September 11, 2005
من نگران آينده تاتر هستم
هفت / شماره اول / چهارشنبه شانزدهم خرداد پنجاه و هشت
در سرآغاز ، براي ارائه اولين شماره از کاريکه شروع کردهايم ، براي يافتن راهي در جهت رسالت هنر و کنکاش در نابسامانيهاي جهان بي رونق هنرمندان ، بسراغ فرزانه تائيدي اين بحق فرزانه تاتر و سينماي کشورمان که از جمله چهرههاي هنرمندان متعهد است ميرويم چرا که تاتر و سينما دو وسيله پر ارزش ارتباط بين قشرهاي مختلف مردم است و البته نه بگونهاي که قبل از انقلاب از آن براي خود تصويري ساخته بوديم.
کسانيکه فرزانه تائيدي را ميشناسند ميگويند او براحتي يک کارگر پرسابقه به ابزار کارش آشنا است و به سادگي هنرپيشهاي بزرگ در نقش خود ميخزد و من اين سادگي و بيريائي را در زندگي او ديدم. ديدم که تائيدي چگونه محيط زندگي خود را با رنگها و چهرههاي گوناگون براحتي درهم آميخته است.او را براي اولين بار غير از روي صحنه و يا اکران سينما ميديدم و با شناختي که از او داشتم متعجب شدم و مني که احساس کردم پردهاي از غم در چهرهاش نهفته و بر گرماي صداي بم زنانه اش خاکستر نشسته است.
با او در آپارتمان سه اتاقهاش که زير انبوهي از گل و گياه و خرت و پرتهاي پراکنده بدرستي زاويه ديوارهايش تشخيص داده نميشد ، به گفتگو نشستم. ميگفت يک رابطه احساسي بين گياه و انسان وجود دارد و به همين دليل اگر هنرپيشه نميشدم به کار پرورش گل روي ميآوردم. نگاهي کوتاه به چند گلدان پشت پنجره انداخت و با تاسف گفت مدتي است که اين رابطه عميق خود را از دست داده است. در لحن کلامش افسردگي موج ميزد. ديدم که چگونه يکي از پرطرفدارترين هنرپيشههاي زن ايراني ، بدون صحنه چگونه بيکس و دلمرده است به او گفتم اين فقط يک گفت و شنود است و سخن با دلمردهگي آغاز کرديم.
پرسيدم هنر به کجا ميرود و منابع فکري هنرمند از کدامين جهت بسوي مردمي که انقلاب کرده اند حرکت خواهد کرد. روي زمين نشسته بوديم. در حاليکه براي برداشتن استکان چاي خود را جابجا ميکرد گفت: بدرستي نميدانم اما با شناختي که از خود دارم ميدانم که دل مردهام. معمولا در شرايطي که انقلاب ما به ثمر رسيده بايد شاد بود بويژه آنکه حدود يکسال و نيم است که کار نکردهام.
مکث کوتاهي کرد و گفت اميدوارم بتوانم توضيح دهم. در حقيقت ميخواستم به مسئلهاي بپردازم که در حال حاضر براي هنرمندان متعهد کشور مشکلاتي ايجاد کرده است. مي دانيد تمام مردم ايران ايفاگر نقشي هريک به سهم خود در انقلاب بوده اند اما راستش را بخواهيد دل من سوخت وقتيکه احساس کردم سهم هنرمندان در اين ميان ناديده گرفته شده است.تاريخ ملت ها نشان ميدهد ، بهتر بگويم ثابت کرده است که هنر چقدر ميتواند در چنين رويدادهائي موثر باشد. باور کنيد اين درد دل تمام هنرمندان است. از آغاز انقلاب تا کنون فقط يکبار آيت الله طالقاني و يکبار هم آيت الله منتظري از هنر سخن گفته اند. وقتيکه ميگويم دل مردهام بخاطر اينکه نگران آينده تاتر و هنر هستم. از ته دل صحبت ميکرد با ناراحتي گفت بالاخره ما هم در اين انقلاب سهمي داشته ايم نبايد فراموش کرد که نوع مبارزه يک هنرمند با يک سرباز فرق دارد. در هر حال در مورد هنر و هنرمند بي انصافي شده است.
گفتم آنچه که بيشتر در ارتباط با اين عدم شناسائي از سوي مردم نقشي بزرگ داشته بي شک دلقک بازيها و ثروت افسانه اي هنرمندنماها در گذشته بوده است.مثل اينکه منتظر چنين سوالي بود چون فورا عکسالعمل نشان داد و گفت اگر در گذشته هنرمند قلابي داشتيم، هنرمند واقعي نيز داشتيم اينرا هم بگويم هنرمند حقيقي هيچ وقت نميتواند پولدار شود. من 14 سال است که هنرپيشهام. طي اين مدت فقط 8 فيلم سينمائي بازي کرده ام. ماهي 2700 تومان از فرهنگ و هنر حقوق ميگيرم و در اين آپارتمان اجاره اي ميدان فردوسي که 6 ماه است اجاره آن عقب افتاده زندگي ميکنم. چون با شرف زندگي کردم و خود را نفروخته ام. هستند بسيار هنرمنداني که در زمان گذشته خود را نفروختهاند و هستند فرصت طلباني که تا ديروز براي دستگاه خوش رقصي ميکردند و امروز اداي هنرپيشه هاي مردمي و انقلابي را در ميآوردند. د رحال حاضر دست ها رو شده است و ديگر نميتوان به کسي دروغ گفت.مثلا خانم پوري بنائي نميتواند بگويد که هنرمند مردمي است او سالها گرل فرند وزير دربار و مديران سينمائي فرهنگ و هنر وقت و پاي ثابت فيلم هاي مشترک و همکار ساواک بود.
به هيجان آمده بود و در حاليکه سخت برخي از روزنامه نگاران را مورد انتقاد قرار ميداد گفت بعنوان مثال در حاليکه هزاران نفر از جوانان شريف اين مملکت بخاطر انقلاب شهيد شده و خون داده اند از سعيد کنگراني جواني انقلابي و پاک ساخته ميشود و چهره او را در حاليکه اکثر هنرمندان مملکت با آن آشنائي دارند بگونه اي ديگر يعني معصوم و انقلابي براي مردم ترسيم ميکنند. در حاليکه در اين ميان حق جوانان هنرمند واقعي که مورد ظلم قرار گرفته اند ضايع ميشود.مي دانيد اگر من اين مسائل را عنوان ميکنم و راجع به بعضي باصطلاح هنرمند مطالبي را ميگويم بخاطر اين است که بين آنها زندگي کرده و آنها را ميشناسم و گرنه غرض و کينه شخصي به هيچ کسي ندارم.
پرسيدم غير از گله و شکايت از روزنامه نگاران از کس ديگري هم گله دارد چون بالاخره طرز رفتار مردم در زمان انقلاب ، انقلابي است و اين ميتواند پديدآور دگرگونيهايي در زندگي اجتماعي وي باشد.گفت يادم مي ايد چندي پيش دخترخانمي چندين بار به من تلفن زد و آنچه فحش و ناسزا ميدانست تحويلم داد. آن دختر خانم معتقد بود که من نيز چون هنرپيشگان زمان طاغوت از جمله گوگوش و هايده با دربار تماس داشتم . پرسيدم از کجا ميدانيد . گفت شنيده ايم . گفتم فقط شنيده اي . گفت آري . گفتم ولي عزيزم حقيقت چيز ديگري است و به او گفتم با شرف زندگي کرده ام و سربلند هستم. چيزي در بساط ندارم که وي و همکارانش بتوانند به آتش بکشند. به آن خانم گفتم روزهاي تاسوعا و عاشورا که برخي از هنرپيشگان جرات قدم گذاشتن به خيابان را نداشتند به ميان مردم رفتم و دوش به دوش آنها براي بدست آوردن آزادي نبرد کردم. زيرا خود را جزئي از مردم ميدانم به هر حال در خاتمه آن دختر خانم از من خواست که او را ببخشم.اين تنها موردي بود که با آن روبرو شدم و گله کردم که چرا ندانسته قضاوت ميکنند و بعد هم به سرعت فراموش کردم زيرا توانسته بودم آن خانم را متقاعد سازم.
به ميان حرفش دويدم و گفتم يک روشنفکر در برابر جامعه مسئول و متعهد است. مسئول از آن جهت که بايد روشنگر مسائل و مشکلات اجتماع با بيان واقعيتها باشد . متعهد براي پاسداري از دست آوردهاي قشرهاي مختلف. و چنانچه هنرمند را در اين طبقه قرار دهيم موضع شما و همکارانتان در اين مورد چيست؟
گفت قبل از هر چيز بعنوان يک آرتيست ميخواهم کار کنم و مطرح باشم. اين حق من است و اميدوارم نقش خود را به نحو احسن ايفا کنم. و اما در مورد اينکه چگونه ميتوان به روشنگري مسائل پرداخت معتقدم که هنر تجاري يا صرفا سينماي تجاري بصورتي که د رگذشته وجود داشت ضرورتي ندارد و ليکن اينرا نيزنميتوان با قاطعيت عنوان کرد زيرا طول زمان نشان خواهد داد که يک جامعه گرايش بسوي کارهاي تجاري خواهد داشت يا نه که من فکر ميکنم اين گريش بيشتر بسوي کارهاي تجاري سالم خواهد بود. تلويزيون و راديو نيز از جمله دستگا ههاي متعهد هستند که من چون با فضا ، فلسفه و نقطه نظرهاي آن اشنا نيستم و خط مشي ان را نميدانم مايل به اظهار نظر در باره آن نيستم. اما بگذاريد نظر شخصي را که در ابن باره با من صحبت ميکرد بگويم.
او ميگفت ما شهيد داده ايم . حتي از خانواده امان يکنفر خون خود را نثار انقلاب کرده است اما بايد قبول کرد آنها که زنده اند ميخواهد زندگي کنند. مردم براي برقرار ساختن ارتباط نياز به راديو و تلويزيون دارندو هنرمندان هم وسيله ارتباط هستند. يک جامعه بي هنر را چگونه ميتوان تصور کرد. مثلا گفته ميشود که صداي خانم هاي خواننده از راديو تلويزيون پخش نخواهد شد . من که در اين مورد جوابي ندارم که بدهم اما بايد از مسئولين سوال کرد پس تکليف خوانندگان زن متعهد چه ميشود؟
د رحاليکه براي آوردن سيني دوم چاي از جاي برمي خاست پرسيدم محتواي هنر را در روزهاي بعد از انقلاب چگونه ميبينيد. آيا فرم خاصي بايد ارائه شود يا اينکه هنرمندان خود در يافتن اين سير جديد پيشگام خواهند شد؟
در بازگشت گفت: اگر بگذارند رابطه ها ايجاد شود با زير بناي محکمي که فرهنگ ايران زمين دارد اميد ميرود هنر نيز در کشور ما مقام والاي خود را بدست آورد. در حال حاضر شاعران ميخواهند شعر بگويند ، بازيگران ميخواهد بازي کنند و نويسندگان ميخواهد سناريو بنويسند. بايد از يک جائي شروع کرد. اما اميدوارم سناريو هاي آينده کليشه اي انقلابي نباشند. بر اساس ايران آزاد با فرهنگ اصيل ايراني باشد. حال که منابع فکري بسيار و کشور در راه تکامل از طريق يک رويداد بزرگ است نويسنده هاي ما وظيفه دارند حتي به مسائل قبل از انقلاب که نميتوانستند پيرامون آنها بنويسند بپردازند و کار خود را آغاز کنند. آنچه که مربوط به ما ميشود بايد بگويم که سنديکاي ما با متجاوز از 500 عضو تشکيل شده است. در وزارت فرهنگ و هنر سعي ميشود که سروسامان به کار هنري کشور داده شود و خيلي هم زحمت ميکشند و در آينده خط مشي فيلم سازان و سينماها تعيين خواهد شد. يک گروه بازيگر متشکل از جعفري، من ، منوچهر فريد و کشاورز بزودي مونسرا را به کارگرداني جعفري بر روي صحنه خواهد آورد.
و در پايان ميخواهم از ته دل اميدوار باشم . ما انقلاب کرديم تا همه بهتر شود. تسويه اي که قرار بود سالها انجام پذيرد بشود. حقيقت بگويم من نگران هنر تاتر که زندگي است هستم. و زندگي يعني زن و مرد با هم .
|
|||
