April 13, 2006

چهلمین سالگرد تاتر سنگلج - بخش دوم

طي اجراهاي تالار سنگلج (25 شهريور) در آن سالهاي افتتاح اين سالن بخشي از همكاران شما مدعي بودند كه اجبارا بليت مجاني ميداديد، شما نظرتان چيست؟

shar4.jpgــ تئاتر 25 شهريور، هرگز به كسي بليت مجاني براي پر كردن سالن نداد و اگر فردي چنين حرفي بزند به طور حتم منظور خاصي براي گفتن اين حرف دارد. البته طبق رسم تمام تئاترهاي دنيا به بازيگران هر نمايشنامه اي كه روي صحنه بود، با توجه به موقعيت آن بازيگر و كار او تعداد معين و تعيين شده اي بليت تعلق ميگرفت كه بتواند افراد نزديك خانواده خود را دعوت كند.
خلاصه حقيقت اين است كه تا آخرين روزي كه تئاتر 25 شهريور به طور طبيعي و در شرايط طبيعي كار ميكرد، تماشاگر مشتاق داشت و شبهاي زيادي پيش آمد كه اگر تماشاگر علاقه مند از قبل بليت خود را رزرو نكرده بود، برميگشت و شبي ديگر ميآمد.

من فكر ميكنم تا دو سال اول بعد‌ از انقلاب هم بدين گونه بود و سالن سنگلج (25 شهريور) مملو از تماشاچي بود، به خاطر اينكه هيچ نظارتي بر كارها نبود و كارها آزاد اجرا ميشد. و براساس شنيده ها هم اكنون هم يكي از سالنهاي پر تماشاچي تهران است، زيرا نمايشهاي سنتي و آئيني را در آن اجرا ميكنند. خوب برگرديم سر صحبت خودمان، به غير از افتتاح ديگر چه نمايشهايي در اين تالار اجرا كرده ايد؟

ــ عرض كنم ديگر نمايشنامه هايي كه من در تئاتر 25 شهريور اجرا كرده ام، عبارتند از "خانواده آقاي آريان فر" به كارگرداني آقاي عباس مغفوريان و بازيگري تعدادي از همكاران خوب اداره تئاتر كه بخصوص از آقاي پرويز فني زاده اسم ميبرم كه متاسفانه بعدها هرگز ديگر شانس بازي روي صحنه را با هم نداشتيم. بعد هم من به آمريكا مسافرت كردم و ايشان هم فعاليت سينمايي و تلويزيوني بيشتري داشت تا تئاتر روي صحنه؛ البته ناگفته نماند كه خود من هم در بازگشت از آمريكا كار سينما را شروع كردم ولي خوشبختانه توانستم براي كار تئاتر و صحنه هم وقت بگذارم.

اولين نمايشي كه بعد از بازگشت به ايران، با آن روي صحنه رفتيد چه نمايشي بود؟

ــ نمايشنامه بنگاه تئاترال، كاري بسيار شيرين كه به سبك تئاترهاي سنتي و با ريتم و موزيك اجرا شد. مدتي پس از اينكه من جايزه سپاس و ديپلم منتقدين فيلم را براي بازي در فيلم "هشتمين روز هفته" و فيلم "خاك" دريافت كرده بودم در اين تئاتر صحنه شركت كردم كه خوشبختانه محبوبيت و شهرت سينمايي من در موفقيت كار تئاتري صحنه ام نيز اثر بسيار گذاشت، و البته وجود ديگر بازيگران نمايشنامه كه همگي از بهترين ها بودند. نمايشنامه بنگاه تئاترال نوشته و كارگرداني آقاي علي نصيريان بود.
از ديگر كارهاي صحنه من در اين تئاتر خوب و مردمي ايران نمايش "مطبخ و مرگ همسايه" (نوشته غلامعلي عرفان و كارگرداني جعفر والي) بود. آخرين كار من در صحنه تئاتر 25 شهريور بازي در نمايشنامه "نمايش طولاني" نوشته آقاي "رادمنش" كه فكر ميكنم هم اكنون در آلمان با اسم "منوچهر رادين" فعاليت دارند. نمايشنامه اي بسيار موفق كه بسيار هوشمندانه نيز نوشته شده بود. آقاي "جعفر والي" آن را كارگرداني كرد و خودش نيز در آن رل خوبي بازي كرد. ما اين نمايشنامه را كه كار بسيار موفقي بود در شهرهاي بزرگ و نفت خيز ايران بر روي صحنه برديم و با استقبال بسيار مردم روبرو شديم .

لطفا كمي از اين سفرها بگوييد؟

ــ يكي از فعاليتهاي بسيار مفيد ما هنرمندان اداره تئاتر در سالهاي دهه 50ــ40 بردن نمايشنامه هاي موفق به شهرستانهاي بزرگ و كوچك ايران و پايگاههاي ارتشي و تشكيلات نفتي ايران بود. من شخصا يكي از زنان فعال اداره تئاتر بودم كه هميشه براي نمايشهاي موفق شهرستانهاي ايران در نظر گرفته ميشدم و هميشه با كمال ميل قبول ميكردم. هيچگونه زور و حكم اداري در كار نبود، بيشتر محبوبيت هنرمند انتخاب شده براي اين سفرها مورد نظر بود. در تمام اين سفرها خاطرات بسيار شيرين و ارضاكننده هنري دارم و هر وقت فرصتي بوده به اين نكات شيرين در تعريف هايم اشاره كرده ام و در آينده نيز به اين مهم خواهم پرداخت، كه حتما نوشته و به طريقي ثبت شود. فقط به اين نكته اكتفا ميكنم كه در يكي از شهرستانهاي ايران وقتي اتوبوس حامل هنرمندان وارد شهر مورد نظر ميشد در مسير ما، برايمان طاق نصرت بسته بودند، و من خودم، اسم خودم را ديدم كه چگونه درشت بر سر طاق نصرت نوشته اند و خوش آمد گفته اند. با چراغهاي رنگين و پر از نور.
اگر براي هر هنرمند تئاتري چنين اتفاقي بيافتد، حتما هنرمند موفق و مردمي كشور خويش است.

من فكر ميكنم كه "نمايش طولاني" در سراسر ايران اجرا شد و گروه چيزي حدود يك ماه و نيم در سفر بود و استقبال مردم شهرستانها از اجراي اين نمايش بي نظير بود. نظر شما چيست؟

ــ عرض كنم كه حرف شما درست است. به هر حال آقاي افصحي شما خودتان هم در اين نمايشنامه شركت داشتيد، پس مي بينيد كه تمام گفته هاي من در رابطه با اجراي تئاتر در شهرستانهاي ايران درست است، اين كه هميشه موفق بود. اين آخرين كاري كه بنده در آن شركت داشتم، يعني همين "نمايش طولاني" هم موفق بود. من در اين رابطه حرفم اين است كه آرزو ميكنم كه اي كاش هميشه اينگونه كارها در تئاتر ايران تكرار شود. تكرار ميشد! و شود!

چرا گفتيد آخرين كار؟

ــ آخرين كار به دليل اينكه ديگر نه اداره تئاتر آنگونه كار به شهرستانها برد و نه اينكه من كارمند اداره تئاتر باقي ماندم!

شايد ديگر در تاريخ تئاتر ايران تكرار نشود كه نمايشي چون "نمايش طولاني" با حضور يك سوم بهترين بازيگران اداره برنامه هاي تئاتر و چندين نفر هم از بيرون اداره يعني گروهي بيش از 20 نفر براي اجرا به دور ايران بروند و هر شب در يك شهر اجرا داشته باشند. اكنون كه در اين اجراهاي خارج از كشور و تبعيد نگاه ميكنم، كه از اين شهر به آن شهر رفتن چقدر مشكل است، هر چقدر كه در آنجا بودجه دولتي در كار بود، ولي همين دو تا سه ماه در سفر بودن و هر شب در يك شهر روي صحنه رفتن كار راحتي نبود، نظر شما چيست؟

ــ ببينيد آقاي افصحي شما خودتان در سئوال خود تا حدي شايد جواب سئوال را داده باشيد، ولي من واضح تر جواب سئوال را ميدهم، حرفهايي كه لازم است گفته شود.
1ــ فراموش نكنيم كه ما در وطن خود بوديم و كار هنر در فضاي طبيعي مملكت خودمان با تماشاگران مملكت خودمان اجرا ميشد. اين نكته عرضه و تقاضا را فراموش نكنيم. ما پشتوانه مردم را داشتيم، پشتوانه مالي دولت خودمان را داشتيم و در هر حال ضوابطي در كار بود، هر كسي ادعاي كاري را كه نميدانست نميتوانست بكند و اگر هم ميكرد، نميتوانست دوامي داشته باشد.
2ــ نكته ديگر اين است كه ما هم در اين سفرها سختي هاي مختلف داشتيم.
من شخصا خيلي از اتفاقات عجيب و سخت اين سفرها را تجربه كرده ام كه همانگونه كه گفتم چه در اين مصاحبه و چه در آينده به آنها خواهم پرداخت. يعني بي انصافي است اگر گفته نشود، بي انصافي براي افراد هنرمند اجراكننده.

برگرديم به "نمايش طولاني" من چقدر آن صحنه هاي دو نفري شما و آقاي جمشيد‌ مشايخي و ميزانسن هاي صحنه بازيهاي دو نفره شماها را دوست داشتم و هنوز به ياد دارم، مثل ايستگاه اتوبوس و . . . و ديالوگهاي زيباي شما با هم. مثل "بروم شعري بسازم، دست مايه خوبي است."
شما خودتان در آن نقش چه احساسي داشتيد و چقدر به آن نقش نزديك شديد؟ زيرا تيپ و جنس بازي شما شهري و اروپايي بود.


ــ آقاي افصحي، شما جزيياتي از آن نمايشنامه به خاطر داريد كه شايد خيلي از ديگر شركت كنندگان آن تئاتر از ياد برده باشند. بسيار خوب است، حافظه ي قوي داريد.
و اما جواب سئوال شما. بله درست ميگوييد، جنس بازي و حركات من چه در صحنه و چه در مقابل دوربين سينما و تلويزيون بيشتر غربي و شهري مينمايد. و اين در طبيعت وجودي من است. يعني كه براي آن گونه بودن سعي نميكنم. و طبق تجربه و آنچه كه از صاحب نظران شنيده ام، خوشبختانه براي اجراي نقش هايم كمك كننده بوده و خوشبختانه از نكات مثبت كار من از آن ياد شده. ببينيد وقتي هنرپيشه اي نقش كاراكتري را خلق ميكند، صادقانه و صميمي با نقشي كه كار ميكند، زندگي ميكند. و براي آنكه نقش را اجرا كند، نبايستي زور بزند، اگر به راحتي آن را باور كند، تماشاگر هم به راحتي آن را باور ميكند. بنابر اين حتما در اجراي آن نقش موفق بودم و كاملا به آن نزديك. اين را هم بگويم كه اين عادت تا امروز هم با من است كه در اتوبوس، قطار و . . . به مردم و تيپ هاي مختلف نگاه ميكنم، ولي در نهايت وقتي به مرحله ي اجراي نقش برسد، مهم اين است كه اول آن را باور كنم. بقيه اش خود به خود درست ميشود.
ببينيد درست مثل اين است كه شما يك گلوله نخ درهم و برهم را در دست داشته باشيد. وقتي سر نخ را پيدا كرديد، بقيه و دنبال نخ به دنبال سر نخ ميآيد. متوجه شديد چه ميگويم؟
ولي اين سئوال شما و توجه شما به ماجراي روي صحنه مرا به ياد ماجراها و سختي هاي پشت صحنه انداخت. گفتم كه اين سفرهاي هنري لذت بخش، به همراه سختي هاي فراوان هم بود.

مثلا چه سختي؟

ــ در همين نمايشنامه "نمايش طولاني" من نقش دختر روستايي كه فرش ميبافد را بازي ميكردم. نام دختر در نمايشنامه "رنگين طلا" بود. ميبينيد كه چه اسم زيبايي است. مطابق نقش من، قاب فرش نيمه بافته اي در روي صحنه قرار داشت و طبق ميزانسن كارگردان (والي) در صحنه هاي زيادي من روي چهارپايه جلوي (دار قالي) قاب فرش نيمه بافته نشسته بودم و ديالوگهايم را ميگفتم. در صحنه ي آخر، كارگردان نمايشنامه دستهاي دخترك فرش باف را به رنگ طلايي درميآورد و اين كار با كمك يك قوطي اسپري طلايي رنگ با سرعت در پشت صحنه انجام ميشد و بعد در روي صحنه با نوري كه به دستهاي دختر روستايي فرش باف تابيده ميشد، تماشاگر متوجه پيام نمايش و كارگردان ميشد، كه دستهاي اين دختر روستايي براي به وجود آوردن فرش دست باف به مانند طلا ارزش دارد و اما بعد از اجراي نمايش، هر شب من ميبايست دستهاي طلايي خودم را بشورم تا بتوانم به زندگي عادي بپردازم و براي شب بعد و اجراي بعدي آماده و بالاخره زنده باشم.
خوب در همه ي صحنه ها و شهرهايي كه ما اجرا داشتيم، پشت صحنه آب گرم لوله كشي وجود نداشت. شخصي را مسئول اين كار كرده بودند، كه من اول ميبايست دستهايم را با نفت بشورم تا رنگهاي طلايي پاك شود و بعد مرحله دوم بود كه با آب گرم و صابون كه بوي نفت برود. پس متوجه هستيد‌ كه اين كار ميبايست در دو مرحله انجام بشود. هر شب بعد از اجرا، اول نفت و بعد آبگرم و صابون ميدانيد چرا، چون ما همه وسايل حرفه اي گريم تئاتر را نداشتيم و با اسپري رنگ طلايي كه مال ساختمان بود، دستهاي من طلايي ميشد. به همين دليل ميبايست اول با نفت پاك شود. و اگر زود پاك نميشد، به راحتي دستهاي انسان را زخم ميكرد و مكافات هاي بعدي را به دنبال داشت.

خوب خانم تائيدي، از تئاتر سنگلج (25 شهريور) خاطره اي به ياد داريد؟

ــ يكي از خاطراتم باز مربوط ميشود به اجراي "نمايش طولاني". وقتي كه داشتم در اين نمايش تمرين و اجرا ميكردم، همزمان در فيلمي هم در اطراف قزوين كار ميكردم. طبق قرار، ساعت مشخصي محل فيلمبرداري را ترك ميكردم كه به موقع خودم را به سالن تئاتر 25 شهريور در خيابان جنوبي پارك شهر برسانم. در يكي از اين غروبها كه يار و همكارم "بهروز به نژاد" با ماشين خودش به دنبالم آمد كه به موقع مرا به سالن تئاتر برساند در ترافيك شلوغ تهران گير كرديم. در نظر بگيريد كه ترافيك شلوغ و دلشوره من براي رسيدن به موقع به تئاتر و غرغرهاي پشت سر هم به بهروز به نژاد عزيز كه با رانندگي سريع سعي خود را ميكرد كه به موقع مرا به تئاتر برساند. خلاصه ناگهان بهروز سرعت ماشين را زياد كرد و حتي چراغ قرمز را هم رد كرد. بالاخره بعد از چند چهارراه كه رد كرديم به وسيله پليس دستور توقف داده شد! بهروز بلافاصله به من گفت، بايد بگيم كه تو حالت بده و ترا به كلينيك ميرسانيم! منم در جا نقش مريض در حال مرگ را به خوبي ايفا كردم كه پليس با موتورسيكلت جلو افتاد و راه را براي ما باز كرد و خلاصه وقتي در آخر ديد كه مريض در حال مرگ براي رفتن بر روي صحنه جلوي در تئاتر، سالم شد و به طرف در تئاتر دويد، او هم خنده اش گرفت و از تقصير ما گذشت!

و اما آخرين سئوال در مورد سنگلج (25 شهريور)، شما چه كاري را دوست داشتيد در صحنه ي تئاتر 25 شهريور اجرا ميكرديد ولي امكانش نبود و يا فراهم نيامد؟

ــ من در طول سالهاي كار تئاتر با كارگردانهاي بسيار خوب و با ارزش تئاتر ايران كار كردم كه ميدانم تا مدتهاي بسياري مانند آنها را متاسفانه در تئاتر ايران نخواهيم داشت. از نصيريان گرفته تا از فرنگ برگشته ها مثل داود رشيدي، حميد سمندريان و غيره. در طول اين سالها با داود رشيدي 2 نمايشنامه كلاسيك كار كردم. يكي از آنها آنتيگون، اثر سوفوكل بود و ديگري ريچارد سوم از ويليام شكسپير، هميشه دلم ميخواست يكي از كارهاي كلاسيك ترجمه را كه با داود رشيدي كار كردم در سالن تئاتر 25 شهريور روي صحنه ميرفت. بعدها وقتي كه با بهروز به نژاد زوج‌ تلويزيوني موفقي تشكيل داديم و نمايشنامه هاي بسيار موفقي كار كرديم، هميشه آرزو ميكردم كه يكي از كارهاي خوبي را كه با بهروز به نژاد كار كرده ام در روي صحنه 25 شهريور اجرا كنم، مثلا نمايشنامه فاسق اثر هارولد‌ پينتر، كه متاسفانه نشد، حيف.

خانم تائيدي برگرديم به خيلي عقب تر و اينكه كار تئاتر را از چه زماني آغاز كرديد؟ و چه انگيزه اي باعث شد كه به سمت تئاتر جذب شويد؟

ــ من هميشه هر چه به گذشته ام فكر ميكنم و دوران بچگي و جواني را به خاطر ميآورم، به ياد ميآورم كه هميشه آرزوي هنرپيشه شدن داشتم. خوب البته در جواني با آگاهي زياد همراه نيست. ولي به مرور آگاه شدم كه اولين انگيزه من علاقه بوده و بعد‌ از آن همدمي و دوستي تئاتر مرا جذب كرد. وقتي وارد دنياي تئاتر شدم آگاه تر شدم كه تئاتر از دوست هم براي من بيشتر بوده است. تئاتر در حقيقت ناجي من بوده است، بدين معنا كه تئاتر مرا از حيطه غمگين خانواده ام نجات داد. محيط غمگين خانواده ام، از نامادري، ناخواهري، نابرادري تا مخلفات همراه آن!
تنها پدرم كه پدر حقيقي من بود و مرا واقعا دوست داشت كه متاسفانه او هم مخالف كار هنرپيشگي من بود. حالا وقتي به آن دوره فكر ميكنم تا حدي ميتوانم بفهمم كه چرا پدرم نگران من بود كه وارد كار تئاتر و محيط هنري آن زمان بشوم. او نگران امنيت روح و جسم من بود و اين امر از نظر پدر براي دخترش كاملا طبيعي است. ولي خوب من با تمام خطرات اين حرفه، وارد‌ كار تئاتر شدم. فكر ميكنم دوستي پدرم در جواني او با دكتر مهدي فروغ رئيس اداره هنرهاي دراماتيك در رضايت او اثر گذاشت. و سرانجام در همان اوايل كار در اداره تئاتر من با آقاي پرويز كاردان كه از هنرمندان خوب اداره تئاتر بود آشنا شدم و با هم ازدواج كرديم و به همين دليل تا حد بسياري از نگراني هاي پدرم كاسته شد!

يادتان هست با چه نمايشي شروع كرديد؟

ــ اولين كار من يك نمايشنامه تلويزيوني بود به نام "سلام و خداحافظ" . يك نمايش تك پرده، ترجمه شده از نمايشنامه هاي روسي كه نام نويسنده يادم نيست ولي كارگردان آن خانم پري صابري بودند كه تازه از سفر فرانسه به ايران بازگشته بودند. نمايشنامه دو بازيگر داشت. يك زن و يك مرد و آقاي پرويز كاردان رل مقابل مرا بازي ميكرد. البته من يك كار زودگذر ديگري قبل از اين نمايشنامه داشتم، ولي هميشه از نمايشنامه "سلام، خداحافظ" به عنوان اولين كارم اسم ميبرم كه جاي گفتن آن بسيار بيشتر است.
بد نيست ذكر كنم كه نمايشنامه هاي ما به صورت زنده در شبهاي چهارشنبه اجرا ميشد. در كانال 3 تلويزيون ايران كه بنيانگذار آن آقاي حبيب ثابت بود. و خوب چون اجراي نمايشنامه ها به صورت زنده بود، بارها و بارها اتفاقات جالب و پيش بيني نشده ميافتاد. از شكستن پايه مبل گرفته تا كج شدن ديوار اتاق كه همه در لحظه اي كه اتفاق ميافتاد به همراه خنده و احيانا دلهره شيرين بود و هرگز تلخي و لج و لجبازي به همراه نداشت. ميخواهم اينجا اشاره اي داشته باشم به ازدواج هنري خود با آقاي پرويز كاردان كه عشق من به تئاتر باعث اين ازدواج شد ولي به هر حال ما هر دو هميشه احترام يكديگر را حفظ كرديم. تنها فرزند من كيوان كاردان است كه اكنون در آمريكا زندگي ميكند. با يك خانم خوب آمريكايي ازدواج كرده و داراي 2 فرزند پسر ميباشد. يعني كه بنده دو بار مادربزرگ شده ام ولي باور كنيد، تا اين لحظه مزه و مفهوم مادربزرگ شدن را نه چشيده ام و نه حس ميكنم. نميدانم شايد مسافت جغرافيايي من در اين مورد نقش اصلي را دارد! ولي مهم اين است كه ميدانم حقانيت هميشه از پسرم مراقبت كرده و همچنان ميكند.

در چه سني كار بازيگري را آغاز كرديد و براي اولين باري كه روي صحنه ميرفتيد چه حسي داشتيد؟ آيا از صحنه ترس داشتيد؟

ــ عرض كنم كه حالا من در چه سني و زماني بود كه كار تئاتر را آغاز كردم، باور كنيد اصلا يادم نميآيد، شما هم اين را از من نپرسيد خودتان از تعريفهاي من از دوران كارم در تئاتر و زندگيم ميتوانيد حدس بزنيد و اصولا چه اصراري داريد؟ به هر حال زندگي هنري من يك كتاب باز است.
من هميشه در شب اول و شبهاي بعد‌ از نمايش اول اجراي نمايشنامه اي در روي صحنه ترس دارم. ترس توأم با لذت شيرين و پر از هيجان. ترس با شعف كه به كارم كمك ميكند. هرگز از يادم نميرود كه تماشاگر مثل خود من جدي است. جدا به ديدن تئاتر آمده است.



Trackback Pings

http://www.farzanehtaidi.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/96
 
 
یک تئاتری فعلا روزنامه نگار

سلام و درود بر شما / من و همسرم همیشه سایت شما را زیر و رو می کنیم و همیشه کلی چیز یاد می گیریم. خوشحال می شوم مصاحبه های اختصاصی مرا با همکارانتان در ایران بخوانید ونظرتان را برای بهتر شدن کارم بفرمائید. مرسی
*******************************************************

فرزانه. عزیزم میشه لطف کنی این مصاحبه ها را برایم ایمیل کنی،امیدوارم .وقت کنم بخوانم به همسرت سلام برسان

 
 

 
 
Farshad

It was Great as always
Lots of people are waiting to read your new updates
Thank You
*************************************

farzaneh:i'm glad to know about that,that people are interested.and thank you my friend.the third part will be publish in 2-3 weeks.

 
 

Post a comment

Thanks for signing in, . Now you can comment. (sign out)

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


Remember me?