه بايد کرد ؟ خيالشان تا حدودي از جنگ راحت شده و معلولين را خانه و کاشانه اي و دست و پائي مصنوعي ميدهند تا فعلا صدايشان را خاموش کنند ، تکليفشان با نويسندگان و هنرمندان داخل هم که روشن است ! پس حالا بايد بپرازند به خطرات برون مرزي. بله ما براي آنها خطرناک هستيم . از ما ميترسند . پس شروع ميکنند به سر بريدن و ترور افراد سياسي و هنرمند،  تا هم درس عبرتي باشد براي ديگران و هم برداشتن موانع از سر راه خودشان . <br />
سه سال پيش بود که از طريق روزنامه هاي انگلستان يکي از طرح هاي ترور در دست اقدام جمهوري اسلامي برملا شد. ابولحسن بني صدر ، محسن دبيران و فرزانه تائيدي قرار بود کشته شوند. راجع به من نوشته بودند : رژيم نسبت به اين هنرمند شديدا خشمگين است. جرم او بازي در يک فيلم امريکائي است . بله فيلم بدون دخترم هرگز . که من معتقدم فيلم ضعيفي بود ولي ضد ايران و فرهنگ ايراني نبود چرا که ايران و فرهنگ ايران والاتر از اينست که يک فيلم سينمائي بتواند حتا به آن خدشه وارد کند . اين فيلم چهره ي خشکه متعصب هاي مذهبي و حزب اللهي را نشان مي داد و ايران اسلام زده را و به اين خاطر رژيم خشمگين است . <br />
ماموران اسکاتلند يارد – پليس امنيتي انگلستان – که مسئوليت مراقبت از جان مرا داشتند پس از ملاقاتي طولاني با من و يار زندگيم بهروز به نژاد مواردي اساسي را ذکر کردند که چگونه از جان خود محافظت کنيم . و دو مورد را شديدا تاکيد کردند: مراقب افرادي باشيد که به تازگي از ايران مي آيند، مراقب کساني باشيد که به ايران ميروند و به اينجا بازميگردند . خب همين کافيست که فضاي شک و ترديد و عدم اعتماد در اطرافت به وجود بيايد و معاشرت هايت محدود تر . </p>

<p>دقيقا يک ماه پس از اين اتفاق قرار است به دعوت بنياد پژوهش هاي زنان ايران نمايشنامه ي ديوار چهارم را در سميناري به عنوان زن و سياست در ايران معاصر در دانشگاه يو سي ال اي لس آنجلس اجرا کنم . خبر محکوم به مرگ شدن من باعث شد که برگزار کنندگان از من خواستند که از اين سفر منصرف شوم. قبول نکردم و رفتم . <br />
در برشور برنامه هاي سمينار که بيوگرافي هنرمندان شرکت کننده در آن چاپ شده بود، يعني اطلاعاتي که شرکت کنندگان به دست خود نوشته بودند فيلم بدون دخترم هرگز به راحتي از کارنامه ي هنري من حذف شده بود. هيچکس هم توضيح قانع کننده اي نداد ! در همان سفر جرقه اي در ذهنم زد که خداي من چه دارد بر ما ميگذرد ؟ چند ماه پيش کتاب سينماي در تبعيد نوشته ي هنرمند عزيز پرويز صياد را خواندم . آن جرقه در ذهنم شکل روشن تري گرفت .<br />
 <br />
راجع به اين روزها هم نيازي به توضيح زياد نيست . پشت سرمان تلاش هاي جمهوري اسلامي و عمالش را براي رخنه کردن به زندگي برون مرزي ها ديده ايم . از فرستادن سفراي ادبي و هنري و برنامه هاي موسيقي و تاتر گرفته تا خواننده ي بي حجاب همه را شاهد بوده ايم و حتي برخي را به احترام هنرشان پذيرا شده ايم . حالا ميماند که چگونه با نقشه هاي بلند مدت تر و اما آسوده تر نه تنها از طريق بهانه هاي فرهنگي و هنري در زندگيمان رخنه کنند بلکه همين آسايش نسبي رواني را هم بر هم بريزند که کاري توليد نشود و فعاليت هاي هنري بالاجبار راهي را برود که آنها مي خواهند.<br />
حالا بايد بگويم که چرا به اين سادگي ماجراها طي ميشود. ما خودمان اين جا مشکل داريم . مشکل با هم بودن و با هم خوب بودن . تجربه ي تلخي که از ايجاد انجمن هنرمندان و نويسندگان ايراني در بريتانيا دارم نمونه خوبيست و يا تاسيس کتابخانه اي عمومي در لندن و با کمک مردم . که اولي مثل خيلي از انجمن ها و کانون ها بهم خورد ، به خاطر خودخواهي هايمان و اعتقادات مختلف سياسي و دومي يعني کتابخانه ، که به دفتري شخصي تبديل شد بازهم به خاطر خودخواهي . در ضمن در کشورهاي ديگر و درهر زمينه اي هم که بنگريم کانون ها و انجمن هاي زيادي به وجود آمده که اغلب يا دو دسته شده اند و يا از بين رفته اند ولي خوشبختانه نه تمام آنها . </p>

<p>به هر حال تشکلي آنچناني به چشم نميخورد . ما با هم نيستيم و نتيجه اش دوريمان از يکديگر شده که راه را براي مقاصد آنها هموارتر ميکند و شرايط را براي منزوي شدن ما مناسب . همان انزوائي که آخوند دادستاني ميگفت . <br />
با تمام اين احوال و با اين فاصله هاي جغرافيائي و فرهنگ هاي مختلف کشورهاي ميزبان ، فرهنگ و هنر برون مرزي زنده است و مقاوم ، و با تمام مشکلات ، در همه ي زمبنه ها فعال . به اين خاطر نيازي نيست که دوستان از انجا به اين جا بيايند به ارشاد ما و نصيحت ما و يا اينکه دليل بياورند که چرا مانده اند در ايران ! </p>

<p>من اعتقاد دارم هيچ کاري که نکنيم ، لااقل ميتوانيم خود وپيرامونمان را سالم نگهداريم و به اطرافيانمان بفهمانيم که با وسوسه هاي آدم هاي جمهوري اسلامي بايد مقابله کرد نه معامله، حتي اگر جانمان  در خطر است . <br />
روانمان شاد باد !!<br />
فرزانه تائيدي <br />
لندن 22 جولاي 1997 – مرداد 1376<br />
</p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/interview/_/#000100</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/interview/_/#000100</guid>
<category>نقد و نظر</category>
<pubDate>Mon, 08 May 2006 21:01:43 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>چهلمین سالگرد تاتر سنگلج - بخش سوم</title>
<description><![CDATA[<p><strong>خانم تائيدي حرف از ساليان زدن، به راحتي تمام نميشود، به هر حال اجازه بدهيد وارد مرحله سوم صحبت مان شويم. <br />
در آن سالها كه كار تئاتر را شروع كرديد به عنوان يك زن در اين حرفه چه مشكلاتي را در سر راه خود داشتيد، بخصوص در محيط كار؟</strong> </p>

<p><img alt="shar5.jpg" src="http://www.farzanehtaidi.com/interview/images/shar5.jpg" width="250" height="187" class="photo-left"/>ــ ببينيد يادمان نرود جامعه مردسالار بود و ميدانيم كه تا امروز هم ادامه دارد و چه بسا كه بيشتر مردسالار شده باشد. جامعه طبيعي، يعني زن و مرد با هم، كه طبيعت اينگونه است! (البته اين نكته در جاي خود بحث پايان ناپذيري دارد). برگرديم سر جواب سئوال شما، ببينيد زن بودن، مستقل بودن و حرف خود را گفتن و رك و صريح حرف زدن حتما در آن فضا و در آن زمان مشكل ايجاد ميكرد. من اگر آدم با استعدادي در كارم نبودم به احتمال زياد مشكلاتي را كه معمولا هنرمند زن دارد ميداشتم. من خودم را اينگونه تعريف ميكنم كه استعداد به همراه شخصيت قوي كه از دوران جواني داشتم مرا كمك ميكرد كه تا حد زيادي از اصل خودم دور نشوم و خودم باقي بمانم و در عين حال كار مورد علاقه ام را نيز انجام دهم. يعني هنرپيشه تئاتر باقي بمانم كه تا امروز هم ادامه دادم. </p>

<p><strong>از ميان كارگردانهايي كه با آنها كار كرديد، كدام كارگردان براي شما كشش كاري بيشتر داشت و به عنوان بازيگر از كارگرداني اش راضي تر بوديد؟ <br />
ــ ‌از ميان كارگردانهايي كه در تئاتر 25 شهريور با آنان كار كرده ام، از كار كردن با جعفر والي، علي نصيريان، و البته داود رشيدي كه در تئاتر 25 شهريور نبود ولي در صحنه هاي ديگري بود. در تئاتر لاله زار آن زمان نمايشنامه كاپيتان قره گز.</strong> </p>

<p>از ميان نمايش نويسان ايراني در آن سالها خودتان را به نوشته هاي كدام يك نزديكتر مي ديديد و يا دوست داشتيد كه نوشته هاي او را كار كنيد؟ <br />
ــ ميدانيد‌80 تا 90 درصد از كارهاي من نمايشنامه هاي ترجمه بوده است و كمتر شانس كار كردن در كار نمايشنامه نويسان ايراني را داشتم ولي همان تعدادي كه از نمايشنامه نويسان ايراني كار كرده ام از اكثرشان لذت برده ام. يك سري نمايشنامه تلويزيوني ــ 7 نمايشنامه كوتاه، 30 تا 40 دقيقه را به خوبي به ياد دارم از نمايشنامه هاي "سيروس ابراهيم زاده" كه كار تيمي خوب و موفقي بود. و بسيار خوب هم اجرا شد، نوشته و كار "سيروس ابراهيم زاده"، با بازيگري من و بهروز به نژاد. نام اين سريال هفت قسمتي رابطه بود. موضوع آن براساس رابطه بين زن و مرد نوشته شده بود. </p>

<p><strong>آيا كارگرداني كرده ايد يا به آن فكر كرده ايد؟ </strong></p>

<p>ــ نخير بنده كارگرداني نكرده ام و علاقه اي هم به كار كارگرداني ندارم، در كار تئاتر هنرپيشه ي خوب بودن سخت تر از كارگردان متوسط بودن است. </p>

<p><strong>وقتي كه به آن سالها فكر ميكنيد چه احساسي داريد؟ </strong></p>

<p>ــ حالا بعد از سالها نميشود فقط روي هوا حرف زد! بنابر اين با تجربه هاي كافي ميتوانم با جرأت بگويم كه به دو نكته فكر ميكنم: <br />
نكته اول، اينكه چقدر با آن امكانات كم، ما هنرپيشه ها و فعالان كار تئاتر، كار را جدي ميگرفتيم و رفتار ميكرديم. <br />
نكته دوم، اينكه چقدر مسئولان و صاحبان پول و قدرت ما را جدي نميگرفتند. و اين را حتي ثابت هم كردند. در فستيوالهاي مختلف فيلم خارجي در تهران، هنرپيشه درجه 6 يا 7 آمريكايي كه نقش تارزان را بازي ميكرد، بيشتر احترام داشت تا ما هنرمندان بخت برگشته تئاتر و سينماي ايران ــ اين را گفتم كه بتوانم اين را بگويم كه با وجود تمام اين نامهرباني ها و نبودن ضوابط و نظم لازم براي كار هنري، هنوز هم عقيده دارم و مطمئن هستم كه درست ميگويم كه دوران تئاتري درخشاني كه ما مردم و هنرمندان ايران در دهه 30 و 40 و 50 در ايران داشتيم، شايد تا مدتهاي مديد در آينده نخواهيم داشت، ميبينيد كه زمان بهترين قاضي و شاهد حرف من ميباشد. </p>

<p><strong>از كارهايي كه با بهروز به نژاد به عنوان كارگردان كار كرده ايد اسمي نبرده ايد، آيا علت خاصي دارد، يا لازم نديديد؟</strong> </p>

<p>ــ بسيار سئوال درست و به جايي كرده ايد، من با آقاي بهروز به نژاد چندين كار كرده ام كه ايشان در مقام كارگرداني و نويسنده متن مرا رهبري كرده اند. فكر ميكنم لازم است در اينجا توضيح دهم كه من و به نژاد سه سال اول بعد از انقلاب را در تئاترهاي لاله زار كار كرديم، در همان زمان بهروز متن نمايشنامه هاي مختلفي را مينوشت و در بعضي از اين موارد‌ حتي اسم خود را ذكر نميكرد. بعدها كه ما به خارج از كشور به تبعيد اجباري و تحميلي آمديم، باز هم بهروز به نژاد متن نمايشنامه ها را مينوشت و كارگرداني آن را انجام ميداد. ولي در اين دوره مستقل كار ميكرد و اسم خود را ميگذاشت. بهروز به نژاد در شروع كار و زندگي در تبعيد گروه تئاتر گالان را پايه گذاري كرد. من اولين عضو گروه بودم و بعدا در حدود 20 نفر از بر و بچه هاي علاقمند به گروه پيوستند و تا وقتي كه گروه تئاتر گالان فعال بود اين دوستان همكاري خود را با گروه و ما حفظ كردند. <br />
گروه تئاتر گالان در حد امكان به كارش ادامه داد و حاصل كار اين نمايشنامه ها بود. "قاچاق آدميزاد"، "غرش" و در ادامه كه گروه مستقل تر شد نمايشنامه هاي: "قصه ديار و ديوار"، "ديوار چهارم"، "در پارك"، "چهره هاي شب"، كه همه اين نمايشنامه ها را به نژاد خودش نوشته و كار كرده و دو نمايشنامه "خرس و خواستگاري" از نوشته هاي چخوف نويسنده نامدار روسي. كار كارگرداني به نژاد به راستي براي من كمك كننده بود. ميتوانم اينگونه آن را تعريف كنم. ببينيد تمام آن كمبودهايي كه در تئاتر در غربت براي يك هنرپيشه حرفه اي تئاتر مثل من وجود دارد، با كارگرداني به نژاد خيلي كمتر آنها را حس ميكردم و يا در مواقعي اصلا حس نميكردم. به اضافه اينكه ايشان من را به خوبي ميشناسد و اين توانايي را داشت كه به طريق حرفه اي كار را آسان ميكرد و به مرور زمان اگر من خسته تر بودم، اين بهروز بود كه كمك ميكرد تا كار را انجام دهيم. به هر حال به ياد ميآورم كه من و بهروز به نژاد مدت هفت سال زوج موفق و محبوب تماشاگران تئاترهاي تلويزيوني بوديم. همه اينها نكات مثبتي بود كه در دوره عجيب غربت به موقع به ما و كارمان كمك ميكرد. </p>

<p><strong>خانم تائيدي اگر اجازه بدهيد گذري به كارهاي سينمايي شما بزنيم. چه شد كه به كار در سينما روي آورديد و اولين فيلم تان چه نام داشت و</strong> . . .</p>

<p>ــ ببينيد با فرمي كه كار هنرمندان موفق پيش ميرفت، اكثر هنرمندان تئاتر به طريقي در كار سينما نيز فعال شدند. در مورد من، اينگونه بود زماني كه به آمريكا سفر كردم و چند سالي را در آنجا اقامت كردم (حدود 5 سال) در سال آخر اقامتم در ايالت كاليفرنيا، شهر لوس آنجلس با كارگردان تحصيل كرده UCLA دانشگاه معروف لس آنجلس در رشته سينما به نام "حسين رجاييان" آشنا شدم كه بعد ‌از پايان تحصيلاتش خيال بازگشت به وطن و شروع كار سينما را داشت. <br />
آقاي حسين رجاييان در آمريكا كه بوديم به من پيشنهاد بازي در اولين كار سينمايي اش را كرد. اين درست همزمان با آن موقعي بود كه من هم به فاصله چند ماهي خيال بازگشت به ايران را داشتم. پيشنهاد آقاي رجاييان مرا تشويق كرد چند ‌هفته اي زودتر به ايران بازگردم و اينگونه من وارد كار سينما شدم و اولين فيلم من، فيلم سينمايي موفق و روشنفكرانه اي به نام "هشتمين روز هفته" بود كه در آن زمان فيلم متفاوتي بود و نقش اول آن را برخلاف اغلب فيلمهاي فارسي آن زمان كاراكتر زن فيلم عهده دار بود. و صد البته نقش اول زن رقاصه كافه و يا روسپي نبود، بلكه دانشجوي دانشكده طب بود! <br />
همزمان با كار در فيلم هشتمين روز هفته، پيشنهاد بازي در فيلمهاي "خاك" و فيلم ديگري را نيز دريافت داشتم. و بالاخره با نمايش فيلم هاي "خاك" و "هشتمين روز هفته" در سال 1352 موفق شدم جايزه سپاس بهترين بازيگر زن سينما و ديپلم منتقدين فيلم ايران را هم زمان دريافت كنم كه از يادآوري آن هميشه احساس خوشحالي و غرور ميكنم. </p>

<p><strong>خب خانم تائيدي به مرحله سوم زندگي شما، يعني تبعيد بپردازيم. در چه سالي به تبعيد آمديد؟ </strong></p>

<p>ــ در سال 1986 بعد از 4 سال كوشش و تقلا براي فرار اجباري توانستم از مرز پاكستان سوار بر شتر و با پاي پياده وطنم را ترك كنم. </p>

<p><strong>چه شد كه تصميم گرفتيد ترك وطن كرده و به تبعيد قدم بگذاريد؟</strong></p>

<p>ــ ميدانيد دوست محترم همانگونه كه قبلا هم گفتم ما درست 7 سال و چند ماه بعد از انقلاب اسلامي در ايران زندگي كرديم. يعني دليلی براي ترك وطن نميديديم. ما كه نميخواستيم از دست فلان كميته و فلان قانون جمهوري اسلامي فرار كنيم. حتي آدمهايي مثل بنده و به نژاد فكر ميكرديم كه خوب مثل اينكه حالا كمي به حال و احوال آدمهاي معترض مثل ما توجه ميشود. <br />
اعتراض به ابتذال، سانسور، اختناق و اجحاف و بالاخره در همان اوايل پيروزي انقلاب اسلامي، ما هر دو چند پيشنهاد آبدار سينمايي و تبليغي رژيم را در همان زمان رد كرديم، در نتيجه در ليست ممنوعه ها قرار گرفتيم. يعني من به هيچ وجه اجازه كار ديگري را نيز نداشتم. <br />
حتي وقتي در يك گلفروشي بزرگ در جاده پهلوي كار گرفتم، از طرف كميته محل آمدند و گفتند كه من تظاهر به فقر ميكنم! فقر! متوجه شديد. حالا متوجه شديد كه چرا ترك وطن كرديم و بخصوص شخص من چگونه از ايران خارج شدم. </p>

<p><strong>در سالهاي تبعيد در رابطه با صحنه چه كرديد؟</strong></p>

<p>ــ طبيعتا آنچه را كه امكانش را پيدا كرديم براي تئاتر انجام داديم، ولي فكر ميكنم براي يادآوري بسيار لازم است كه بگويم تئاتر واقعي كار سختي است، منظورم كار تئاتري كه ميشناسيم و ميشناسم است. تئاتري كه سالها آن را كار كرده ايم. پس هنرمند واقعي تئاتر در تبعيد سعي دارد كار تئاتر واقعي را بكند. ما هم سعي بسيار كرديم و گروه تئاتر گالان را به همت همكار و يار زندگيم بهروز به نژاد ايجاد كرديم. <br />
چندين نمايشنامه حاصل كار در اين سالهاي اقامت در تبعيد اجباري و تحميلي ست. "قصه ديار و ديوار . . ."، "ديوار چهارم"، "ديدار در پارك"، "خرس و خواستگاري" و يكي دو تاي ديگري. مشخص ترين آنها نمايشنامه "ديوار چهارم" ميباشد كه كاري تك نفره و به مدت 75 دقيقه ميباشد كه توسط بهروز به نژاد نوشته و كارگرداني شد و اولين اجرايش در 1989 ميباشد. نمايشنامه "ديوار چهارم" در زمان اجراي آن به چند كشور مختلف دعوت شد و بسيار موفق بود و هر چه بيشتر شامل مرور زمان شود ارزش و اهميت آن روشن تر ميشود. بخصوص از دوره اي كه بسيار عجيب و دردآور و حيرت انگيز براي مردم ايران ميباشد سخن گفته، از هنرمند ايراني در اين دوره، حقايقي را گفته است كه ميبايست گفته ميشد. همچنانكه گفتم در آينده بيشتر اهميت اينگونه كارها معلوم ميشود. اين گفته صاحب نظري از اهل تئاتر است كه هميشه فعاليتي راستين در تئاتر ايران داشته است. </p>

<p><strong>در تبعيد غير از كار تئاتر، كار سينمايي هم انجام داده ايد يا نه؟ و اگر آري چه فيلمهايي؟</strong> </p>

<p>ــ بله من در تبعيد در حدي كه امكان داده شد و مناسب تشخيص دادم كار سينمايي كردم. فيلم سينمايي "بدون دخترم هرگز" ساخت سينماي آمريكا، كه نقش يك مدير مدرسه را در حكومت جمهوري اسلامي ايفا كردم. اين فيلم در زمان نمايش در اكثر كشورهاي اروپايي و آمريكا جنجال زيادي به پا كرد و همان گونه كه ميدانيد حكومت جمهوري اسلامي تهران مرا به خاطر شركت در اين فيلم محكوم به مرگ كرد، آن هم به وسيله ترور! <br />
فيلم كوتاه 35 دقيقه اي به نام Dog- Dish- Dream كه ترجمه آن ميشود "روياي ظرف غذاي سگي". فيلم سوررئاليستي بود و در عين حال سياسي كه شديدا دولت زمان تاچر را مورد‌ انتقاد قرار ميداد. فيلم با استقبال منتقدين فيلم انگليس روبرو شد و جايزه بهترين كارگرداني را در فستيوال فيلم بيرمنگام دريافت داشت. كارگردان فيلم خانم "كورت هالد" بود و در آخر هم اشاره ميكنم به اينكه پيشنهاد بازي در فيلمهاي كوتاه و يك ساعته تلويزيوني انگليس را داشتم ولي مناسب تشخيص ندادم و شركت نكردم. <br />
در مورد فيلم سينمايي "بدون دخترم هرگز" بجاست كه اشاره كنم به اين نكته غمگين و طنزآلود تلخ. فكر ميكنم ما شايد تنها مليتي باشيم كه بدون اينكه فيلمي را ديده باشيم و يا داستان فيلمي را خوانده باشيم فيلم و داستان را محكوم ميكنيم. و تا جايي پيش ميرويم كه راجع به آن نخوانده و ندانسته نقد مينويسيم و شديدا به فيلم و داستان آن حمله ميكنيم. اينها اتفاقاتي بود كه در زمان نمايش فيلم "بدون دخترم هرگز" روي داد و حتي تا جايي پيش رفتند كه بنده از طرف كساني كه هرگز صلاحيت اظهارنظر در اين مورد را ندارند، مورد ‌حمله و انتقاد شديد قرار گرفتم كه چرا در اين فيلم شركت كرده ام؟‌<br />
ولي در همان زمان نمايش فيلم، خانم سالي فيلد هنرمند زن آمريكايي كه در فيلم رل اول زن را به عهده داشت در شوي تلويزيوني معروف اپرا در آمريكا، كار مرا ستود و بسيار شيرين از من تعريف كرد. خوب وقتي كه حب و بغضي در كار نباشد مشكلي براي شخص هنرمند واقعي ايجاد نميكند. ولي همين حرفها و مصاحبه اين خانم را نيز نديديم كه نشريه ايراني درج كند. ناگفته نگذارم كه مجله جوانان چاپ لس آنجلس مصاحبه مفصل و جالبي با خانم سالي فيلد درباره اين فيلم انجام داد. <br />
ولي نظر خودم اين است كه جواب كار هنري كه مورد‌ نقد است، بايد با كارهاي هنري داده شود نه با فحاشي. </p>

<p><strong>از كارهايي كه اجرا كرديد، دوست داريد‌ كه كدام كارتان را دوباره اجرا كنيد؟</strong> </p>

<p>ــ در اين دوره آرزو دارم كه بتوانم نمايشنامه "ديوار چهارم" را از نظر تصويربرداري و ضبط تلويزيوني به روي نوار ضبط كنم و ديگر اينكه بتوانم به نوشته هاي پراكنده خود نظم دهم و تجربه هاي زندگي كه حقايق زندگي زن هنرمند ايراني ميباشد براي نسل آينده بنويسم تا بماند. كه حالا ديگر يواش يواش حس ميكنم به صورت وظيفه به آن فكر و عمل كنم. </p>

<p><strong>چه نظري راجع به تئاتر امروز ايران داريد؟</strong></p>

<p>ــ فكر ميكنم نميتوانم در اين مورد نظري بدهم، چون واقعا چيزي از تئاتر امروز ايران نميدانم. </p>

<p><strong>اعتقاد شما به تئاتر تبعيد يا مهاجر و يا دور از وطن است؟ </strong></p>

<p>ــ ببينيد من به راستي آرزو دارم كه تئاتر در تبعيد به صورت تئاتر حرفه اي و زبان زيباي فارسي به صورت جدي پايدار بماند و هرگز محفلي نشود و به صورت شوهاي خنده دار محفلي ارائه نشود. <br />
البته اين حقيقت را به خوبي ميدانم كه تئاتر كار سختي است، تئاتر واقعي آدمهاي جدي، فداكار و با استعداد ميخواهد. خوشا به حال كسي كه آن را بلد باشد. همين و بس.</p>

<p><strong>نظرتان راجع به تئاتر ايران در تبعيد چيست؟</strong> </p>

<p>ــ آنچه ميتوانم بگويم اين است كه خيلي ها علاقه دارند كه در تبعيد و خارج ‌از ايران كار تئاتر بكنند و در اين مورد خيلي هم وقت گذاشته اند. ولي كار تئاتر، تئاتر واقعي، سخت است و فداكاري زياد و استعداد لازمه را ميطلبد. به هر حال خيلي ها در حال تلاش هستند. ديديم و مي بينيم كه تئاتر به معناي واقعي به بيراهه رفت و تفريح و خنده جايگزينش شد. </p>

<p><strong>فكر ميكنيد تاثير انقلاب اسلامي است؟</strong></p>

<p>ــ ببينيد نظر بنده در اين لحظه اين است كه براي من كمي با تعجب همراه است كه چگونه تا به امروز حكومت اسلامي چيزي به نام تئاتر يا اداره تئاتر دارد؟ <br />
از همان سالهاي 1358 و 1359 و 1360 كساني مثل ما را پراكنده كردند. بله كساني مثل من توانستيم در تئاترهاي مردمي لاله زار براي مردم حقيقي و تئاتر دوست ايران كار كنيم ولي اين فعاليت بيشتر از يك سال و اندي طول نكشيد و حمله و هجوم كميته و پاسداران به سالنهاي تئاتر لاله زار را شاهد بوديم و بالاخره ما آخرين فعالان تئاتر مردمي ايران را خانه نشين كردند. <br />
ما فعالان تئاتري كه در خدمت تئاتر دستوري و تبليغي رژيم نرفتيم، بنابر اين من چه نظري ميتوانم در اين لحظه داشته باشم؟<br />
هر هنري در فضاي سالم و طبيعي شكوفا ميشود. هم چنانكه شكوفه و گل در فصل بهار طبيعتا گل ميدهند و شكوفا ميشوند. <br />
من به راستي نميدانم در كشورم ايران چه ميگذرد؟ و حتي طبيعت چه سهمي دارد؟ و اصلا حالش چطور است؟ </p>

<p><strong>خانم تائيدي در خاتمه عمر تبعيد را چگونه سپري ميكنيد؟</strong></p>

<p>ــ والله تبعيد عمر مرا ميگذراند! ولي به هر حال بيشتر وقت من در خانه به خواندن و گاهي به نوشتن و بعضي مواقع تماشاي فيلم و يا تئاتري جالب ميگذرد. براي زندگي و روان سالم در هفته سه بار به كلوپ ورزشي ميروم و شنا ميكنم و مدتي را در كلوپ سلامتي ميگذرانم و از همه مهمتر خانه و زندگي را به طور سالم نگهداشتن و چرخاندن آن، نظافت و پخت و پز و ديگر رسيدگي هاي لازم زندگي امروزه در اروپا. <br />
بهروز به نژاد هم كار بيرون از خانه را انجام ميدهد و زندگي ما را ميچرخاند و خوشبختانه كار بهروز در بيرون از خانه نزديك به روحيه هنري اوست. بهروز در يك گالري كه هنرهاي آفريقا را معرفي ميكند كار ميكند. </p>

<p><strong>آيا سخن ديگري هم براي گفتن هست؟</strong></p>

<p>ــ در ادامه زندگي تبعيد، من چند سال پيش (فكر ميكنم سال 97) مطلبي با عنوان "مقابله، نه معامله!" در رابطه با نحوه زندگي ما در تبعيد و بي سلاح بودن ما در مقابل مصلحان حاكم بر مملكت كه كار خود را پيش برده و ما را خلع سلاح ميكنند نوشتم كه در معدود نشرياتي به چاپ رسيد! اميدوارم كه دوستاني كه علاقمند هستند دسترسي پيدا كنند و يا در آينده در سايت شخصي خودم بتوانند‌ پيدا كنند.<br />
ديگر اينكه من هرگز سكوت نكرده ام، بلكه اگر صحبت نكرده ام جايي نيافته ام و اگر چنين امكاناتي باشد و بتوانم حرف دل را با اهل دل بگويم چرا كه سخن نگويم؟ من هميشه آماده ام كه براي مردمم و با مردم هم حرف بزنم، چون ما كارهايمان براي مردم است. به شرطي كه امكانش مهيا باشد. </p>

<p>خانم تائيدي به هر حال خسته نباشيد، صحبتهايمان به درد دل و درد دلهايمان به يادآوري تاريخ تبديل شد و من فكر ميكنم به قول شفيعي كدكني "به پايان رسيديم، ولي نكرديم پرواز" و هنوز حرفهاي بسياري براي گفتن داشته باشيد كه اميدوارم در زماني مناسب تر بتوانيم باز هم با هم حرف بزنيم و در اينجا واقعا از بهروز خان به نژاد (به قول شما) بايد سپاسگزاري كنيم به خاطر بخشي از عكسها كه خودش گرفته بود و يا اينكه توانست عكسها را در اختيارم بگذارد و هم پاي من براي اين مصاحبه انديشه كرد و ايده هاي فراوان نثار كرد و بدون كمك او شايد‌ ناشدني ميشد از راه دور. و ممنون از شما كه اينگونه ما را در وقتتان مهمان كرديد. اجازه دهيد در خاتمه به چند‌كار تئاتري تلويزيوني شما بعد از بازگشتتان به ايران اشاره بكنيم و با نام اين نمايشنامه ها گفت و گو را به انتها برسانيم. <br />
كارهايي كه از دهه 1350 به بعد اجرا يا ضبط شد: <br />
1ــ چهره يك باكره مقدس از تنسي ويليامز، كارگردان پرويز تائيدي <br />
2ــ رومئو و ژوليت از ژان آنوي. كارگردان اسماعيل شنگله <br />
3ــ وعده ملاقات با خودم نوشته و كار تهمينه ميرميراني<br />
4ــ سري نمايشهاي رابطه در 6 قسمت نوشته و كار سيروس ابراهيم زاده <br />
5ــ گلدان نوشته بهمن فرسي، و كار پرويز ظهوري <br />
6ــ زيباي بي اعتنا، اثر ژان كوكتو و كار پرويز تائيدي <br />
7ــ مادمازل ژولي، اثر آگوست استريندبرگ كارگردان جعفر والي <br />
و . . .</p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/interview/cat-8/#000099</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/interview/cat-8/#000099</guid>
<category>گفتگوها</category>
<pubDate>Sat, 29 Apr 2006 19:31:38 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>چهلمین سالگرد تاتر سنگلج - بخش دوم</title>
<description><![CDATA[<p><strong>طي اجراهاي تالار سنگلج (25 شهريور) در آن سالهاي افتتاح اين سالن بخشي از همكاران شما مدعي بودند كه اجبارا بليت مجاني ميداديد، شما نظرتان چيست؟</strong> </p>

<p><img alt="shar4.jpg" src="http://www.farzanehtaidi.com/interview/images/shar4.jpg" width="215" height="214" class="photo-left"/>ــ تئاتر 25 شهريور، هرگز به كسي بليت مجاني براي پر كردن سالن نداد و اگر فردي چنين حرفي بزند به طور حتم منظور خاصي براي گفتن اين حرف دارد. البته طبق رسم تمام تئاترهاي دنيا به بازيگران هر نمايشنامه اي كه روي صحنه بود، با توجه به موقعيت آن بازيگر و كار او تعداد معين و تعيين شده اي بليت تعلق ميگرفت كه بتواند افراد نزديك خانواده خود را دعوت كند. <br />
خلاصه حقيقت اين است كه تا آخرين روزي كه تئاتر 25 شهريور به طور طبيعي و در شرايط طبيعي كار ميكرد، تماشاگر مشتاق داشت و شبهاي زيادي پيش آمد كه اگر تماشاگر علاقه مند از قبل بليت خود را رزرو نكرده بود، برميگشت و شبي ديگر ميآمد. </p>

<p><strong>من فكر ميكنم تا دو سال اول بعد‌ از انقلاب هم بدين گونه بود و سالن سنگلج (25 شهريور) مملو از تماشاچي بود، به خاطر اينكه هيچ نظارتي بر كارها نبود و كارها آزاد اجرا ميشد. و براساس شنيده ها هم اكنون هم يكي از سالنهاي پر تماشاچي تهران است، زيرا نمايشهاي سنتي و آئيني را در آن اجرا ميكنند. خوب برگرديم سر صحبت خودمان، به غير از افتتاح ديگر چه نمايشهايي در اين تالار اجرا كرده ايد؟ </strong></p>

<p>ــ عرض كنم ديگر نمايشنامه هايي كه من در تئاتر 25 شهريور اجرا كرده ام، عبارتند از "خانواده آقاي آريان فر" به كارگرداني آقاي عباس مغفوريان و بازيگري تعدادي از همكاران خوب اداره تئاتر كه بخصوص از آقاي پرويز فني زاده اسم ميبرم كه متاسفانه بعدها هرگز ديگر شانس بازي روي صحنه را با هم نداشتيم. بعد هم من به آمريكا مسافرت كردم و ايشان هم فعاليت سينمايي و تلويزيوني بيشتري داشت تا تئاتر روي صحنه؛ البته ناگفته نماند كه خود من هم در بازگشت از آمريكا كار سينما را شروع كردم ولي خوشبختانه توانستم براي كار تئاتر و صحنه هم وقت بگذارم.</p>

<p><strong>اولين نمايشي كه بعد از بازگشت به ايران، با آن روي صحنه رفتيد چه نمايشي بود؟ </strong></p>

<p>ــ نمايشنامه بنگاه تئاترال، كاري بسيار شيرين كه به سبك تئاترهاي سنتي و با ريتم و موزيك اجرا شد. مدتي پس از اينكه من جايزه سپاس و ديپلم منتقدين فيلم را براي بازي در فيلم "هشتمين روز هفته" و فيلم "خاك" دريافت كرده بودم در اين تئاتر صحنه شركت كردم كه خوشبختانه محبوبيت و شهرت سينمايي من در موفقيت كار تئاتري صحنه ام نيز اثر بسيار گذاشت، و البته وجود ديگر بازيگران نمايشنامه كه همگي از بهترين ها بودند. نمايشنامه بنگاه تئاترال نوشته و كارگرداني آقاي علي نصيريان بود. <br />
از ديگر كارهاي صحنه من در اين تئاتر خوب و مردمي ايران نمايش "مطبخ و مرگ همسايه" (نوشته غلامعلي عرفان و كارگرداني جعفر والي) بود. آخرين كار من در صحنه تئاتر 25 شهريور بازي در نمايشنامه "نمايش طولاني" نوشته آقاي "رادمنش" كه فكر ميكنم هم اكنون در آلمان با اسم "منوچهر رادين" فعاليت دارند. نمايشنامه اي بسيار موفق كه بسيار هوشمندانه نيز نوشته شده بود. آقاي "جعفر والي" آن را كارگرداني كرد و خودش نيز در آن رل خوبي بازي كرد. ما اين نمايشنامه را كه كار بسيار موفقي بود در شهرهاي بزرگ و نفت خيز ايران بر روي صحنه برديم و با استقبال بسيار مردم روبرو شديم . </p>

<p><strong>لطفا كمي از اين سفرها بگوييد؟</strong></p>

<p>ــ يكي از فعاليتهاي بسيار مفيد ما هنرمندان اداره تئاتر در سالهاي دهه 50ــ40 بردن نمايشنامه هاي موفق به شهرستانهاي بزرگ و كوچك ايران و پايگاههاي ارتشي و تشكيلات نفتي ايران بود. من شخصا يكي از زنان فعال اداره تئاتر بودم كه هميشه براي نمايشهاي موفق شهرستانهاي ايران در نظر گرفته ميشدم و هميشه با كمال ميل قبول ميكردم. هيچگونه زور و حكم اداري در كار نبود، بيشتر محبوبيت هنرمند انتخاب شده براي اين سفرها مورد نظر بود. در تمام اين سفرها خاطرات بسيار شيرين و ارضاكننده هنري دارم و هر وقت فرصتي بوده به اين نكات شيرين در تعريف هايم اشاره كرده ام و در آينده نيز به اين مهم خواهم پرداخت، كه حتما نوشته و به طريقي ثبت شود. فقط به اين نكته اكتفا ميكنم كه در يكي از شهرستانهاي ايران وقتي اتوبوس حامل هنرمندان وارد شهر مورد نظر ميشد در مسير ما، برايمان طاق نصرت بسته بودند، و من خودم، اسم خودم را ديدم كه چگونه درشت بر سر طاق نصرت نوشته اند و خوش آمد گفته اند. با چراغهاي رنگين و پر از نور. <br />
اگر براي هر هنرمند تئاتري چنين اتفاقي بيافتد، حتما هنرمند موفق و مردمي كشور خويش است. </p>

<p><strong>من فكر ميكنم كه "نمايش طولاني" در سراسر ايران اجرا شد و گروه چيزي حدود يك ماه و نيم در سفر بود و استقبال مردم شهرستانها از اجراي اين نمايش بي نظير بود. نظر شما چيست؟</strong><br />
 <br />
ــ عرض كنم كه حرف شما درست است. به هر حال آقاي افصحي شما خودتان هم در اين نمايشنامه شركت داشتيد، پس مي بينيد كه تمام گفته هاي من در رابطه با اجراي تئاتر در شهرستانهاي ايران درست است، اين كه هميشه موفق بود. اين آخرين كاري كه بنده در آن شركت داشتم، يعني همين "نمايش طولاني" هم موفق بود. من در اين رابطه حرفم اين است كه آرزو ميكنم كه اي كاش هميشه اينگونه كارها در تئاتر ايران تكرار شود. تكرار ميشد! و شود! </p>

<p><strong>چرا گفتيد آخرين كار؟</strong><br />
 <br />
ــ آخرين كار به دليل اينكه ديگر نه اداره تئاتر آنگونه كار به شهرستانها برد و نه اينكه من كارمند اداره تئاتر باقي ماندم! </p>

<p>شايد ديگر در تاريخ تئاتر ايران تكرار نشود كه نمايشي چون "نمايش طولاني" با حضور يك سوم بهترين بازيگران اداره برنامه هاي تئاتر و چندين نفر هم از بيرون اداره يعني گروهي بيش از 20 نفر براي اجرا به دور ايران بروند و هر شب در يك شهر اجرا داشته باشند. اكنون كه در اين اجراهاي خارج از كشور و تبعيد نگاه ميكنم، كه از اين شهر به آن شهر رفتن چقدر مشكل است، هر چقدر كه در آنجا بودجه دولتي در كار بود، ولي همين دو تا سه ماه در سفر بودن و هر شب در يك شهر روي صحنه رفتن كار راحتي نبود، نظر شما چيست؟<br />
 <br />
ــ ببينيد آقاي افصحي شما خودتان در سئوال خود تا حدي شايد جواب سئوال را داده باشيد، ولي من واضح تر جواب سئوال را ميدهم، حرفهايي كه لازم است گفته شود. <br />
1ــ فراموش نكنيم كه ما در وطن خود بوديم و كار هنر در فضاي طبيعي مملكت خودمان با تماشاگران مملكت خودمان اجرا ميشد. اين نكته عرضه و تقاضا را فراموش نكنيم. ما پشتوانه مردم را داشتيم، پشتوانه مالي دولت خودمان را داشتيم و در هر حال ضوابطي در كار بود، هر كسي ادعاي كاري را كه نميدانست نميتوانست بكند و اگر هم ميكرد، نميتوانست دوامي داشته باشد. <br />
2ــ نكته ديگر اين است كه ما هم در اين سفرها سختي هاي مختلف داشتيم. <br />
من شخصا خيلي از اتفاقات عجيب و سخت اين سفرها را تجربه كرده ام كه همانگونه كه گفتم چه در اين مصاحبه و چه در آينده به آنها خواهم پرداخت. يعني بي انصافي است اگر گفته نشود، بي انصافي براي افراد هنرمند اجراكننده.</p>

<p><strong>برگرديم به "نمايش طولاني" من چقدر آن صحنه هاي دو نفري شما و آقاي جمشيد‌ مشايخي و ميزانسن هاي صحنه بازيهاي دو نفره شماها را دوست داشتم و هنوز به ياد دارم، مثل ايستگاه اتوبوس و . . . و ديالوگهاي زيباي شما با هم. مثل "بروم شعري بسازم، دست مايه خوبي است." <br />
شما خودتان در آن نقش چه احساسي داشتيد و چقدر به آن نقش نزديك شديد؟ زيرا تيپ و جنس بازي شما شهري و اروپايي بود.</strong><br />
 <br />
ــ آقاي افصحي، شما جزيياتي از آن نمايشنامه به خاطر داريد كه شايد خيلي از ديگر شركت كنندگان آن تئاتر از ياد برده باشند. بسيار خوب است، حافظه ي قوي داريد. <br />
و اما جواب سئوال شما. بله درست ميگوييد، جنس بازي و حركات من چه در صحنه و چه در مقابل دوربين سينما و تلويزيون بيشتر غربي و شهري مينمايد. و اين در طبيعت وجودي من است. يعني كه براي آن گونه بودن سعي نميكنم. و طبق تجربه و آنچه كه از صاحب نظران شنيده ام، خوشبختانه براي اجراي نقش هايم كمك كننده بوده و خوشبختانه از نكات مثبت كار من از آن ياد شده. ببينيد وقتي هنرپيشه اي نقش كاراكتري را خلق ميكند، صادقانه و صميمي با نقشي كه كار ميكند، زندگي ميكند. و براي آنكه نقش را اجرا كند، نبايستي زور بزند، اگر به راحتي آن را باور كند، تماشاگر هم به راحتي آن را باور ميكند. بنابر اين حتما در اجراي آن نقش موفق بودم و كاملا به آن نزديك. اين را هم بگويم كه اين عادت تا امروز هم با من است كه در اتوبوس، قطار و . . . به مردم و تيپ هاي مختلف نگاه ميكنم، ولي در نهايت وقتي به مرحله ي اجراي نقش برسد، مهم اين است كه اول آن را باور كنم. بقيه اش خود به خود درست ميشود. <br />
ببينيد درست مثل اين است كه شما يك گلوله نخ درهم و برهم را در دست داشته باشيد. وقتي سر نخ را پيدا كرديد، بقيه و دنبال نخ به دنبال سر نخ ميآيد. متوجه شديد چه ميگويم؟<br />
ولي اين سئوال شما و توجه شما به ماجراي روي صحنه مرا به ياد ماجراها و سختي هاي پشت صحنه انداخت. گفتم كه اين سفرهاي هنري لذت بخش، به همراه سختي هاي فراوان هم بود. </p>

<p><strong>مثلا چه سختي؟</strong><br />
 <br />
ــ در همين نمايشنامه "نمايش طولاني" من نقش دختر روستايي كه فرش ميبافد را بازي ميكردم. نام دختر در نمايشنامه "رنگين طلا" بود. ميبينيد كه چه اسم زيبايي است. مطابق نقش من، قاب فرش نيمه بافته اي در روي صحنه قرار داشت و طبق ميزانسن كارگردان (والي) در صحنه هاي زيادي من روي چهارپايه جلوي (دار قالي) قاب فرش نيمه بافته نشسته بودم و ديالوگهايم را ميگفتم. در صحنه ي آخر، كارگردان نمايشنامه دستهاي دخترك فرش باف را به رنگ طلايي درميآورد و اين كار با كمك يك قوطي اسپري طلايي رنگ با سرعت در پشت صحنه انجام ميشد و بعد در روي صحنه با نوري كه به دستهاي دختر روستايي فرش باف تابيده ميشد، تماشاگر متوجه پيام نمايش و كارگردان ميشد، كه دستهاي اين دختر روستايي براي به وجود آوردن فرش دست باف به مانند طلا ارزش دارد و اما بعد از اجراي نمايش، هر شب من ميبايست دستهاي طلايي خودم را بشورم تا بتوانم به زندگي عادي بپردازم و براي شب بعد و اجراي بعدي آماده و بالاخره زنده باشم. <br />
خوب در همه ي صحنه ها و شهرهايي كه ما اجرا داشتيم، پشت صحنه آب گرم لوله كشي وجود نداشت. شخصي را مسئول اين كار كرده بودند، كه من اول ميبايست دستهايم را با نفت بشورم تا رنگهاي طلايي پاك شود و بعد مرحله دوم بود كه با آب گرم و صابون كه بوي نفت برود. پس متوجه هستيد‌ كه اين كار ميبايست در دو مرحله انجام بشود. هر شب بعد از اجرا، اول نفت و بعد آبگرم و صابون ميدانيد چرا، چون ما همه وسايل حرفه اي گريم تئاتر را نداشتيم و با اسپري رنگ طلايي كه مال ساختمان بود، دستهاي من طلايي ميشد. به همين دليل ميبايست اول با نفت پاك شود. و اگر زود پاك نميشد، به راحتي دستهاي انسان را زخم ميكرد و مكافات هاي بعدي را به دنبال داشت. </p>

<p><strong>خوب خانم تائيدي، از تئاتر سنگلج (25 شهريور) خاطره اي به ياد داريد؟</strong><br />
 <br />
ــ يكي از خاطراتم باز مربوط ميشود به اجراي "نمايش طولاني". وقتي كه داشتم در اين نمايش تمرين و اجرا ميكردم، همزمان در فيلمي هم در اطراف قزوين كار ميكردم. طبق قرار، ساعت مشخصي محل فيلمبرداري را ترك ميكردم كه به موقع خودم را به سالن تئاتر 25 شهريور در خيابان جنوبي پارك شهر برسانم. در يكي از اين غروبها كه يار و همكارم "بهروز به نژاد" با ماشين خودش به دنبالم آمد كه به موقع مرا به سالن تئاتر برساند در ترافيك شلوغ تهران گير كرديم. در نظر بگيريد كه ترافيك شلوغ و دلشوره من براي رسيدن به موقع به تئاتر و غرغرهاي پشت سر هم به بهروز به نژاد عزيز كه با رانندگي سريع سعي خود را ميكرد كه به موقع مرا به تئاتر برساند. خلاصه ناگهان بهروز سرعت ماشين را زياد كرد و حتي چراغ قرمز را هم رد كرد. بالاخره بعد از چند چهارراه كه رد كرديم به وسيله پليس دستور توقف داده شد! بهروز بلافاصله به من گفت، بايد بگيم كه تو حالت بده و ترا به كلينيك ميرسانيم! منم در جا نقش مريض در حال مرگ را به خوبي ايفا كردم كه پليس با موتورسيكلت جلو افتاد و راه را براي ما باز كرد و خلاصه وقتي در آخر ديد كه مريض در حال مرگ براي رفتن بر روي صحنه جلوي در تئاتر، سالم شد و به طرف در تئاتر دويد، او هم خنده اش گرفت و از تقصير ما گذشت! </p>

<p><strong>و اما آخرين سئوال در مورد سنگلج (25 شهريور)، شما چه كاري را دوست داشتيد در صحنه ي تئاتر 25 شهريور اجرا ميكرديد ولي امكانش نبود و يا فراهم نيامد؟</strong></p>

<p>ــ من در طول سالهاي كار تئاتر با كارگردانهاي بسيار خوب و با ارزش تئاتر ايران كار كردم كه ميدانم تا مدتهاي بسياري مانند آنها را متاسفانه در تئاتر ايران نخواهيم داشت. از نصيريان گرفته تا از فرنگ برگشته ها مثل داود رشيدي، حميد سمندريان و غيره. در طول اين سالها با داود رشيدي 2 نمايشنامه كلاسيك كار كردم. يكي از آنها آنتيگون، اثر سوفوكل بود و ديگري ريچارد سوم از ويليام شكسپير، هميشه دلم ميخواست يكي از كارهاي كلاسيك ترجمه را كه با داود رشيدي كار كردم در سالن تئاتر 25 شهريور روي صحنه ميرفت. بعدها وقتي كه با بهروز به نژاد زوج‌ تلويزيوني موفقي تشكيل داديم و نمايشنامه هاي بسيار موفقي كار كرديم، هميشه آرزو ميكردم كه يكي از كارهاي خوبي را كه با بهروز به نژاد كار كرده ام در روي صحنه 25 شهريور اجرا كنم، مثلا نمايشنامه فاسق اثر هارولد‌ پينتر، كه متاسفانه نشد، حيف. </p>

<p><strong>خانم تائيدي برگرديم به خيلي عقب تر و اينكه كار تئاتر را از چه زماني آغاز كرديد؟ و چه انگيزه اي باعث شد كه به سمت تئاتر جذب شويد؟</strong><br />
 <br />
ــ من هميشه هر چه به گذشته ام فكر ميكنم و دوران بچگي و جواني را به خاطر ميآورم، به ياد ميآورم كه هميشه آرزوي هنرپيشه شدن داشتم. خوب البته در جواني با آگاهي زياد همراه نيست. ولي به مرور آگاه شدم كه اولين انگيزه من علاقه بوده و بعد‌ از آن همدمي و دوستي تئاتر مرا جذب كرد. وقتي وارد دنياي تئاتر شدم آگاه تر شدم كه تئاتر از دوست هم براي من بيشتر بوده است. تئاتر در حقيقت ناجي من بوده است، بدين معنا كه تئاتر مرا از حيطه غمگين خانواده ام نجات داد. محيط غمگين خانواده ام، از نامادري، ناخواهري، نابرادري تا مخلفات همراه آن! <br />
تنها پدرم كه پدر حقيقي من بود و مرا واقعا دوست داشت كه متاسفانه او هم مخالف كار هنرپيشگي من بود. حالا وقتي به آن دوره فكر ميكنم تا حدي ميتوانم بفهمم كه چرا پدرم نگران من بود كه وارد كار تئاتر و محيط هنري آن زمان بشوم. او نگران امنيت روح و جسم من بود و اين امر از نظر پدر براي دخترش كاملا طبيعي است. ولي خوب من با تمام خطرات اين حرفه، وارد‌ كار تئاتر شدم. فكر ميكنم دوستي پدرم در جواني او با دكتر مهدي فروغ رئيس اداره هنرهاي دراماتيك در رضايت او اثر گذاشت. و سرانجام در همان اوايل كار در اداره تئاتر من با آقاي پرويز كاردان كه از هنرمندان خوب اداره تئاتر بود آشنا شدم و با هم ازدواج كرديم و به همين دليل تا حد بسياري از نگراني هاي پدرم كاسته شد! </p>

<p><strong>يادتان هست با چه نمايشي شروع كرديد؟</strong><br />
 <br />
ــ اولين كار من يك نمايشنامه تلويزيوني بود به نام "سلام و خداحافظ" . يك نمايش تك پرده، ترجمه شده از نمايشنامه هاي روسي كه نام نويسنده يادم نيست ولي كارگردان آن خانم پري صابري بودند كه تازه از سفر فرانسه به ايران بازگشته بودند. نمايشنامه دو بازيگر داشت. يك زن و يك مرد و آقاي پرويز كاردان رل مقابل مرا بازي ميكرد. البته من يك كار زودگذر ديگري قبل از اين نمايشنامه داشتم، ولي هميشه از نمايشنامه "سلام، خداحافظ" به عنوان اولين كارم اسم ميبرم كه جاي گفتن آن بسيار بيشتر است. <br />
بد نيست ذكر كنم كه نمايشنامه هاي ما به صورت زنده در شبهاي چهارشنبه اجرا ميشد. در كانال 3 تلويزيون ايران كه بنيانگذار آن آقاي حبيب ثابت بود. و خوب چون اجراي نمايشنامه ها به صورت زنده بود، بارها و بارها اتفاقات جالب و پيش بيني نشده ميافتاد. از شكستن پايه مبل گرفته تا كج شدن ديوار اتاق كه همه در لحظه اي كه اتفاق ميافتاد به همراه خنده و احيانا دلهره شيرين بود و هرگز تلخي و لج و لجبازي به همراه نداشت. ميخواهم اينجا اشاره اي داشته باشم به ازدواج هنري خود با آقاي پرويز كاردان كه عشق من به تئاتر باعث اين ازدواج شد ولي به هر حال ما هر دو هميشه احترام يكديگر را حفظ كرديم. تنها فرزند من كيوان كاردان است كه اكنون در آمريكا زندگي ميكند. با يك خانم خوب آمريكايي ازدواج كرده و داراي 2 فرزند پسر ميباشد. يعني كه بنده دو بار مادربزرگ شده ام ولي باور كنيد، تا اين لحظه مزه و مفهوم مادربزرگ شدن را نه چشيده ام و نه حس ميكنم. نميدانم شايد مسافت جغرافيايي من در اين مورد نقش اصلي را دارد! ولي مهم اين است كه ميدانم حقانيت هميشه از پسرم مراقبت كرده و همچنان ميكند. </p>

<p><strong>در چه سني كار بازيگري را آغاز كرديد و براي اولين باري كه روي صحنه ميرفتيد چه حسي داشتيد؟ آيا از صحنه ترس داشتيد؟</strong></p>

<p>ــ عرض كنم كه حالا من در چه سني و زماني بود كه كار تئاتر را آغاز كردم، باور كنيد اصلا يادم نميآيد، شما هم اين را از من نپرسيد خودتان از تعريفهاي من از دوران كارم در تئاتر و زندگيم ميتوانيد حدس بزنيد و اصولا چه اصراري داريد؟ به هر حال زندگي هنري من يك كتاب باز است. <br />
من هميشه در شب اول و شبهاي بعد‌ از نمايش اول اجراي نمايشنامه اي در روي صحنه ترس دارم. ترس توأم با لذت شيرين و پر از هيجان. ترس با شعف كه به كارم كمك ميكند. هرگز از يادم نميرود كه تماشاگر مثل خود من جدي است. جدا به ديدن تئاتر آمده است.</p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/interview/cat-8/#000098</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/interview/cat-8/#000098</guid>
<category>گفتگوها</category>
<pubDate>Thu, 13 Apr 2006 01:58:40 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>چهلمين سالگرد تاتر سنگلج  - بخش اول</title>
<description><![CDATA[<p><em>دوست من،از زمان گشایش این تار نما،بسیاری از شما در نظرات و سوال های خود در مورد سابقه ی تاتر ایران،و بخصوص دوره ای که من در آن فعال بوده ام پرسیده اید  در این مصاحبه که یکی از آخرین گفتگوهای مطبوعاتی من است(2005)به نکاتی پرداخت شده که جواب بیشتر سوالهای دوستانم را در بر میگیرد.و به اندازه کافی هم راجع به زندگی من در غربت نیز صحبت شده است.به این دلیل فکر کردم هیچ اشکالی ندارد اگر قبل از بسیاری دیگر از گفتگوهای مطبوعاتیم ارایه شود. </em><br />
<strong><br />
توضیح:این مصاحبه درسه شماره ی نشریه ارزشمند شهروند آمده است و با کوشش آقای افصحی و در طول چندین هفته تماس از تورنتو به لندن و در پی گیریهای تلفنی ، و رد و بدل ایمیلها ، فکسها و عکسها ! به انجام رسیده</strong></p>

<p>گفت و گو با فرزانه تائيدي هنرمند تئاتر و سينما <br />
حسين افصحي ـ تورنتو،کانادا  <br />
نشریه شهروند - تابستان 2005 </p>

<p><img src="/interview/images/shar1.jpg" class="photo-left"><em>براي اينكه به سراغ هنرمندان قديمي تئاتر برويم، نيازي به بهانه نيست، ولي باز هم براي خودمان بهانه ايجاد ميكنيم. براي ديدن و شنيدن دوست چه بهانه اي محكم تر از دلتنگي هاي غريبانه در غربت ميتواند باشد؟ ولي باز اين بهانه را پشت غبارهاي تبعيد پنهان ميكنيم و بهانه اي ديگر ميجوييم و يا پس از سالها سعي ميكنيم ديالوگي پيدا كنيم تا بتوانيم نمايش را آغاز كنيم. با سنگلج به سراغ جعفر والي، به سراغ نصرت پرتوي و جمشيد مشايخي و اين بار به سراغ يكي از بازيگراني كه در اولين شب افتتاح سنگلج (يا به گفته ي خودش 25 شهريور) بر روي اين صحنه بود رفتم. </p>

<p>به سراغ خانم "فرزانه تاييدي" در تبعيدگاه مه گرفته شان در لندن رفتم تا با هم سخن بگوييم و يا بهتر است بگويم تا من تلنگري بزنم و ايشان خاطرات را مرور كنند. ايشان سخت تن به گفت وگو ميدهند و سكوت اختيار كرده اند، اما اين بار از خاطرات تئاتري و هنري خود با هم گپ زديم. رفت و آمد، سئوال و جواب و باز هم از دل سئوال، سئوالهاي ديگر و پاسخ <br />
از راه دور با تلفن و فكس و اي ميل و شوق شنيدن خاطرات! <br />
با تشكر كه دعوت مرا پذيرفتند. باشد هم نسلان من به ياد بياورند و نسل جوان بشناسند هنرمنداني را كه راه آغاز شده را ادامه دادند. </p>

<p>فرزانه تاييدي؛ متولد تهران اما متعلق به ايران است. زيرا پدرش امير ارتش بود و به خاطر شغل پدر مدام در سفرهاي ماموريت همراه ايشان به استانهاي مختلف ايران سفر ميكرد و كودكي و تحصيل را در مركز شهرهاي بزرگ استانهاي ايران گذرانده است. و اين اولين بار بود‌ كه شانس ايران گردي را در كودكي و نوجواني داشته است. و دومين بار به خاطر حرفه اش به عنوان هنرپيشه تئاتر در اداره هنرهاي دراماتيك (تئاتر) شانس سفر و بازي بر روي صحنه هاي مختلف شهرهاي بزرگ و كوچك ايران را داشته.</p>

<p><img src="/interview/images/shar2.jpg" class="photo-right">فرزانه تاييدي از كودكي عاشق رقص و هنر بود و به خاطر همين هم مدتي به كلاس رقص باله رفت ولي عشق حقيقي خود را در هنر تئاتر ديد. وقتي كه به كلاس هنرپيشگي رفته بود، با معرفي دوستي در سال 1341 با شركت در اولين نمايشنامه تلويزيوني در اداره ي هنرهاي دراماتيك رسما كار در تئاتر را آغاز كرد. و پس از يك سال و اندي كار در تئاترهاي تلويزيوني با "پرويز كاردان" هنرپيشه و نويسنده و كارگردان اداره هنرهاي دراماتيك ازدواج كرد، كه ثمره اش كيوان پسرش ميباشد. </p>

<p>در طول 5 سال و نيم فعاليت در اداره هنرهاي دراماتيك (1346ــ1341) فرزانه تاييدي در بيش از سي و چند نمايشنامه تلويزيوني و صحنه در تهران و اغلب شهرهاي بزرگ و كوچك ايران حضور داشته است. در همين سالها عمر ازدواج عشقي و هنري فرزانه با "پرويز كاردان" به 3 سال و اندي نرسيد. <br />
فرزانه تاييدي تشنه آموختن و ياد گرفتن بود، پس در سال 1346 به همراه پدر عازم آمريكا شد و در طول اقامت 5 ساله خود در آمريكا، زندگي را به فراگيري تاريخ تئاتر غرب و بازيگري در كلاسهاي شبانه كالج هاي معتبر كه به كارگاه تئاتر و يا Work Shop معروف است گذراند و هميشه ميگويد: "بيشترين تجربه ها را در هنر تئاتر از ديدن نمايشنامه هاي مختلف به دست آوردم و آموختم." </p>

<p>در اواخر سال 1971 با حسين رجاييان كارگردان تحصيل كرده رشته سينما در دانشگاه لس آنجلس UCLA آشنا ميشود. رجاييان از همان لس آنجلس فرزانه تاييدي را براي نقش اول زن فيلم خود انتخاب و به ايران دعوت ميكند. </p>

<p>فرزانه تاييدي در سال 1972 در بازگشت به ايران فعاليت مجدد تئاتري خود را در كنار فعاليتهاي سينمايي آغاز ميكند و اين فعاليت تا يكسال و نيم بعد از انقلاب ادامه داشت و آخرين كار سينمايي خود را در ايران بعد از انقلاب بدون حجاب اسلامي  بنام ميراث من جنون بازي ميكند كه هرگز نمايش داده نميشود. </p>

<p><img src="/interview/images/shar3.jpg" class="photo-left">فرزانه تاييدي كه در استخدام رسمي وزارت فرهنگ و هنر، اداره برنامه هاي تئاتر بود در سال 1359 با حكمي از سوي وزارت ارشاد اسلامي زماني كه آقاي "مجيد جعفري"  جمشيد مشايخي رئيس اداره تئاتر بود ،با امضاي آقاي حسن حبيبي که در آنزمان وزير ارشاد اسلامي بود  از كار بركنار شد و دليلي كه در حكم ذكر كرده بودند چنين بود: "براي پيشبرد اهداف انقلاب اسلامي شما مازاد بر احتياج ميباشيد. بديهي است كه از اين تاريخ (شروع سال 59) تمام حقوق و مزاياي اداري شما قطع ميشود! بدين معنا که تمام مزاياي حق بيمه و بازنشستگي که در زمان خدمت در فرهنگ و هنر هر ماهه از حقوق او کسر ميشد نيز نديده گرفته شد. </p>

<p>فرزانه تاييدي در سال 1352 با بازي در اولين فيلم سينمايي خود "هشتمين روز هفته" جايزه سپاس بهترين بازيگر زن و ديپلم منتقدين فيلم ايراني را نصيب خود كرد. </p>

<p>فرزانه تاييدي از چهره هاي موفق و محبوب تلويزيوني بود به همين خاطر بارها و بارها در شوهاي مختلف تلويزيوني و مسابقات تلويزيوني به عنوان مهمان شركت داشته است. ثمره ي كارهاي هنري فرزانه تاييدي در اين سالها عبارتند از: بيش از 50 نمايشنامه تلويزيوني و صحنه اي و 8 فيلم سينمايي و 4 فيلم تلويزيوني و . . . </p>

<p>فرزانه تاييدي با تمامي اين كوله بار توانست 7 سال بعد‌ از انقلاب در ايران بماند ولي آنقدر اوضاع و شرايط سخت و غيرانساني شد كه مجبور شد اوايل سال 1365 (1986) از طريق مرز شرقي ايران با شتر و پاي پياده به كشور پاكستان شهر كراچي فرار كند و بالاخره خود را به انگلستان برساند. پس از چندي "بهروز به نژاد" همكار و يار سي و اندي ساله فرزانه به او پيوست و اكنون حدود 18 سال است كه فرزانه و بهروز در انگلستان زندگي و كار ميكنند. </p>

<p>فيلمهايي كه فرزانه تاييدي در سينماي ايران بازي كرده عبارتند از:<br />
هشتمين روز هفته (رجاييان)، خاك (كيميايي)، جهنم به اضافه من (فردين)، صلوة ظهر (مطلبي)، فرياد زير آب (الوند)، سفر سنگ (كيميايي)، ميراث من جنون (فخيم زاده) واسطه ها ( حسن محمد زاده ) <br />
نام تعدادي از نمايشنامه هاي صحنه و تلويزيوني كه فرزانه تاييدي از سال 1341 در آنها ايفاي نقش كرده است: <br />
امير ارسلان نامدار (كارگردان علي نصيريان)، شاه عباس و پير پاره دوز (صياد ــ انتظامي)، پهلوان كچل (نصيريان)، بنگاه تئاترال (نصيريان) ، مسافرين (جعفر والي)، نمايش طولاني (رادين، جعفر والي)، جراحي پلاستيك (سمندريان)، دست بزن (اوژن لائيش ــ انتظامي)، روز سوم (استروفسكي ــ ‌انتظامي)، پنجره (جعفر والي)، حماسه بازگشت (انتظامي) سيسيل يا مكتب پدران (جعفر والي)، داستان شب (شون اوكيسي، انتظامي)، مارتي (نصيريان)، آتشگاه (صياد، نصيريان)، ازدواج با مكاتبه (شارل ماهيو، انتظامي)، تنهايي (واندربرگ، انتظامي)، مرداب (ساندرز، نصيريان)، ريچارد سوم (شكسپير، رشيدي)، آگهي ازدواج (پيرتوما، انتظامي)، آدمهاي شب (عباس پهلوان، انتظامي) بيگانه اي در خانه (نصيريان)، روشني هاي خانه ما، مجسمه جاندار، رعد در خيابان، راشل، پيك نيك و . . . </em></p>

<p><strong>خانم تاييدي! سالها گذشته است و سخن بسيار و اگر اجازه بدهيد صحبت مان را با سئوالي آغاز كنيم كه بهانه گفت و گوست. همان گونه كه ميدانيد امسال مصادف است با چهلمين سالگرد سنگلج (25 شهريور)؛ از سنگلج بگوييد، از شب افتتاح اين سالن و از اولين شبي كه شما ‌به عنوان بازيگر افتتاحش كرديد.</strong> </p>

<p>ــ عرض كنم كه اولين خاطره من از اين تئاتر، افتتاح اين تالار است. با اولين جشنواره نمايشهاي ايراني و بعد شركت خودم در اولين برنامه تئاتر كه براي افتتاح سالن تئاتر و جشنواره در نظر گرفته شده بود. </p>

<p>نمايشنامه "اميرارسلان نامدار"، نوشته پرويز كاردان و به كارگرداني علي نصيريان و با همكاري تعدادي از بهترين هنرپيشه هاي تئاتر ايران كه در آن زمان كارمندان اداره هنرهاي دراماتيك بودند و همگي در كار تئاتر فعال بودند، تئاتر صحنه و تلويزيون، بعدها اسم اداره برنامه هاي تئاتر جاي اسم اداره هنرهاي دراماتيك را گرفت، البته با فعاليت هاي گسترده تر. <br />
من در اين جا به دو نكته ميخواهم اشاره كنم، كه گفتن آن را براي ادامه حرفهايمان لازم ميدانم. اول اينكه از حالا به بعد در گفته هايم از اين سالن تئاتر به اسم 25 شهريور اسم ميبرم. دليلش هم شخصي است. بدين معنا كه وقتي من كارم را در اين تئاتر شروع كردم نامش تئاتر 25 شهريور بود و تا جايي كه به ياد دارم، در هر برنامه تئاتري كه در اين تئاتر كار كرده ام، با نام تئاتر 25 شهريور بود. من در تئاتري به اسم سنگلج كار نكرده ام، به هر حال سنگلج به تنهايي براي خودش اسم قشنگي است! </p>

<p>و اما نكته ي دوم كه فكر ميكنم، اشاره به آن شايسته است، با تعريفي كه آقاي جعفر والي از تاريخچه ي تئاتر 25 شهريور كرده اند به چند نكته جالب و حقيقي اشاره كرده اند كه فكر ميكنم براي ما همه كساني كه در اين تئاتر كار كرده ايم يادآوري خوبي بود. ميدانيد به هر حال اين گفته ها همگي براساس حافظه ي ماست. و اگر هر كدام از ما بتواند كامل تر و صادقانه تر به آن دوره كه مورد‌گفت و گوي ماست جواب دهد، خودش خدمتي است براي همه ما، مردم ايران و هنرمندان فعال تئاتر و . . . </p>

<p>و صد البته شما هم آقاي افصحي خسته نباشيد كه با مطرح كردن عمر تئاتر و مصاحبه هاي جالب، خدمتي بجا و در زمان لازم انجام داده ايد، با تشكر از شما و باز هم خسته نباشيد. </p>

<p><strong>از افتتاح چه به خاطر داريد؟ </strong></p>

<p>ــ نكته اي كه از شب افتتاح تئاتر 25 شهريور به ياد دارم، اين است كه نمايشنامه امير ارسلان نامدار كه براي افتتاح تئاتر در نظر گرفته شده بود، نمايشنامه اي شاد و به همراه موزيك بود كه به سبك تئاترهاي سنتي ايران اجرا شد و به خاطر اهميت خاصي كه آن شب با ارزش در تاريخ تئاتر ايران داشت، ملكه وقت ايران خانم فرح پهلوي نيز براي ديدن تئاتر در سالن تئاتر حضور داشتند. </p>

<p><strong>قبل از سالن تئاتر سنگلج (25 شهريور) شما كار صحنه اي نكرده ايد و يا اگر نمايش صحنه داشتيد در كجا اجرا ميكرديد؟ </strong></p>

<p>ــ بله ما قبل از سالن 25 شهريور به طور مرتب برنامه تئاتر صحنه نداشتيم، چون صحنه درست كه مجهز به وسايل لازم براي تئاتر صحنه باشد در اختيار اداره تئاتر نبود. به ياد دارم كه به طور پراكنده كار تئاتر صحنه داشتيم. به عنوان مثال در تالار فرهنگ و تئاتر لاله زار نمايشنامه "كاپيتان قره گز" را كه داود رشيدي كار كرده بود و با تعدادي هنرپيشه، بيش از 12ــ10 نفر اجرا كرديم. يا مثلا باز به ياد ميآورم كه اين نمايشنامه موفق و جالب را كه بسيار خوب كارگرداني و اجرا شده بود، در هتل رامسر (شمال ايران) در دوره اي كه كنگره پزشكي "رامسر" كه همه ساله در شمال ايران برقرار بود، در سال 1342 در سالن بزرگ هتل كه به صورت تئاتري موقت و يك شبه درآورده بوديم، اجرا كرديم. يا مثلا ديگر برنامه هاي تئاتر صحنه را در همان صحنه كوچك "اداره هنرهاي دراماتيك" كه فكر ميكنم آن زمان اداره در خيابان ژاله، چهارراه آب سردار قرار داشت اجرا ميكرديم، و بالاخره برنامه هاي بسيار موفق و متنوع "اداره هنرهاي دراماتيك" در اكثر شهرستانهاي ايران براي اهالي شهرهاي بزرگ و يا اينكه براي شركت نفت و يا پادگانهاي ارتشي، در استانهاي بزرگ و مركز اين استانها بر روي صحنه اجرا ميكرديم. <br />
پس متوجه هستيد كه ما كار صحنه را قبل از داشتن تئاتر 25 شهريور به هر حال انجام ميداديم. و چه خاطرات خوش و عجيبي و در عين حال جالب را هم تجربه ميكرديم. </p>

<p><strong>ممكن است يكي را تعريف كنيد؟ </strong></p>

<p>ــ به ياد دارم كه به همراه بقيه همكاران در يكي از شهرستانهاي شمال غربي يا شرقي ايران "واقعا به ياد ندارم" ما افراد تئاتر نمايشنامه اي را در روشنايي غروب و در فضاي باز در هواي آزاد شروع كرديم، به مرور و با تاريك شدن هوا به نور صحنه احتياج داشتيم. چه چيزي بهتر از نور دو كاميون ارتشي كه وسايل صحنه را براي ما آورده بود، بله چه چيزي بهتر از نور چراغهاي دو عدد ‌كاميون ارتشي كه صحنه ما را روشن كردند و نور صحنه را دادند. از بازيگران تا تماشاگران كه همگي كارمندان ارتشي به همراه زن و بچه هاي خود براي ديدن برنامه آمده بودند از كار و ديدن كار لذت برديم. </p>

<p><strong>شما در رابطه با اجراهايتان در شهرستانها حتما خاطره زياد داريد،‌ چون من وقتي نمايشي را در آوارگي تبعيد اجرا ميكنم به ياد اجراهايي كه در ايران گردي داشتيم ميافتم. در حالي كه اجراهاي من در مقابل شما قطره اي بيش نيست. </strong></p>

<p>ــ ميدانيد در رابطه با اجراي برنامه هاي ما در شهرستانهاي مختلف ايران بسيار خاطره دارم و بالاخره روزي به طور مفصل همه را خواهم نوشت كه نسل امروز و آينده ايران آن را بداند. اين به راستي وظيفه است و بايد انجام شود. <br />
<strong>در افتتاح تالار سنگلج (25 شهريور) كه جشنواره بود شما در چندين نمايش بازي كرديد؟ </strong></p>

<p>ــ در همان دوره تعداد 7 نمايشنامه اجرا شد كه همه آنها را نيز دوستان قبلا گفته اند، اما من در 2 نمايشنامه جشنواره شركت داشتم. "اميرارسلان نامدار" و "كالسكه طلايي" كه نمايشنامه "كالسكه طلايي" را زنده ياد آقاي "خليل موحد ديلمقاني" نوشته و كارگرداني كرد. تمام نمايشنامه هاي جشنواره بعد از اتمام دوره جشنواره به ترتيب هر كدام بر روي صحنه تئاتر رفتند كه هر كدام بنابر استقبال مردم در زمان خودش مدتي روي صحنه بود و هميشه هم معمولا سالن تئاتر پر بود. </p>

<p><strong>استقبال مردم چگونه بود در آن زمان ها؟ </strong></p>

<p>ــ ببينيد تئاتر 25 شهريور، از همان روزهاي افتتاح مورد ‌استقبال مردم قرار گرفت و به ترتيب و مرور زمان ما گردانندگان تئاتر موفق شديم تماشاگران را از تمام نقاط تهران، از شميران گرفته تا جنوب تهران، همان خيابان جنوبي پارك شهر كه تئاتر در آن قرار داشت، به تئاتر جلب كنيم. همگي از همان روز اول ميدانستيم كه تئاتر بايد خرج خودش را درآورد و بعد از اين مرحله، سود حاصل را كه دستمزد هنرپيشگان و گروه را نيز شامل ميشد نيز به راحتي درميآورديم. و در اين رابطه اين را نيز ميگويم كه من هرگز نفهميدم چه كسي ضوابط دريافت و دستمزد هنرپيشه ها را تعيين ميكرد. بخصوص هنرپيشه موفق و محبوبي كه تماشاگر داشت و اين حق را به خودم ميدهم كه بگويم متاسفانه من هرگز حق خودم را دريافت نكردم، بخصوص در نمايشنامه موفق بنگاه تئاترال كه بعدها اجرا شد و مدت 6 ماه يا كمي بيشتر روي صحنه بود و من مشهور و در اوج موفقيت و محبوبيت بودم. ببينيد در اين مرحله از زندگي ديگر هر كس ميداند چه كرده، پس ميدانم كه ميدانيد من از حقيقت ميگويم نه بيشتر و نه كمتر. </p>

<p>ادامه در بخش دوم </p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/interview/cat-8/#000097</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/interview/cat-8/#000097</guid>
<category>گفتگوها</category>
<pubDate>Thu, 23 Mar 2006 02:17:20 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>جشني بر سر گور سينماي ايران</title>
<description><![CDATA[<p><strong>آيندگان- يکشنبه 27 اذر 2536 </strong></p>

<p>پرسش هائي پيرامون جشنواره جهاني فيلم تهران<br />
1- آيا اساسا در شرايط فرهنگي کنوني ايران به ضرورت تشکيل جشنواره جهاني فيلم تهران معتقد هستيد؟<br />
2- سود و زيان هاي فرهنگي جشنواره فيلم تهران در شش سالي که از برپائي آن ميگذرد چه بوده است ؟ <br />
3- آيا ميتوان هزينه اي را که صرف جشنواره فيلم تهران ميشود در راه هاي فرهنگي مثبت تر بکار انداخت؟ </p>

<p><br />
<strong>فرزانه تائيدي ، بازيگر تاتر و سينما:</strong><br />
جشني بر سر گور سينماي ايران <br />
<img src="/images/goor.jpg" class="photo-right">حرفها و درد دلهائي که من بعنوان يک هنرپيشه ي سينماي اين مملکت دارم ميتواند تا حدي جوابگوي اين سوال ها باشد. سعي ميکنم اول نکات مثبت جشنواره ي جهاني فيلم تهران را از ديدگاه يک شيفته ي واقعي سينما بيان کنم و بعد البته راجع به نکات منفي آن – تا آنجا که عقلم ميرسد – حرف بزنم . </p>

<p>مسلما نيت اجراي اين جشنواره از روز اول خير بوده و شش سالي است که براي معرفي سينماي پيشرو ايران و عرضه ي فيلمهاي برگزيده خارجي کوشش ميکند. در شرايطي که به علت مشکلات سانسور و عوامل ديگر ديدن فيلمهاي برجسته ي خارجي تقريبا ناممکن است و آنچه هم به دستمان ميرسد کهنه و تکه پاره است ، بي ترديد از راه جشنواره فيلم تهران تا حد زيادي ميتوان در جريان حرکت هاي تازه سينما قرار گرفت. </p>

<p>با اين همه وقتي يادم مي افتد که هر بار براي ديدن يکي از آثاري که بوسيله جشنواره ارائه ميشد با چه مشکلاتي روبرو ميشدم مثل معروف هفت خوان رستم به خاطرم مي رسد. تا آنجا که ميدانم اين مشکل تنها مشکل من نيست . بلکه  بسياري از دوستداران واقعي سينما با آن دست بگريبانند. يا من و امثال من هنرمندان اين مملکت ( با معيارهائي که فعلا وجود دارد) هستيم و يا نيستيم ، خب اگر هستيم حقمان است که انتظار داشته باشيم کارگزاران جشنواره جائي هم براي ما جهت ديدن فيلم ها در نظر بگيرند. زيرا اگر جشنواره را محل برخورد فرهنگ ها بدانيم بي ترديد بازيگران و سينماگران اين مملکت بايد در جريان آن قرار بگيرند و تجربه هاي تازه بيندوزند. اما متاسفانه غير از سه چهارچهره ي سينمائي معروف بقيه هنرمندان ايراني ناديده گرفته ميشوند . البته من ادعا نميکنم که ما تافته ي جدا بافته هستيم . اما نوع کارمان ايجاب ميکند که حتما فيلمها را ببينيم و روشن است که در صف ايستادن انتظار کشيدن تنها امکان ديدن معدودي فيلم را امکان پذير ميکند. از اين گذشته وقتي براي مهمانان خارجي جشنواره از کارگردان گرفته تا هنرپيشه و تبليغاتچي و دلال بهترين محل ها در نظر گرفته ميشود و به بهترين وجهي از آنان پذيرائي ميکنند دستکم مصلحت طلبي حکم ميکند که يک ذره هم براي هنرمندان نگونبخت وطن خودمان هم احترام قائل شويم ، براي حفظ آبرو هم که شده بد نيست. <br />
<img src="/images/goor2.jpg" class="photo-left">يکي ديگر از نارسائي ها ( نميگويم کجروي) ي جشنواره رعايت نکردن انصاف در جايزه دادن به بعضي از فيلمهاي ايراني است. البته تشويق بجا هميشه براي هنرمند لازم است و موثر در پيشرفت کار او. اما به همان نسبت تشويق نابجا ميتواند هنرمند را دچار غرور بي پايه کند ، نيروي خلاقيتش را ضعيف سازد و او را به سقوط بکشاند. البته من معتقدم که جايزه هائي هم بحق به سينماي ايران داده شده ولي اعمال نفوذ در دادن جايزه به شخص خاصي نه تنها به سينماي ايران لطمه ميزند بلکه باعث از بين رفتن حس اعتماد تماشاگران جشنواره هم ميشود ( تازه خارجي ها هم وقتي به مملکت خودشان برميگردند عيب هائي از اين دست را بزرگ ميکنند و از آنها جوک ميسازند و به ريش ما ميخندند). </p>

<p>اما در باره ششمين جشنواره ي فيلم تهران بايد بگويم که صد البته ما را داخل آدم حساب نياوردند و بليتي هم ندادند که بديدن فيلمها برويم. اما اگر هم ميدادند من يکي که دلم نمي آمد بروم ( فقط در يک جلسه گفتگو شرکت کردم) . من يک هنرپيشه ي صد درد صد حرفه اي سينماي ايران نيستم اما بخودم گفتم در شرايطي که سينماي ملي ما از بين رفته صدها هنرپيشه و کارگردان و مديرتهيه و کارگر فني بيکار ميگردند و براي گذران زندگي به هر دري ميزند چگونه ميتوانم در جشني شرکت کنم که بر سر گور سينماي ايران بر پا شده ، جشني که فلان تهيه کننده ي معروف براي دست يافتن به جايزه مثلا افتخار آفرين آن به هر دري ميزند و سفارش هاي لازمه را ميگيرد. جشني که با هزينه ي هنگفت آن ميشود گره از مشکل سينماي بحران زده ي ايران گشود و امکانات ديدن فيلم هاي خارجي بهتر را براي چند ميليون تماشاگر فراهم آورد. ميشود سينما براي ارائه ي آثار ارزنده خريد فيلم خوب وارد کرد ، کتاب سينمائي خوب چاپ کرد ، بحث و گفتگو راه انداخت ، آموزش سينمائي داد و ... خيلي چيزهاي ديگر شايد اين راه حل ها بنظر بلند پروازانه بيايد اما بهر حال بايد براي رشد سالم توليد فيلم و فرهنگ سينما در ايران فکري کرد. ( اين حرف را در شرايطي ميزنم که يکي از کارگردان هاي صاحب نام ما – که اسمش را نميخواهم بياورم – خرج سر صحنه ي فيلمش را ندارد).</p>

<p>جشنواره فيلم تهران شايد تنها حسني که در شرايط فعلي دارد راضي کردن عده اي از برگزيدگان قوم است که هر ساله به کشورهاي خارجي سفر ميکنند و قصدشان ( به ادعاي خودشان ) اين است که از "جنبش ها و تحولات تازه ي سينماي دنيا " بي خبر نمانند ! خب وقتي جشنواره هست ديگر آنها احتياج ندارند که پول و وقتشان را در راه سفر بگذرانند. همينجا "آنسوي نيک و بد " و "والنتينو" را ميبينند و شب تا صبح در باره اش بحث و فحص ميکنند و بعد ميروند پي کارشان تا جشنواره آينده بحث سينما را تعطيل ميکنند! با اين همه تند نروم . جشنواره بدرد علاقه مندان واقعي سينما نيز ميخورد. ولي واقعاچند نفر  سينما دوست بي ادعا که تشنه ي دانستن و فهميدن اند ميتوانند خود را از هفت خوان جشنواره بگذرانند و بوصال پرده سينما برسند ؟ جشنواره در واقع اقليتي محدود را در زماني محدود راضي ميکند.</p>

<p>جشنواره "جشني" است که هيچ ربطي به سينماي ايران ندارد – زيرا که اصلا سينما به مفهوم يک صنعت سالم در اين مملکت وجود ندارد. بنابراين نميتوان آنرا نيروئي ارزشمند براي خلاقيت دانست ، زيرا خلاقيت احتياج به وسيله و امکانات دارد و هر آدم عاقلي قبول دارد که در شرايط امروزي امکان فيلمسازي براي هيچ کارگردان باشعوري وجود ندارد. </p>

<p>شايد اصلا حرفهاي من بي ربط باشد . ولي خب من احساس هاي واقعي ام را شرح داده ام . از کساني که در اين مورد بهتر از من ميفهمند عذر ميخواهم. </p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/interview/cat-8/#000092</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/interview/cat-8/#000092</guid>
<category>گفتگوها</category>
<pubDate>Fri, 13 Jan 2006 02:29:00 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title> اميدوارم آزادي بيايد تا آگاهي همگاني شود.</title>
<description><![CDATA[<p>آيندگان – 4 شنبه 26 مهر 1357 </p>

<p><img src="/static-files/images/int5ax1.jpg" class="photo-left">باز هم گامي به جلو روي داد و ما خود را ناگزير ديديم درباره اين گام و گام هاي پيشين با يکي از دست اندرکاران سينما گفتگوئي تلفني و کوتاه داشته باشيم تا شايد بازتابي راستين از اين جريان اجتماع مان را در بازيگري بيابيم. اين بار از فرزانه تائيدي پرسيده ايم و پاسخ شنيده ايم و آن چه مي آيد فشرده اي است از پرسش هاي ما و پاسخ هاي فرزانه تائيدي که د رخانه اش ميهمان داشت.</p>

<p><strong>- آيا در پديد آمدن فيلم فارسي اختناق را چه مستقيم چه غير مستقيم دخيل ميدانيد؟ </strong></p>

<p>- آقا خفه بودن محيط باعث شد که جاهل و روسپي در سينماي ما جا خوش کنند. وقتي که سانسور اجازه نميداد کجروي هاي دکتر يا صاحب منصبي ارتشي و ... نشان داده شود ، خب جز اين هم نميتوان توقعي داشت. همان طور که خفه بودن فضا روي همه حرفه ها اثر گذاشت روي سينما هم اثر گذاشت ، اما خيلي پيشتر و روي تاتر هم نيز. </p>

<p><strong>- به عقيده شما در سينما تنها بايد فاسد بودن فردي از طبقات سنديکادار و وزارت خانه اي نشان داده شود ...</strong></p>

<p>- نه با فيلم ميتوان دنبال خيلي چيزهاي انساني تر بود. </p>

<p><strong>- فکر ميکنيد فضاي سنگين گذشته بر دست اندرکاران سينماي ايران، فضاي سينماي ايران چه اثري گذاشت؟ چه بسا آنهائي را که حرفي داشتند وادار به کناره گيري کرد تا ...</strong></p>

<p>- تا آدم هاي بي فرهنگ ، بي هويت و بادمجان دور قاب چين جاي خالي آن ها را پر کنند. ما در سينماي مان   درتاتر مان فراوان داريم آدم هائي که به دليل وجود اين حفره هاي خالي به جائي رسيده اند بي آنکه وسيله ي بياني خودشان را بشناسند. من به عنوان بازيگر همه ي اينها را باتمام وجودم احساس ميکنم . </p>

<p><img src="/static-files/images/int5ax2.jpg" class="photo-right"><strong>- شما به عنوان بازيگر به عنوان هنرمند براي اينکه به ديروز ( تاريخي ) برنگرديم ، براي اينکه به عقب برنگرديم مبارزه خواهيد کرد ؟ </strong></p>

<p>- بله مبارزه خواهم کرد.</p>

<p><strong>- چطور ؟</strong></p>

<p>- در هر نقشي بازي نخواهم کرد.</p>

<p><strong>- يعني فکرميکنيد ما در مرحله اي هستيم که بايد چنين واکنشي داشته باشيم؟</strong></p>

<p>- من زنم ، زني بازيگر. </p>

<p><strong>- اما در تظاهرات  پيش از "جمعه" زنهاي بسياري شرکت داشتند.</strong></p>

<p>- اين کا رمتعلق به زماني است که تنها نباشم. تا بحال به آن صورت که بايد دور برم هم راي نديده ام و هنوز هم احساس نميکنم که از تنهائي در آمده باشم. اجازه دهيد تا دور و برم هم عقيده اي ببينم بعد جوابتان را دقيق خواهم گفت.</p>

<p><strong>- گويا شما در آن "دو هفته بهاره" در ايران نبوديد؟</strong></p>

<p>- بله ، ايکاش در ايران بودم . </p>

<p><strong>- فکر ميکنيد اگر در تهران بوديد چه ميکرديد؟ مثلادر تظاهرات شرکت ميکرديد؟</strong></p>

<p>- بله حتما ، متاسفم که از گروه هنرمندان در تظاهرات کسي حضور نداشت ... اين را هم بگويم که چون در آن فضا قرار نگرفته ام در نتيجه نميتوانم قضاوت درستي داشته باشم. فقط اين را يقين دارم که وقتي شنيدم زنها هم در تظاهرات شرکت کردند داغ شدم . </p>

<p><strong>- اگر اعتصاب مطبوعات به نوعي به پيروزي ختم نميشد شما به عنوان بازيگر چه ميکرديد؟ </strong></p>

<p>- هر وقت کاري از دستم برنميايد دعا ميخوانم . </p>

<p><strong>- يعني فکر ميکنيد ما د رمرحله اي هستيم که دعا کردنمان پذيرفتني است؟ </strong></p>

<p>- ببينيد من ميهمان دارم و شما هم ناگهاني به من تلفن کرده ايد پس آنطور که بايد تمرکز ندارم تا جواب سوال هاي شما را بدهم. ممکن است نيم ساعت بعد تلفن بزنم و جوابتان را بدهم ...</p>

<p><strong>نيم ساعت بعد </strong></p>

<p>... اول اينکه ميخواهم تمام حرف هائي که نيم ساعت پيش گفتم و شما يادداشت کرديد کنار بگذاريد و اينهائي را که ميگويم اگر خواستيد چاپ کنيد. پيش از هر چيز بايد وضع خودم را روشن کنم. و بعد بگويم که در جريان هاي اخير ميتوانم چه سهمي داشته باشم. اول بگويم که همشه به عنوان هنرمند مبارزه کرده ام.</p>

<p><strong>- مبارزه با چه ؟ با چه کسي ؟ </strong></p>

<p>- مبارزه با ابتذال </p>

<p><strong>- اما ابتذال هم ميتواند در کشورهائي با نظام دموکراتيک رخ دهد ؟ </strong></p>

<p>- منظورم از ابتذال چيز ديگري است ... چون بودند هنرمند نماهائي که با سانسور کنار آمدند و حتا به خدمت سانسور درآمده اند. البته بودند هنرمندهاي با استعدادي که به فراموشي سپرده شده اند... ما در تاتر هم فدائي خيلي داشتيم . </p>

<p><strong>- منظورتان از فدائي کدام هنرمند تاتر است؟</strong></p>

<p>- نمايشنامه نويسي که يا گرفتار شده يا تن د رنداده ، يا کنا رگذاشته شده ... هرهنرمندي که به دليل خفقان استعدادش از بين برود در واقع فدا شده ... بايد بگويم همان طوري که وضع هنرمند با وضع آدم هاي عادي فرق ميکند نوع مبارزه اش هم تفاوت دارد. هنرمند ميتواند با اعتقاد به هنر سالم سهم خود را در جهت مبارزه سالم و مبارزه با خفقان و سانسور ادا کند و فکر ميکنم تاريخ نشان داده که هنرمند نميتواند در جبهه بجنگد. هنرمند با به وجود آوردن يک کتاب ، يک فيلم ، يک نمايشنامه يا اثر هنري ديگري مبارزه اي کرده که ماندني است. </p>

<p><strong>- در تاريخ ديده ايم مبارزه هائي که تاثر هاي آني داشته اند و مبارزه هايي هم ديده ايم که بعدها نتايجي به بار آورده اند. از طرفي شرايط خاص تاريخي هم داشته ايم و داريم و خواهيم داشت که به مبارزه هائي با تاثرهاي آني نياز مبرم دارد. همچنان چه در تاريخ لحظه هائي بوده اند که نياز به مبارزه هائي با نتايجي در آينده داشته اند. آيا فکر نميکنيد ضرورت اين لحظه ي تاريخي ايجاب ميکند تا نيازي به مبارزه اي مانند خلق اثري با نتايجي بعدي نداشته باشيم. </strong></p>

<p>- من و امثال من بايد اين لحظه را شرايط را احساس کنيم تا مبارزه اي با تاثراتي آني داشته باشيم ، ناباوري در روزهاي اخير زياد است. قبول کنيد که بايد ناباوري باشد ... اميدوارم آزادي بيايد تا آگاهي همگاني شود  ابر ستاره ها ، سردمداران سينماي ما پته شان روي اب بيافتد ... و از دست هنرمندان رسمي و حمايت شده و از شر آثارشان خلاص شويم . </p>

<p><em>يکشنبه بيست و سوم مهر ماه پنجاه و هفت </em></p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/interview/cat-8/#000046</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/interview/cat-8/#000046</guid>
<category>گفتگوها</category>
<pubDate>Thu, 13 Oct 2005 07:23:29 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>بانو، خسته نباشيد!</title>
<description><![CDATA[<p>شکوه ميرزادگي - نشريه <a href="http://www.puyeshgaraan.com/" target="_blank">پویشگران </a><br />
بیست و سوم سپتامبر دوهزار و پنج </p>

<p>سال ها پيش که در انگليس زندگي مي کردم، زياد به تئاتر مي رفتم. تقريبا هر نمايش  مهمي که به روي صحنه مي آمد خودم را مي رساندم به آن. و اگر وقت مي کردم حتي به کارگاه هاي تئاتري هم که در هر محله ي انگليس برپا بود مي رفتم. البته تئاترهاي ايراني را هم که سازنده و يا هنرپيشه هايي داشتند که برايم از نظر هنري يا سياسي اهميت داشتند مي ديدم. يادم مي آيد که قرار بود نمايشي روي صحنه بيايد از مگي اسميت هنرمند بزرگ انگليسي. مي دانستم که آنقدر شلوغ خواهد بود که امکان ديدن آن در روزهاي اول براي من وجود ندارد. اما درست شب اول نوري علا مرا سورپرايز کرد و گفت:  «مي خواهي مگي اسميت را امشب ببيني؟» و من سر از پا نشناخته دويدم. بدليل همان روز اول بودن و قيمت هاي سرسام آور ما  بليتي داشتيم که در بالاترين قسمت سالن بود. و ما ناچار در تمام مدت بايد که با دوربين صحنه را مي ديديم. فرقي نمي کرد من داشتم مگي اسميت محبوبم را مي ديدم که چه درخشان بر صحنه مي درخشيد. نمايش به نظر من مهم نبود، اما کار او مثل هميشه کم نظير بود. </p>

<p>          دو روز بعد بود که دعوت نامه اي دريافت کرديم براي ديدار نمايش تازه بهروز به نژاد. بهروز را سال هاي سال بود که مي شناختم، شعور و درک و کارش را قبول داشتم و دوست نزديک ما هم که بود. چند روز بعد با اشتياق به ديدن نمايش رفتيم. وقتي در سالن انتظار بروشور نمايش را ديدم به نوري علا گفتم: «خداي من، يک ساعت و نيم نمايش و فقط يک هنرپيشه؟ بهروز چگونه اين کار را کرده است؟» نوري علا (که اگر کاري را دوست نداشته باشد ـ چه شعر باشد، چه قصه، چه نمايش ـ در همان ابتداي کار مي خوابد! و من هميشه از اين کار او عصباني مي شوم) خميازه اي کشيد و گفت: «نمي دانم؛ اما خيليه! خيلي!» سرم را کنار گوشش گذاشتم و گفتم: «خواهش مي کنم خودت را کنترل کن که نخوابي، بهروز که مي داني چقدر حساس است.» </p>

<p>          و رفتيم و نشستيم در سالن نمايش و منتظر شديم تا فرزانه خانم تاييدي پيدايش شود. من هميشه فرزانه را به عنوان يک هنرمند خوب سينما و تلويزيون مي شناختم. با ديدن چند کار سينمايي اش او را بعنوان هنرمند درجه يک سينماي ايران هم قبول داشتم، اما کار صحنه اي و زنده او را نديده بودم. و اين بار نشسته بودم تا ببينم که اين هنرمند روي صحنه چه مي کند. </p>

<p>          فرزانه آمد و شروع کرد. چون گردبادي که با يک حلقه شروع شود و بعد همه ي اطراف خود را بگيرد و به آسمان کشيده شود، فرزانه لحظه به لحظه اوج گرفت و تمامي صحنه و سالن و تک تک تماشاگرانش را مسحور کرد. يک ساعت و نيم بي توقف و بي افت. در دقايق آخر نمايش گريه مي کردم. از هيجان ديدن بازي اش گريه مي کردم. پس از پايان نمايش نمي توانستم از جا برخيزم. نوري علا، که در طول آن يک ساعت و نيم حتي يک خميازه هم نکشيده و خيره به صحنه نگاه کرده بود، با هيجان گفت: «نمي خواهي برويم پشت صحنه؟!» به سختي بلند شدم و راه افتادم تا بروم و به بهروز به نژاد عزيزم تبريک بگويم و به فرزانه تاييدي عزيزم بگويم: «خانم خسته نباشيد؛ شما کارتان هم طراز کارهاي مگي اسميت است آنهم در کارهاي خوب سطح بالايش.» </p>

<p>          بعد از اين نمايش بيشتر به کارهاي فرزانه تاييدي دقيق شدم، و به زندگي ساده ي کوچکش که روح بزرگ او را در خود داشت، و از همان زمان ها بود که هميشه دلم خواسته بود تا به شکلي سپاس و تحسيني براي او داشته باشم،  و از سوي خودم و از سوي آنهايي که فرزانه را و هنر او را ارج مي گذارند، به او بگويم: «دوستت دارِيم،.. شما خسته نباشيد خانم!» بگويم: «ما قدر تو را مي شناسيم خانم! حتي اگر عده اي باشند که درکي از اين چيزها نداشته باشند، حتي اگر نفهمند که هنرمندي چون تو که در تبعيد به سر مي برد، براي اين به تبعيد آمده که صداي عدالت خواهي سرزمينش باشد، وگرنه در سرزمينش که ده ها و صدها برابر بيشتر  از حالا ستايشگر داشت.» و هميشه دلم خواسته به فرزانه بگويم: «من خوب مي دانم که تو چقدر عاشق کارت بوده اي و هستي و خوب مي دانم که دوري از آن و دوري از مخاطبين ات چقدر تو را آزار مي دهد، اما تو اين دوري را انتخاب کرده اي که به مراتب از آن ديگري سخت تر است اما راضي ترت مي کند.» </p>

<p>          من مي توانستم همه ي اين ها را به خود فرزانه بگويم. اما چه لطفي دارد که ما حرف هاي خوبمان را يواشکي بزنيم و گله ها و شکايت ها و انتقادها را فرياد کنيم؟ بالاخره بايد ما هم ياد بگيريم که خوبي ها را فرياد کنيم. و من مي خواهم صادقانه و از صميم قلب و با صداي بلند به فرزانه تاييدي بگويم:</p>

<p>«دوستت دارم بانو!</p>

<p>خسته نباشيد، بانو!»<br />
</p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/interview/_/#000041</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/interview/_/#000041</guid>
<category>نقد و نظر</category>
<pubDate>Mon, 26 Sep 2005 17:48:32 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>نوستاره اي با ده سال سابقه بازيگري</title>
<description><![CDATA[<p><em>رپورتر : مريم اتحاديه <br />
عکس : ايوب کلانتري </em><br />
<strong>زن روز / شنبه بيست و هفتم آبان پنجاه و يک </strong></p>

<p><br />
فرزانه مي گويد اولين سوال فيلمسازان اينست :" خانم امکان لخت شدن شما چقدر است ؟"<br />
<img src="/static-files/images/int4ax2.jpg" class="photo-right">" اکثر سينماگران بومي ما استعداد عجيبي در مزخرف سازي دارند! و اگر اين استعداد را در ساختن کارهاي اصيل بکار برند ، بي ترديد سينماي ما پيشرفتي سريع خواهد داشت . درست است که در سينما ، تجارت را نبايد از نظر دور داشت اما در اينجا هدف فقط گيشه است !"</p>

<p>" دو روز مانده به شروع فيلمبرداري تازه به فکر انتخاب هنرپيشه مي افتند . وقتي سناريو را براي مطالعه مطالبه ميکني ميگويند : وقت نيست ، يا دو سه نسخه بيشتر نيست که به هنرپيشگان نميرسد. اين سينما نيست کلاشي است . " </p>

<p>" اين چه سينمائي است که براي اکثر دستاندرکارانش فقط يک چيز مطرح است : سکس ... و اولين سوالشان اين است : خانم امکان شما در لخت شدن چقدر است ؟ در حاليکه من ضعفي در بازي خود نميبينم که متوسل به سکس بشوم ."  </p>

<p>" اصلا نميفهمم چرا فيلم ميسازند و اسم سينما و يکي دوتا فيلمساز خوبي را که داريم خراب ميکنند. بيايند شو بگذارند ! در آنصورت اقلا ميشود گفت کارشان اصالت دارد. " </p>

<p>" هر فيلم بايد حداقل سه چهار ساعت تماشاگر را به فکر وادارد اما فيلمهاي ما آنچنان سطحي است که حتي ده دقيقه هم فکر را مشغول نميکند. " </p>

<p><img src="/static-files/images/int4ax1.jpg" class="photo-left">رو در روي خانم زيبائي نشسته ام که موهايش چون آبشاري از طلا روي شانه هايش فرو آمده و موجي از احساس در درياي سبز چشمانش غليان دارد . او يک ستاره است ، هنرمندي با نام فرزانه تائيدي . حدود 29 سال بيشتر ندارد اما بيش از دهسال به اصطلاح خاک "سن" خورده است و 30 نمايشنامه صحنه و 120 پيس تلويزيوني حاصل کار اوست . يک دوره هشت ماهه تاتر را در واشنگتن طي کرده و سه سال از پنج سال دوره هنرپيشگي کالج معروف "سنتامونيکاسيتي " کاليفرنيا را گذرانده است و حالا با چنته اي پر از تجربه هنري باز آمده تا در تاتر و سينما تواما فعاليت کند . د رمورد کالج مزبور و اينکه چرا آنرا به پايان نرسانيده است اينگونه توضيح ميدهد : </p>

<p>"بطور کلي کاليفرنيا ، لوس آنجلس و هاليوود مرکز ترتبيت هنرپيشه است و سنتامونيکاسيتي يکي از معروفترين کالج هاي کاليفرنياست. اهميت اين کالج يکي هم در اين است که هنرپيشگان معروفي چون مارلون براندو ، جيمز دين و بن گازارا از آنجا فارغ التحصيل شده اند. تصور نکنيد که ميخواهم خودم را همسطح آنها معرفي کنم فقط منظورم اين است که آنها هم اين کالج را تمام کرده اند. دوره کالج پنج سال است اما بخاطر پول نداشتن نتوانستم آنرا به پايان برسانم . روزها مجبور بودم براي امرار معاش کار کنم . بنابراين وقت کم مي آوردم و اين مدت سه سال را نيز در کلاسهاي شبانه گذراندم. </p>

<p>در همين مدت واحدهاي مختلف هنرپيشگي ، تکنيک و تا اندازه اي کارگرداني تاتر را گذراندم. به علاوه با گروه هاي مدرسه در محيط دانشگاه نمايشنامه هائي روي صحنه مي آوديم. از ميان همين کلاسها و برنامه هاست که دري به تخته ميخورد و ناگهان ستاره اي کشف و مشهور ميگردد. تلاشي هم براي راه يافتن به هاليوود کردم اما بي فايده بود ! فراموش نکنيد که من با اينکه مهاجر بودم و مکانات يک امريکائي را داشتم و با تمام تسلطي که به زبان انگليسي پيدا کردم ، بهر حال يک خارجي بودم. هم ته لهجه اي داشتم و هم کار برايم تا حدودي محدود بود و فقط ميتوانستم رلهائي را بازي کنم که لهجه ام به نحوي توجيه شود. من نه خودم را گول را ميزنم و نه بخودم دروغ ميگويم . آنجا مدرسه اي بود که تعداد بيشماري هنرجو از سراسر دنيا داشت و درآن ميان طبعا بودند کساني که از نظر هنر و زيبائي بر ديگران برتري داشتند و همين نسبت شانس را کم ميکند. من چون دقيقا به وضع آنجا و راه يافتن به هاليوود وارد هستم ، وقتي در مجلات ميخوانم که از فلان هنرپيشه ايراني دعوت شده به هاليوود برود سخت متعجب ميشوم ." </p>

<p>از فرازنه سوال ميکنم با اينهمه بدبيني که به سينما و سينماگران ايراني دارد چرا به سينما روي آورده است ؟ ميگويد : <br />
<img src="/static-files/images/int4ax3.jpg" class="photo-right">" اولا من هنوز يک هنرپيشه تاتر هستم و بيشتر وقتم را در اين راه صرف ميشود. تاتر زندگي است اما سينما امکان بيشتري براي ارائه کار دارد. من هنوز خوردم را به سينما نفروخته ام ! براي هر نمايشنامه تلويزيوني يک ماه و براي هر نمايشنامه صحنه حدود سه ماه روزي سه تا چهار ساعت کار مداوم ميکنم . اما کار سينما را هم خيلي دوست دارم. براي اولين بار به دعوت حسين رجائيان که تحصيلات خود را در لوس آنجلس به اتمام رسانيده ست در فيلم " هشتمين روز هفته " شرکت کردم. در اين فيلم با علي شاهيلاني و ژاله سام و محسن سهرابي همبازي هستم . </p>

<p>اواسط اين فيلم بود که از طرف آقاي فردين براي ايفاي نقش يک زن روسپي در فيلم " جهنم + من " دعوت شدم . از آن ببعد هم چند پيشنهاد بمن شده که همه را يکجا رد کرده ام ! دليلش هم همان مطالبي است که در آغاز گفت و گو به آنها اشاره کردم. سينماي حرفه اي بمن با وجود ده سال سابقه کار تاتر به چشم يک هنرپيشه تازه کار نگاه ميکند و بخود اجازه ميدهد تمام ظلم هائي را که به يک هنرپيشه تازه کار وارد ميکند بمن هم روا دارد ! البته من کار درسينما را ادامه ميدهم مشروط بر اينکه از طرف سينماگران واقعي ، آنها که سينما رادوست دارند دعوت شوم. با انها کارميکنم نه با انهائيکه از سينما براي نشان دادن عقده هاي شخصي استفاده ميکنند ! يک آرتيست بايد آرتيستي فکرکند ، نبايد متظاهر باشد . بهتر است خودش باشد . با گذشت و بدون عقده ! </p>

<p>فرزانه تا حدودي حرفهايش را زده است بهتر است به عنوان حسن ختام کمي هم به عشق و ازدواج بپردازيم . نتيجه اينکه فرزانه خانم 19 ساله بوده که اولين نمايشنامه تلويزيوني را با نام " مزرعه سبز" بازي ميکند . استقبال از کار او موجب ميشود تا در اداره تاتر وزارت فرهنگ و هنر ماندگار شود . به اقتضاي کار با پرويز کاردان آشنا ، و به فرزانه کاردان مبدل ميشود ! حاصل اين ازدواج بي فرجام پسر 8 ساله اي بنام کيوان است . مدتي پس از متارکه به قول خودش به علت خستگي از محيط و ايجاد تنوعي در روحيه چمدانها را ميبندد و راهي امريکا ميشود . <br />
</p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/interview/cat-8/#000038</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/interview/cat-8/#000038</guid>
<category>گفتگوها</category>
<pubDate>Mon, 19 Sep 2005 01:15:36 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>من نگران آينده تاتر هستم</title>
<description><![CDATA[<p><strong>هفت / شماره اول / چهارشنبه شانزدهم خرداد پنجاه و هشت </strong></p>

<p><img src="/static-files/images/int3ax4.jpg" class="photo-right">در سرآغاز ، براي ارائه اولين شماره از کاريکه شروع کرده‌ايم ، براي يافتن راهي در جهت رسالت هنر و کنکاش در نابسامانيهاي جهان بي رونق هنرمندان ، بسراغ فرزانه تائيدي اين بحق فرزانه تاتر و سينماي کشورمان که از جمله چهره‌هاي هنرمندان متعهد است ميرويم چرا که تاتر و سينما دو وسيله پر ارزش ارتباط بين قشرهاي مختلف مردم است و البته نه بگونه‌اي که قبل از انقلاب از آن براي خود تصويري ساخته بوديم.</p>

<p>کسانيکه فرزانه تائيدي را مي‌شناسند ميگويند او براحتي يک کارگر پرسابقه به ابزار کارش آشنا است و به سادگي هنرپيشه‌اي بزرگ در نقش خود ميخزد و من اين سادگي و بي‌ريائي را در زندگي او ديدم. ديدم که تائيدي چگونه محيط زندگي خود را با رنگها و چهره‌هاي گوناگون براحتي درهم آميخته است.او را براي اولين بار غير از روي صحنه و يا اکران سينما ميديدم و با شناختي که از او داشتم متعجب شدم و مني که احساس کردم پرده‌اي از غم در چهره‌اش نهفته و بر گرماي صداي بم زنانه اش خاکستر نشسته است.</p>

<p><img src="/static-files/images/int3ax1.jpg" class="photo-left">با او در آپارتمان سه اتاقه‌اش که زير انبوهي از گل و گياه و خرت و پرت‌هاي پراکنده بدرستي زاويه ديوارهايش تشخيص داده نمي‌شد ، به گفتگو نشستم. مي‌گفت يک رابطه احساسي بين گياه و انسان وجود دارد و به همين دليل اگر هنرپيشه نمي‌شدم به کار پرورش گل روي مي‌آوردم. نگاهي کوتاه به چند گلدان پشت پنجره انداخت و با تاسف گفت مدتي است که اين رابطه عميق خود را از دست داده است. در لحن کلامش افسردگي موج ميزد. ديدم که چگونه يکي از پرطرفدارترين هنرپيشه‌هاي زن ايراني ، بدون صحنه چگونه بيکس و دل‌مرده است به او گفتم اين فقط يک گفت و شنود است و سخن با دلمرده‌گي آغاز کرديم. </p>

<p>پرسيدم هنر به کجا ميرود و منابع فکري هنرمند از کدامين جهت بسوي مردمي که انقلاب کرده اند حرکت خواهد کرد. روي زمين نشسته بوديم. در حاليکه براي برداشتن استکان چاي خود را جابجا ميکرد گفت: بدرستي نميدانم اما با شناختي که از خود دارم ميدانم که دل مرده‌ام. معمولا در شرايطي که انقلاب ما به ثمر رسيده بايد شاد بود بويژه آنکه حدود يکسال و نيم است که کار نکرده‌ام. </p>

<p>مکث کوتاهي کرد و گفت اميدوارم بتوانم توضيح دهم. در حقيقت ميخواستم به مسئله‌اي بپردازم که در حال حاضر براي هنرمندان متعهد کشور مشکلاتي ايجاد کرده است. مي دانيد تمام مردم ايران ايفاگر نقشي هريک به سهم خود در انقلاب بوده اند اما راستش را بخواهيد دل من سوخت وقتيکه احساس کردم سهم هنرمندان در اين ميان ناديده گرفته شده است.تاريخ ملت ها نشان ميدهد ، بهتر بگويم ثابت کرده است که هنر چقدر ميتواند در چنين رويدادهائي موثر باشد. باور کنيد اين درد دل تمام هنرمندان است. از آغاز انقلاب تا کنون فقط يکبار آيت الله طالقاني و يکبار هم آيت الله منتظري از هنر سخن گفته اند. وقتيکه ميگويم دل مرده‌ام بخاطر اينکه نگران آينده تاتر و هنر هستم. از ته دل صحبت ميکرد با ناراحتي گفت بالاخره ما هم در اين انقلاب سهمي داشته ايم نبايد فراموش کرد که نوع مبارزه يک هنرمند با يک سرباز فرق دارد. در هر حال در مورد هنر و هنرمند بي انصافي شده است.</p>

<p>گفتم آنچه که بيشتر در ارتباط با اين عدم شناسائي از سوي مردم نقشي بزرگ داشته بي شک دلقک بازيها و ثروت افسانه اي هنرمندنماها در گذشته بوده است.مثل اينکه منتظر چنين سوالي بود چون فورا عکس‌العمل نشان داد و گفت اگر در گذشته هنرمند قلابي داشتيم، هنرمند واقعي نيز داشتيم اينرا هم بگويم هنرمند حقيقي هيچ وقت نميتواند پولدار شود. من 14 سال است که هنرپيشه‌ام.  طي اين مدت فقط 8 فيلم سينمائي بازي کرده ام. ماهي 2700 تومان از فرهنگ و هنر حقوق ميگيرم و در اين آپارتمان اجاره اي ميدان فردوسي که 6 ماه است اجاره آن عقب افتاده زندگي ميکنم. چون با شرف زندگي کردم و خود را نفروخته ام. هستند بسيار هنرمنداني که در زمان گذشته خود را نفروخته‌اند و هستند فرصت طلباني که تا ديروز براي دستگاه خوش رقصي ميکردند و امروز اداي هنرپيشه هاي مردمي و انقلابي را در مي‌آوردند. د رحال حاضر دست ها رو شده است و ديگر نميتوان به کسي دروغ گفت.مثلا خانم پوري بنائي نميتواند بگويد که هنرمند مردمي است او سالها گرل فرند وزير دربار و مديران سينمائي فرهنگ و هنر وقت و پاي ثابت فيلم هاي مشترک و همکار ساواک بود.</p>

<p><img src="/static-files/images/int3ax2.jpg" class="photo-right">به هيجان آمده بود و در حاليکه سخت برخي از روزنامه نگاران را مورد انتقاد قرار ميداد گفت بعنوان مثال در حاليکه هزاران نفر از جوانان شريف اين مملکت بخاطر انقلاب شهيد شده و خون داده اند از سعيد کنگراني جواني انقلابي و پاک ساخته ميشود و چهره او را در حاليکه اکثر هنرمندان مملکت با آن آشنائي دارند بگونه اي ديگر يعني معصوم و انقلابي براي مردم ترسيم ميکنند. در حاليکه در اين ميان حق جوانان هنرمند واقعي که مورد ظلم قرار گرفته اند ضايع ميشود.مي دانيد اگر من اين مسائل را عنوان ميکنم و راجع به بعضي باصطلاح هنرمند مطالبي را ميگويم بخاطر اين است که بين آنها زندگي کرده و آنها را ميشناسم و گرنه غرض و کينه شخصي به هيچ کسي ندارم.</p>

<p>پرسيدم غير از گله و شکايت از روزنامه نگاران از کس ديگري هم گله دارد چون بالاخره طرز رفتار مردم در زمان انقلاب ، انقلابي است و اين ميتواند پديدآور دگرگونيهايي در زندگي  اجتماعي وي باشد.گفت يادم مي ايد چندي پيش دخترخانمي چندين بار به من تلفن زد و آنچه فحش و ناسزا ميدانست تحويلم داد. آن دختر خانم معتقد بود که من نيز چون هنرپيشگان زمان طاغوت از جمله گوگوش و هايده با دربار تماس داشتم . پرسيدم از کجا ميدانيد . گفت شنيده ايم . گفتم فقط شنيده اي . گفت آري . گفتم ولي عزيزم حقيقت چيز ديگري است و به او گفتم با شرف زندگي کرده ام و سربلند هستم. چيزي در بساط ندارم که وي و همکارانش بتوانند به آتش بکشند. به آن خانم گفتم روزهاي تاسوعا و عاشورا که برخي از هنرپيشگان جرات قدم گذاشتن به خيابان را نداشتند به ميان مردم رفتم و دوش به دوش آنها براي بدست آوردن آزادي نبرد کردم. زيرا خود را جزئي از مردم ميدانم به هر حال در خاتمه آن دختر خانم از من خواست که او را ببخشم.اين تنها موردي بود که با آن روبرو شدم و گله کردم که چرا ندانسته قضاوت ميکنند و بعد هم به سرعت فراموش کردم زيرا توانسته بودم آن خانم را متقاعد سازم.</p>

<p>به ميان حرفش دويدم و گفتم يک روشنفکر در برابر جامعه مسئول و متعهد است. مسئول از آن جهت که بايد روشنگر مسائل و مشکلات اجتماع با بيان واقعيتها باشد . متعهد براي پاسداري از دست آوردهاي قشرهاي مختلف. و چنانچه هنرمند را در اين طبقه قرار دهيم موضع شما و همکارانتان در اين مورد چيست؟ </p>

<p><img src="/static-files/images/int3ax3.jpg" class="photo-right">گفت قبل از هر چيز بعنوان يک آرتيست ميخواهم کار کنم و مطرح باشم. اين حق من است و اميدوارم نقش خود را به نحو احسن ايفا کنم. و اما در مورد اينکه چگونه ميتوان به روشنگري مسائل پرداخت معتقدم که هنر تجاري يا صرفا سينماي تجاري بصورتي که د رگذشته وجود داشت ضرورتي ندارد و ليکن اينرا نيزنميتوان با قاطعيت عنوان کرد زيرا طول زمان نشان خواهد داد که يک جامعه گرايش بسوي کارهاي تجاري خواهد داشت يا نه که من فکر ميکنم اين گريش بيشتر بسوي کارهاي تجاري سالم خواهد بود. تلويزيون و راديو نيز از جمله دستگا ههاي متعهد هستند که من چون با فضا ، فلسفه و نقطه نظرهاي آن اشنا نيستم و خط مشي ان را نميدانم مايل به اظهار نظر در باره آن نيستم. اما بگذاريد نظر شخصي را که در ابن باره با من صحبت ميکرد بگويم. </p>

<p>او ميگفت ما شهيد داده ايم . حتي از خانواده امان يکنفر خون خود را نثار انقلاب کرده است اما بايد قبول کرد آنها که زنده اند ميخواهد زندگي کنند. مردم براي برقرار ساختن ارتباط نياز به راديو و تلويزيون دارندو هنرمندان هم وسيله ارتباط هستند. يک جامعه بي هنر را چگونه ميتوان تصور کرد. مثلا گفته ميشود که صداي خانم هاي خواننده از راديو تلويزيون پخش نخواهد شد . من که در اين مورد جوابي ندارم که بدهم اما بايد از مسئولين سوال کرد پس تکليف خوانندگان زن متعهد چه ميشود؟ </p>

<p>د رحاليکه براي آوردن سيني دوم چاي از جاي برمي خاست پرسيدم محتواي هنر را در روزهاي بعد از انقلاب چگونه ميبينيد. آيا فرم خاصي بايد ارائه شود يا اينکه هنرمندان خود در يافتن اين سير جديد پيشگام خواهند شد؟<br />
در بازگشت گفت: اگر بگذارند رابطه ها ايجاد شود با زير بناي محکمي که فرهنگ ايران زمين دارد اميد ميرود هنر نيز در کشور ما مقام والاي خود را بدست آورد. در حال حاضر شاعران ميخواهند شعر بگويند ، بازيگران ميخواهد بازي کنند و نويسندگان ميخواهد سناريو بنويسند. بايد از يک جائي شروع کرد. اما اميدوارم سناريو هاي آينده کليشه اي انقلابي نباشند. بر اساس ايران آزاد با فرهنگ اصيل ايراني باشد. حال که منابع فکري بسيار و کشور در راه تکامل از طريق يک رويداد بزرگ است نويسنده هاي ما وظيفه دارند حتي به مسائل قبل از انقلاب که نميتوانستند پيرامون آنها بنويسند بپردازند و کار خود را آغاز کنند. آنچه که مربوط به ما ميشود بايد بگويم که سنديکاي ما با متجاوز از 500 عضو تشکيل شده است. در وزارت فرهنگ و هنر سعي ميشود که سروسامان به کار هنري کشور داده شود و خيلي هم زحمت ميکشند و در آينده خط مشي فيلم سازان و سينماها تعيين خواهد شد. يک گروه بازيگر متشکل از جعفري، من ، منوچهر فريد و کشاورز بزودي مونسرا را به کارگرداني جعفري بر روي صحنه خواهد آورد. </p>

<p>و در پايان ميخواهم از ته دل اميدوار باشم . ما انقلاب کرديم تا همه بهتر شود. تسويه اي که قرار بود سالها انجام پذيرد بشود. حقيقت بگويم من نگران هنر تاتر که زندگي است هستم. و زندگي يعني زن و مرد با هم .<br />
</p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/interview/cat-8/#000033</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/interview/cat-8/#000033</guid>
<category>گفتگوها</category>
<pubDate>Sun, 11 Sep 2005 16:29:20 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>مقدمه اي از بهروز به نژاد</title>
<description><![CDATA[<p><img src="http://farzanehtaidi.com/images/bb-small.jpg" width="120" height="120" class="photo-left">با سلام </p>

<p>پانزدهم اکتبر دوهزار و پنج ،نوزده سال است که ميهنم را به اجبار ترک کرده ام . در طي اين سالها ، پستيها و بلندي هاي بسيار را پشت سر گذارده ام که اغلب آنها خالي از رنج نبوده . اين احوال براي اغلب تبعيديان آشناست و کم و بيش شبيه هم . هنرمند سختي مضاعفي را به دوش ميکشد ، يکي کنده شدن از خاک مادري و ديگري دشواريهاي ادامه کارش در جامعه اي با فرهنگ و آداب متفاوت . </p>

<p>تقريبا اواخر سال هزار و نهصد و هشتاد و شش پس از تحمل دشواريهاي بسيار و برخورد با خطرات ، توانستم ترتيب فرار يار و همسفر زندگيم ، فرزانه تائيدي را بدهم تا از ايران به پاکستان بگريزد. به کمک دوستي توانسته بودم مقداري مجله که عکس فرزانه روي جلدش بود و چند روزنامه به زبان انگليسي و فرانسه را داخل جلد کتابي جاسازي کنم تا فرزانه بتواند از آنها بعنوان کارت شناسائي استفاده کند و بتواند جواز ورود به آمريکا يا اروپا را بگيرد . آن مدارک از سوي قاچاقچي آدم !! به طمع اينکه شايد اسکناس باشد صدمه ديد و .... ولي به هرحال پس از چند ماه فرزانه توانست از کراچي اجازه ورود به انگلستان را اخذ کند . چند ماه پس از آن من هم در انگلستان به او پيوستم. </p>

<p>ما به هنگام ترک ميهن بيش از چمداني به همراه نداشتيم اما پشت سر ، در زير زمين خانه اي دو صندوق يا صندوقچه باقي گذاشتيم که محتوياتش نه عتيقه جات بود و نه اشيا گرانقيمت ، بلکه درون آنها يادگارها و مدارکي بود از زندگي هنري و خصوصي ما شامل عکسهائي از تاتر هاي صحنه ، تلويزيون و فيلمهاي سينمائي و همچنين انبوهي از روزنامه ها و مجلات و بريده هاي جرايد آن روزگار ، شامل گفتگوها ، نقدها و خبرها و همچنين نوارهاي صدا و تصوير . </p>

<p>در طول اين سالها ، با سختي بسيار مقداري از آنها به دستمان رسيد تا اين اواخر که توسط يکي از بستگان عزيزم دو بسته که شامل عکسها و بخصوص اغلب گفتگوهاي مطبوعاتي بود به دستمان رسيد. طبيعتا شروع به خواندن آنها کرديم. با آگاهي نسبي که از زندگي نسل جوان ايران امروز داريم لازم ديديم که آنها را در دسترس همگان بگذاريم . </p>

<p>فرزانه تائيدي به اعتقاد من و اغلب افراد اهل هنر و همينطور مخاطبانش ، هنرمندي متعهد است که در سالهاي فعاليتش در صحنه تاتر و تلويزيون و مقابل دوربين سينما فعاليت سالمي داشته و به پاي اعتقاداتش ايستاده است . او براي حق و مقام زن ايراني بسيار زحمت کشيد و شايد به اين دليل بسياري از مزاياي زندگي يک هنرمند سطح بالا را از دست داد که هنوز هم در غربت چوبش را ميخورد !! زيرا زير بار حرف زور و بي منطق نمي رود . </p>

<p>سخن کوتاه ، به پيشنهاد و اصرار من زمينه ي گشايش اين سايت فراهم شد که اينک پيش روي شماست . افسوس که از کارهاي تلويزيوني و صحنه ي فرزانه نسخه اي در دسترس نيست ولي همين گفتگوهاي مطبوعاتي لااقل به نسل شما نشان ميدهد که ماهنرمنداني داشته ايم که ماديات و زندگي مرفه را فداي اعتقادات و اخلاقيات کرده اند . با نگاهي به زندگي هنري فرزانه و مطالعه گفتگوهايش در اين سالها ميبينيم که او هنرمندي سالم و معتقد به راه و اعتقاداتش است و با احترامي که هميشه به مخاطبانش ( که عشق واقعي او در زندگي هنري اش بوده اند )دارد ، راه خود را ادامه داده و ميبينيم که وفتي نخواهي هم رنگ ديگران شوي چه در وطن و چه در تبعيد در اقليت ميماني و در سر راهت دشواريهاي بسيار قرار ميگيرد . </p>

<p>در اين تارنما بخشي با نام "سفر با باد" آماده شده که اميدوارم فرزانه از تجربياتش ، خاطراتش و زندگي اش براي شما بنويسد و حرفهاي ناگفته اش را با شما در ميان بگذارد . با اين آرزو که ايرانيان هر چه زودتر به آزادي به معناي کامل آن دست يابند . </p>

<p>به اميد آنروز <br />
بهروز به نژاد <br />
لندن / آگوست دوهزار و پنج <br />
</p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/interview/_/#000030</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/interview/_/#000030</guid>
<category>نقد و نظر</category>
<pubDate>Tue, 06 Sep 2005 14:25:01 +0000</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>