July 31, 2007

نیویورک .... نیویورک، مرگ آرام ؛ زندگی ناآرام

ستاره سینما
شماره 167
شنبه چهارم دی ماه 2535

نقد تاتر
از علیرضا وزل
نیویورک .... نیویورک
مرگ آرام ؛ زندگی ناآرام

نوشته : عباس زاهدی
کارگردان: محمد علی کشاورز
بازیگران: فرزانه تائیدی، محمود هاشمی، محمد علی کشاورز، پری امیر حمزه، حمید طاعتی
طراح: خورشیدی

مرگ، این آخرین و نتها خقیقت موجود و تکرار، دریغ از رنجی که می بریم و انتطاری که التهاب کشنده و سوزانش، تفسیر هستی و نفس وجود بی هویت ما است.
زندگی چیست؟ و مرگ؟ فاصله تولد تا مردن، که چه تلخ می گذرد، تلخ مثل زهر حقیقت که در درون ما است، میجوشد، می گندد، و به تلخکامی های ابلهانه مان، رنگ شکست، رنگ سقوط را میدهد. چه شکستی> سقوط از کجا؟ از ملکوت؟ از مراتب و مناسک والای انسانی؟ دریغ از یک پوزخند، یک زهر خند، زهرخندی که «طنز زندگی» را همانطور که هست و فریب احمقانه ای که خود در خوردنش (مثل عذا خوردن) اصرار داریم، آنجا که شادی شنیدن کلمات زیبا و مروارید آسا، کلماتی که خود برای تکمیل این فریب زشت اختراع کرده ایم، به شنیدن ناله های موذیانه کسی که میخواهد به «مستراح» برود مبدل می شود، فرور فتن و تا «گلو» فرور فتن را به وضوح می بینیم، راستی که چه تلخ است و تلختر وقتی که این فرو رفتن را به رخت هم بکشند و با فریاد و همان «زشتی» که وجود دارد و نمیتوانی انکارش کنی،(اگر ه میخواه یانکار کنی، چه کسی به تو اهمیت می دهد؟ مگر انکار تو چیزی را عوض میکند؟)
سقوط تو از همین جا شروع میشود ( البته اگر سقوطی وجود داشته باشد و پایگاهی که تو از آن جا سقوط کنی، و چه درد آور است که حتی امید سقوط کردن «یا سقوط مردهام» را هم نداشته باشی). مرگ کم کم روی صورت و وجودت نقش میبندد، رهائی دست یافتن و رفتن به جائی که همه همدیگر را دوست دارند، آزادی مطلق وجود دارد، کسی برای کشتن وقت، خودکشی نمیکند ( بگو، باز هم برایم از نیویورک بگو، بگو ... اخر گفتن که دیگر چیزی ازتو کم نمیکند، راستی تو از نیویورک میآئی؟ نیویورک یک فریب نیست؟ وجود دارد؟) چه میدانم ؟ شاید هم وجود داشته باشد. شاید «مرگ» بتواند تو را به نیویورک ببید، بالاخره باید وسیله ای بیا رفتن به آنجا باشد، حال اگر این وسیله «مرگ» هم باشد، میشود باش کنار آمد و ...
نمایشنامه نیویورک نیویورک نوشته عباس زاهدینشانگر بروز این امیدواری است که با نمایشنامه نویسی از نسل دیگر ( که ساید همین یک نفر باشد کسی چه میداند) روبرو خواهیم شد، نسلی که عباس زاهدی به نمایندگی اش مرگ را می شناسد و از آن مهمتر ( و شاید بدتر) رندگی را هم ... بودن را ، نمودن را... راه رفتن،سکون، ورق بازی (تکرار)، و عطشی را که نسل خودش برای راه یافتن به افقی روشن تر دارد و نیز میشناسدف بهره گیری کامل و یکدشت از «سمبل» و هنر «آثار و نشانه» را ....
نیویورک، درد نسل ما نیست، در نسل گذشته نیست، درد این شهر و آن دیار نیست، سرگذشت انسانها است، داستان زندگی آدمها ... آدم هائی که در دو سوی صحنه زندگی میدانند، «نیویورک» قرنها و قرنها است در ان سوی دیوار تصوراتشان ف به ویرانه ای سوت و کور تبدیل شده استف شهری که برای رفتن به آن باید به کاروان مردگان پیوستف شهری که با آن مشخصات، و ارامشی که خود «فی نفسه» به مرگ میماندف اگر چه نمرده باشی و اینجا است که وقتی میمیرند، «فقط میمیرند» یعنی چطو بگویم مثل ورقهای کهنه ای که باید عوض شوند ( و عوض میشوند، نشل ماشا و ساشا ، به ورقهای جدید احتیاج دارند )، یعنی تو مارا به نیویرک میبری ؟ ....
داستان نیویورک، خیلی ساده است، خانواده ای به امید کسی که بیاید و از سکون مرگ اوری که اسیرش شده اند رهائی بخشد، مردی که سالها به امید بردشان به «نیویورک» اگر فریب شان هم نداده باشد ( قولی نداده، خودشان میخواهند خود را با رویای نیویورک فریب دهند) ، از وجودشان به صور گوناگون(که نماد صحنه ای آن بهره گیری از جسم مادر «در زمان جوانی» و اینک «ماشا» دختر جوان خانواده است) اسفاده کرده استف ولی سرنوشت دختر تفاوتهائی با مادر دارد، دختر از فریب دهنده (یا رهاننده) بچه دار شده (بچه هائی که هنور مطرح نشده، تماشاگر میداند، توی رختخوابشان به امید روزی که جای پدر و مادر بنشینند انتظار میکشند!» یعنی آگاهی و شناخت بیشتری دارد (نمودار این آگاهی، حالت عصبی اوست) مرد میاید، آمده است که پدر و مادر را به نیویورک ببرد، ولی فری که اینهمه در انتظارش نشسته اند( فرق آنها با ساشا و ماشا در این است که ماهیت سفر را بخوبی انها نمیدانند) وقتی روی مینماید، بوی مرگ میگیرد و خود مرگ میشود، پس این سفر، به دیار آمراشم ابدی است؟! رقص کلاسیک، تانگوی والس گونه مرد با مادر، آخرین نشانه حیات است، رقصی که به گذشته پیوسته، ولی هنوز هم وجود دارد، مثل مرگ، که همیشه وجود خواهد داشت، پدر و مادر میمیرند و مرد، جسدشان را به نیویورک میبرد، دختر و پسر جوان، جای انها را پشت میز ورق بازی میگیرند ولی آگاهی آنها هشدار دهنده است، دختر حتی در ماهیت مرگ نیز شک کرده است، (از انجا که آنها را به نیویورک ببرد؟) راستی از کجا که؟...
پسر «ساشا» افلیج است، شاید درست نمیتواند راه برود، ناله های او جهت خاصی میابند (اگر پا داشتم) وقتی مرگ پدر و مادر را به نیویورک میبرد، پسر با پای خودش میرود و روی صندلی پدر مینشیند، «با پای خودش» ورق های جدید بر میخورند.
بچه ها، آن بالا خوابیده اند (خب مشکلی نیست نوبت آنها هم خواهد رسید و در این سلسله مراتب، نوبت را باید رعابت کرد).
نمایشنامه، سرشار از سمبل و نشانه است و نمایش نیز ... کارگردان نیویورک، عباس زاهدی را «میداند» و این نیمی از کار است، بازیگران ، نمایشنامه را فهمیده اند (البته با نتاسبی منطقی) و به ترتیب خلاقیت بازی شان، محمد علی کشاورز، با میزان سن خوب، و شناخت مقصود نویسنده (منهای چند نکته بویژه درباره نوع فلج بودن ساشا، که نمی بایست بیمارگونه و ترحم طلب میشد) در القاء مفاهیم و نشانه های مورد نظر عباس زاهدی، این نوسنده خوب (که حسابی در آنیه اش امید بسته ایم) در کار خود موفق است و نیز در بازی اش (که اجباری هم بوده است) که به نظر من چه بهتر که مجبور شده خود نقش پدر را ایفا کند و از این جهت نیز امتیازی بریا پیس خود کسب کند.
فرزانه تائیدی بازیگر هنرمند دنیای نمایشی ما و ستاره خوب تاتر، با شرکت در نمایش نیویورک، نیویورک چیزی را به قوت رساند و آنهم هنرمند بودن (در ذات) زندگی کردن با هنر و متفاوت بودن در کار بازیگری را ... فرزانه بگمان من در نیویورک مسئولیت کشیدن بار محتوائی پیس را به عهده دارد.



Trackback Pings

http://www.farzanehtaidi.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/176
 
 
مرجانک

فرزانه عزیز کاش می توانستیم به دشت پر از گل های شقایق و یاس سفر کنیم و در این سفر بلبلان برایم نغمه های سحر انکیز سر می دادند و مرا از این دیار سرد و ترا از آن غربت به دشت گرم زندگی می بردند . نازنینم ستاره ات همیشه در اوج باد . مرجانک

**********************************************

فرزانه: مرجانکم.........چه زیبا احساست را بیان میکنی،و من چه میتوانم بگویم؟؟؟
به امید آنروز عزیزم

 
 

Post a comment

Thanks for signing in, . Now you can comment. (sign out)

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


Remember me?