<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
<channel>
<title>blog</title>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/blog/</link>
<description></description>
<copyright>Copyright 2010</copyright>
<lastBuildDate>Tue, 31 Jul 2007 11:15:12 +0000</lastBuildDate>
<generator>http://www.movabletype.org/?v=3.33</generator>
<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

<item>
<title>مرخصیِ با اجازه !</title>
<description><![CDATA[<p><img src="http://farzanehtaidi.com/images/newstamp.jpg" class="photo-left">دوستِ من،میدانم که مدتی است در نوشتنِ" سفربا باد" کوتاهی کرده ام،شاید هم تنبلی بوده !!ولی راستش اینکه <br />
بیشتر اوقاتم در یکی دو ماه گذشته صرف انجام مصاحبه ای طولانی شد،که  در کتابی با عنوان"تبعید و گریز"،به چاپ خواهد رسید.<br />
دیگر اینکه مطلب "فنی زاده یادش همیشه زنده" آنچنان با استقبال روبرو شد که هنوز هم ایمیلهائی میرسد که باید در کنار نظرات،به آنها هم جواب بدهم که بسیار وقت گیر است ولی با کمال میل انجام میدهم.در ضمن به نظرم باید بخشهائی از آن مطلب را که نوشته بودم ولی تایپ نکردم و مربوط به اتفاقاتی پس از مرگ فنی بود،در فرصت دیگر برایت بنویسم.جالب است که همه از آن مطلب خوششان آمد،ولی یکی دو پیغام از محافل هنری "لوس آنجلس" داشتم که ذکر کرده بودند که"اینها مسائل خصوصی بوده و نباید به عموم گفته شود"!!!!!باور کن من که نمیفهمم ،مگر فقر یک هنرمند وبیان حقایق اشکالی دارد؟!بگذریم.</p>

<p>در ادامه ی نوشتنِ بخشهای دیگرِ سفر با باد،هر بار که خواستم سراغ "تئاتر سعدی"بروم و ادامه اتفاقاتِ نمایش "فناشده گان"را بنویسم،برایت تعریف کنم که چگونه کمیته محل طرح قتلِ مرا ریخته بود،و قرار بود از میان تماشاچیان با شلیک گلوله مرا بکشند !!......و یا هر بار که خواستم سراغ تئاتر پارس بروم ، و از اتفاقات پشت صحنه آنجا برایت بگویم،از رئیس اداره مبارزه با منکرات که هر روز آنجا میآمد،مامورانش را به اطاقهای هنرپیشه ها میفرستاد که جستجو کنند....ویا شبی که من روی صحنه بودم،و او از پشت صحنه،از لابلای پرده ها  با هفت تیرش مغز مرا نشانه رفته بود و....و...و از حضورِ زنی چون من،و اصلآ از زنده بودن من شدیدآ عصبانی بود......ویا روزی که در ویترینِ  عکسهای درب ورودی تئاتر پارس( درکنار گیشه فروش بلیت که برای معرفی نمایش و تبلیغ)دیدم که در تمام عکسها،به چشهایم پونز !! فرو کرده اند و....و....یادآوری آنروزها خشمگین و غمگینم میکند،نمیتوانم افکارم را جمع و جور کنم،تمرکز برای نوشتن را از دست میدهم.</p>

<p>قدیمها،کارمندان  برای مرخصی رفتن باید اجازه میگرفتند،ویا اینکه مثل زمان مدرسه "جیم" میشدند.حالا منهم میخواهم برای چند هفته به مرخصی بروم،ولی نمیخوام جیم بشم !!یعنی اینکه اگر به ایمیلها به موقع جواب ندادم،ویا به کامنتها،یعنی اینکه با اجازه به مرخصی رفته ام دوست من.هوای ابری،بارانی،طوفانی،خیس و نمناک لندن،حال و حوصله هیچ کاری برای انسان نمیگذارد.<br />
قول میدهم وقتی برگشتم،سفری تازه در سفر با باد داشته باشیم.در ضمن روز یکشنبه 22 جولای(31 تیر)در تلویزیون صدای آمریکا،در برنامه شباهنگ مصاحبه ای داشتم،که خانم لونا شاد آنرا اجرا کرد.به قول معروف به دیدنش میارزد.<br />
<a href="http://www.voanews.com">www.voanews.com</a><br />
و بعد به بخش فارسی و برنامه شباهنگ وآرشیو آن مراجعه کن.<br />
در بخش گفتگوی تارنما،نقدی به قلم آقای جمشید چالنگی، که در ربط با اجرای یکی از کارهای آنروزگار است،بروز شده و عکسهائی به بخش گالری اضافه شده است. <br />
</p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/blog/uoeoeoeuu_oeoe.php</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/blog/uoeoeoeuu_oeoe.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Tue, 31 Jul 2007 11:15:12 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>نوروزت شاد باد،دوست من</title>
<description><![CDATA[<p> قبل از هر چیز باید بگویم که چقدر خوشحا لم از اینکه مطلبی راجع به فنی زاده نوشتم.خوشحا ل تر شدم هنگامیکه نظرات بسیار با ارزشی از سوی شما دریافت کردم،و همینطور تعداد زیادی "ایمیل"،که از کار من قدردانی شده بود.ای کاش بتوانم کمی از خاطرات زیادی که با او در سفرهای تاتری به شهرستانها داشتیم بنویسم.</p>

<p><img src="http://farzanehtaidi.com/images/newstamp.jpg" class="photo-left">از همان دوران کودکی، از شنیدن و گفتن "عید شما مبارک" خوشم میآمد.بوی بهار را در خاطرم زنده میکند،و خاطرات شیرین ایام عید،تعطیلات مدرسه،سیزده بدر و.......ولی اینروزها اصرار دارم بگویم "نوروزت شاد"،این از زمانیست که اعراب دوباره به ایرانِ عزیزمان حمله کردند ، در بهمن ماه1357.</p>

<p>نوروز در غربت،حال و هوای دیگری دارد.ما ایرانیها که در سراسر جهان و در کشورهای مختلف،با شرایط جغرافیائی متفاوت پراکنده هستیم،در کشوری آتش چهارشنبه سوری را زیر ریزش برف روشن میکنیم،در جای دیگر سال را در نیمه های شب تحویل میکنیم،در حالیکه در ایران به هنگام روز بوده !!و یا روز سیزده را در کنج آپارتمانی کوچک میگذرانیم،و بجای اینکه سبزه را به آب رود بسپاریم،لبه ی پنجره میگذاریم................<br />
با اینحال هنوز آداب و سنن ایرانی را با تمام دشواریها حفظ کرده ایم،و به اجرای آن وفادار مانده ایم.</p>

<p>فکر میکنم همه ی آواره ها،پناهنده ها،مهاجرین،تبعیدیان در چند سال اول زندگیشان دور از وطن،تجربیات مشابهی دارند.همه با سماجت اصرار دارند به هر شکلی شده مراسم و سنن ایرانی را اجرا کنند،از شب یلدا گرفته،تا جشن مهرگان و...و....ما هنرمندان هم در در محدوده کاریمان تلاش خود را کرده ایم.</p>

<p><img alt="1367.jpg" src="http://www.farzanehtaidi.com/blog/images/1367.jpg" width="400" height="563" /></p>

<p>نوروز 1367 ،دومین نوروزی بود که ما درلندن بودیم،و هنوز هیچ فعالیت تاتری ایرانی انجام نداده بودیم.ازحدود یکسال قبل از آن،بهروز آغاز به نوشتن برنامه ای مخصوص نوروز کرده بود،که شامل دو قطعه نمایشی،و موسیقی محلی و موزیک پاپ،باشرکت چند گروه بود.در نمایش اول،بهروز در نقش حاجی فیروز بود،و من هم در نقش هنرپیشه ای که در راه فرار از ایران مرده است !!ولی با وساطت عزرائیل فعلآ در دفتر خداوند مشغول به کار است !.حاجی فیروز به دفتر خداوندگار جهان رفته،و از روزگار و جنگ و زندگی در غربت شکایت دارد،و طلب کمک میکند.سکرتر دفتر مخصوص خدا،همان هنرپیشه ی از دنیا رفته است.وچون خداوند خواب است !! فقط مشاورش حاجی فیروز را میپذیرد و خلاصه حاجی فیروز نا امید از درگاه خدا و دست خالی به زمین باز میگردد،و فقط توانسته آن هنرپیشه را برای همکاری در اجرای برنامه نوروز،از مشاور خدا برای چند روزی قرض بگیرد و....الی آخر...</p>

<p>این برنامه با همکاری یکی از کانونهای ایرانی،که از سوی دولت انگلیس برای حفظ فرهنگ و رسیدگی به کار پناهندگان،حمایت مالی میشود به روی صحنه رفت.آنروزها رگ غیرت افراد سیاسی با هر تلنگری باد میکرد ! و یا اگر مثلآ چپی بودند،هنرمندی هم که با آنها فقط یکبار کار کرده،در همان رده قرار میگرفت،و یا مثلآ اگر سلطنت طلب بودند،آن لقب را به دُمش میبستند.</p>

<p>چون این اولین برنامه ما بود،از ابتدا مشخص بود که از آن استقبال زیادی بشود.به این خاطر کانون مربوطه سعی کرده بود سالنی با ظرفیت زیاد اجاره کند که جوابگو باشد.در شب اجرا ازدحام بیش از حد بود،به حدی که نه تنها صندلیها همه پُر بود،تماشاچیان روی پله ها،و کنار دیوارهای سالن و بالکن نشسته و ایستاده بودند.در خیابان و مقابل درِ ورودی بیش از چند صد نفر،با پلاکاردهای مختلف در دست،شعارهای چپی و راستی و ......میدادند،که ما بعدآ متوجه شدیم که اصلآ ربطی به ما نداشته،و اختلاف بین گروههای چپ با چپ،راست با چپ،راست و چپ با مجاهد و...و... بوده،ولی این دوستان از فعالیت عوامل سفارت و حزب الهی ها برای برهم ریختن آنشب غافل شده بودند!!</p>

<p>ما از صبح آنجا بودیم،و مشغول تنظیم وسائل صحنه،چیدن دکور،و تنظیم نور ودستگاههای صوتی بودیم.سالن مربوطه بسیار بزرگ بود با سقفی بلند،وفقط برای اجتماعات و سخنرانیها مناسب بود،نه برای اجرای تاتر.بهروز(در مقام کارگردان برنامه)از ابتدا متوجه این مشکل بود،واز چند هفته پیش از اجرا،لیست وسائل مورد نیاز صحنه را به مسئولین کانون و مسئول صدا داده بود،که در میان آنها تقاضای چهار میکرفونِ سینه(بی سیم)کرده بود وتاکید کرده بود که اجرای نمایش بدون این میکرفونها امکان ندارد.</p>

<p>بخاطر ازدحام بیش ازحد در جلوی سالن،یکساعت قبل از آغاز برنامه مردم را به داخل راه داده بودند،و درهای ورودی را از داخل قفل کرده بودند!و ما هنوز روی صحنه و پشت صحنه مشغول کارهای ناتمام بودیم.بهروز هم مرتب در حال سرو کلّه زدن با افرادی بود که قرار بود برنامه اجرا کنند،و واقعآ کار او دشوارترین و پر مسئولیت ترین بود.آنشب بیش ازبیست نفر باید روی صحنه میرفتند ،با سازهای گوناگون و سلیقه های مختلف ! بهروز مرتب از مسئول صدا میخواست که بیاید و میکرفونهای سینه را وصل کند،و جوابی نمیگرفت !!حدودآ 45 دقیقه به اجرا،شخص مسئول آمد و خیلی خونسرد به بهروز گفت "اون میکرفونهای سینه نشد آقا،به این آسونیا گیر نمیاد.حالا نمیشه با همین میکرفونای سیم دارکارتونو رابندازین آقا؟"عصبانیتِ شدید را به راحتی میشد در چهره بهروز دید،ولی جوابی نداد و پشت صحنه رفت.بعدها متوجه شدیم چون اجاره اش بیشتر از میکرفون معمولی بوده،بدون مشورت با کارگردان از لیست حذف کرده اند!!! این اولین ضربه ی آنشب بود.</p>

<p>ضربه ی دوم اما ،کمتر از نیمساعت به اجرا وارد شد.ناگهان متوجه شدیم در بخش ورودی،توی سالن و پشت صحنه،همه جا پر از مامورین پلیس است و شروع به بازرسی محل کرده اند !!بله به اداره پلیس محل تلفن شده بود که در این سالن بمب کار گذاشته اند و جان صدها نفر در خطر است.پلیس انگلیس طبق قانون،وظیفه اش بود که فورآ سالن را خالی کند.</p>

<p>از خیابان هم صداهای درهمی به گوش میرسید،که شعارهای مختلف میدادند.تنها خوش شانسی ما این بود که بلیتها همه فروش رفته بود،وگرنه داخل سالن میآمدند و فریادهایشان را آنجا میزدند !</p>

<p>پشت صحنه،بهروز در حال سیاه کردن صورتش بود که برای اجرای نقش حاجی فیروز آماده شود،و هنوز نیمی از صورتش رنگ نشده بود!!رفتیم سراغش و خبر حضور پلیس را دادیم.سرش را تکان داد . گفت "میدونستم،اون نامردها که ساکت نمی شینن اونم شب نوروز".افسر پلیس گفته بود که باید مسئول برنامه را به بیند.پلیس با دیدن صورت نیمه سیاه رنگ شده بهروز کمی جا خورد،و نمیدانست ماجرا چیست؟و ازدحام بیرون چیست؟و بلافاصله گفت "متاسفم،ولی هرچه زودتر باید همه اینجارو ترک کنید".بهروز از افسر پلیس و یکی از همکارانش خواست که به حرفها و توضیحات او گوش بدهند،و بعد تصمیم بگیرند.که موثر افتاد.توضیح داد که این تلفن فقط برای برهم زدن امشب بوده،و اشاره به رژیم اسلامی،فرار هزاران هزار ایرانی از دست رژیم ملاها که هر روز صورت میگیرد واینکه عوامل سفارت سعی دارد جلوی هرگونه فعالیتی را که بر علیه آنهاست بگیرد.و دیگر اینکه امروز از صبح فقط ما و گروه ما در این سالن بوده اند،و کس دیگری نمیتوانسته به اینجا وارد شود.بهروز گفت حتا ما هم اگر بخواهیم،تماشاچیها سالن را ترک نخواهند کرد. دو مامور پلیس با تعجب نگاهی به هم کردند،و بهروز برای اثبات حرفش با همان سر و وضع و قیافه روی صحنه رفت،و از لای پرده سرش را بیرون کرد،مردم که فهمیده بودند شرایط عادی نیست،به محض دیدن او شروع به کف زدن کردند و صوت میکشیدند.پس از آنکه کمی آدام گرفتند،بهروز ماجرا را گفت،و اینکه پلیس میخواهد بداند که آیا شما سالن رو ترک میکنید یا میمونید؟همه ی مردم با فریاد چند بار تکرار کردند:"میمونیم،میمونیم...." چون همه با این شگرد حزب الهی ها آشنا بودند.بهروز با خوشحالی آمد و به پلیسها گفت"دیدین؟شنیدین؟".پلیسها گفتند نه و قبول نکردند،گفتند به انگلیسی هم باید بگویید تا ما هم بفهمیم !!اینبار بهروز از من خواست که این کار را انجام بدهم،رفتم جلوی صحنه.در میان کف زدنها و هورا کشیدنها صدای من به سختی به هم میرسید،و باز هم همه یک صدا گفتند میمونیم.</p>

<p>پشت صحنه،موقعیکه افسر پلیس با بهروز دست میداد و خداحافظی میکرد گفت"من نمیدونم چی بگم؟ولی شما واقعآ دیوانه اید". و رفتند.نه ما دیوانه نبودیم،ما مردمی بودیم که براحتی وطنمان را،به همراه آداب و سنن ما از ما گرفته بودند.ما مردمی بودیم که میخواستیم در غربت، نوروز را گرامی بداریم و....و آنها نمیدانستند که ما حتا زیر ریزش بمبهای هواپیماهای عراقی همین کار را کرده بودیم.</p>

<p>در تاتر "پارس"لاله زار،(فکر میکنم اوائل بهار 1360 بود)در میانه های اجرای یکی از نمایشها،که ساعت از 9 شب گذشته بود،و سالن طبق معمول پر،که ناگهان آژیر قرمز کشیده شد،و خاموشی اعلام کردند،ما با آنکه ژنراتور برق داشتیم ولی در این مواقع اجازه استفاده نداشتیم.قبلآ پیش آمده بود که هنگام روز،و با رفتن برق و نبودن گازوئیل برای ژنراتور!!از چراغهای زنبوری پایه دار و دستی برای ادامه اجرا استفاده کرده بودیم(در یادداشتهائی که به کارمان در لاله زار مربوط میشود،راجع به این ماجراها خواهم نوشت.)آنشب اما همه چیز فرق داشت،مردم واقعآ از جنگ و رفتار ملاّها،به ستوه آمده بودند،و بسیاری مردم هنگام بمباران حتا شهر را ترک نمیکردند و میماندند!!.مثل خود من که گاهی به پشت بام میرفتم و در لابلای صدای شلیک ضد هوائیها و آژیر قرمز،رو به آسمان فریاد میزدم:یکی از اون بمبهاتو بریز روی سرِ من....و از این حرکت من تنها کانی که عصبانی میشدند،اهالیِ "همسایه دیوار به دیوار"بودند.</p>

<p>در تاتر پارس،معمولآ وقتی چنین اتفاقی میافتاد،برنامه را متوقف میکردیم و مدیر تاتر ته بلیتها را امضاء میکرد،و تماشاچیها میتوانستند برای اجرائی دیگر بیایند.ولی آنشب فضای سالن فرق داشت،میشنیدیم که مردم زمزمه میکنند که"حالا آژیر قرمزه که باشه،خاموشیه که باشه،ما میخوایم تاتر به بینیم"و اینگونه حرفها.در اینگونه مواقع بهروز بود که جلوی صحنه میرفت و با مردم صحبت میکرد.اینبار هم رفت،و گفت" میدونین که خاموشیه و باید بریم،حالا میل شماست"،که همه باهم و به فریاد گفتند "میمونیم،میمونیم".بلافاصله چراغهای زنبوری پایه بلند،در دو سوی صحنه گذاشته شد و دو نفر از بچه های خوب قسمت فنی تاتر با چراغ زنبوری های دستی،به دنبال هنرپیشه ها حرکت میکردند و به صورت ما نور میدادند.گاهی جمله هایمان را تکرار میکردیم،چون در لابلای صدای ضد هوائی ها فهمیده نمیشد.فکر میکنم این یکی از زیباترین و عجیب ترین خاطرات من است.</p>

<p>در موارد خاموشی به مردم میگفتند که حتا در خیابان سیگار هم نکشند،چون خلبانهای صدام میبینند!!پس از پایان اجرا،به همراه عده ای از تماشاچیها که معمولآ برای دیدن ما به انتظار میماندند،از تاتر بیرون آمدیم،تک و توک اتومبیلهائی با چراغهای خاموش در حرکت بودند.و ما نیز به آرامی با اتومبیلهای چراغ خاموش به سوی خانه هایمان رفتیم.</p>

<p>و آنشب در لندن،که نه آژیر قرمز بود و نه خاموشی !!شبیه همان اتفاق افتاد،وهمان روحیه و علاقه را از سوی مردم دیدیم.برنامه ها یکی پس از دیگری اجرا شد،وهنگام اجرای نمایشها به دلیل آنکه صدا به همه نمیرسید،مجبور میشدیم از میکرفونهای سیم دار استفاده کنیم،که تماشاچیها لا اقل مسیر داستان را بفهمند!!و آن هم یکی از عجیبترین تجربه های ما روی صحنه بود ،که باید در تاریخ ثبت شود.البته بعنوان کاری غیر عادی !!!<br />
در انتهای برنامه آنشب،همه ی هنرمندانی که آنشب روی صحنه بودند،با هم به صحنه آمدیم و ترانه معروف "عارف قزوینی" را به اتفاق خواندیم،و مردم هم به مرور با ما خواندند:<br />
"همه شب من اختر شمرم کی گردد صبح......<br />
..............<br />
ملت  ار  بداند   ثمر  آزادی   را <br />
بر کَنَد زِ بُن ریشه ی استبدادی را"<br />
و در نوروز بی بهار لندن راهی لانه هایمان شدیم!!<br />
هر سال سبزه ی هفت سین را خودم سبز میکردم،و همیشه خوب بود،ولی امسال عمل نیامد و خراب شد.شاید گندمش کهنه بوده!!به هر حال از یکی از همین مغازه های با سلیقه خریداری کردم،و حالا سفره کوچک هفت سین ما تکمیل است.ابتدای حرفهایم گفتم که نوروز در غربت حال و هوای دیگری دارد،همه چیز در غربت با واقعیتش متفاوت است،و به آسانی قابل وصف نیست.<br />
در انتها، با آرزوی سالی سرشار از سلامتی،پیشگفتار کتاب "در سفر"،اثر جاودانیِ نویسنده صاحب سبک و ارزشمندمان "مهشید امیر شاهی"را(با اجازه خودش)،در زیر میآورم که زیباترین و واقعی ترین توصیف از حس غربت است که تا به حال خوانده ام.امیدوارم شما هم شانس خواندن کتابهای ایشان را داشته باشید.<br />
  ای کاش...<br />
ای کاش آدمی وطنش را<br />
همچون بنفشه ها<br />
(در جعبه های خاک)<br />
یک روزمی توانست<br />
همراه خوییشتن ببرد هرکجا که خواست<br />
در روشنای باران، درآفتاب پاک*<br />
 <br />
هرنوبهار،دورازوطنی که دردلم جا دارد ودرهیچ جعبه ای نمی گنجد، بیش ازهر چیزبه یاد رنگا رنگی بنفشه ها ی حاشیه باغچه ها هستم وبیاد زلالی رنگ خوشه های اقا قیا ویاس های بنفش که ازلبه دیوار به کوچه سرریز می شد،به یاد رنگ جسور بوته های ارغوان وشاخه های یا س زرد که درکنار هم به شعله های آتش می ما نست،به یاد لطا فت رنگ شکوفه های سفید وصورتی درختان میوه که هم شرم داشت وهم غرور،به یاد طبق های پونه های<br />
ترد سبزو پیازچه های نازک سفید وتربچه های نقلی سرخ که فروشند گان دوره گرد چون گل وبه رنگ پرچم ایران می آراستند، پف نم آبی به آن می زدند وبا صدای رسا خریداران را جلب می کردند.</p>

<p>در هرنوروزدر تبعید، به یاد عطر گلهای این فصل و ویژه سرزمینم هستم، به یاد بوی پا رچه نوی لباس وچرم تازه کفش، به یاد رایحه خوش شیرینی های خانه پزبه یاد شمیم بهار شمیران که مجموعه ای بود ازهمه این عطرها.در آغاز بهارودراین شهرغریب به یاد سنت های آشنا هستم ،به یاد رفت وآمدها، عیدی دادن ها وگرفتن ها ، چای خوردن ها وصد سال به این سال ها گفتن ها.</p>

<p> درآغازبهارهرسال سراغ نوروزهای کودکیم را می گیرم.برای دیدو بازدید هایی که درآن زمان دلتنگی می آورد دلتنگم.هوس نان برنجی قزوین را دارم که در گذشته نمی خوردم.می خواهم همان کفشی را بپوشم که مختصری پا رامی زدوهمان لباس شق ورقی راکه یقه اش گردن رامی آزرد. هوای سفره هفت سینی را دارم که سیب سرخش، برخلاف روایت افسانه ها،در لحظه تحویل سال در<br />
ظرف آب نمی چرخید ..اما برخاک خودم گسترده بود.</p>

<p>دراین فکرم که دراینجا با همه وسعتش چرا فضایی نیست که بتوان درآن بوته های چهارشنبه سوری راروشن کرد؟ دراینجا با همه سر سبزیش چرا دو تک درخت یافت نمی شود که بتوان با طنابی ،تابی برآن بست؟<br />
دراینجا با همه نهرهای خروشانش چرا جوبیاری نیست که بتوان سبزه گندم را به جریانش سپرد؟</p>

<p>فکرمیکنم چون نوروز، این روز صلح، این روزمهر، روزعطر،روزنور، روزگل، روزخاطرات خوش کودکی،روز طلوع شباب طبیعت را فقط میتوان در سرزمین ایران جشن گرفت.</p>

<p>چون این جشن ایرانیان ایرانی ترین جشن ها ست. با این حال هر سال وهرکجا نوروز را </p>

<p>زشت است اگر که من یارقدیم وهمدم همساغر سحر-<br />
درکوچه های خامش وخلوت نجویمش<br />
یا<br />
باجام شعر خویش<br />
خوش آمد نگویمش.*</p>

<p>*محمد رضا شفیعی کدکنی</p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/blog/uuoeuoeoe_oeoeo.php</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/blog/uuoeuoeoe_oeoeo.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Mon, 19 Mar 2007 23:17:03 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>فنی زاده، یادش همیشه زنده</title>
<description><![CDATA[<p><img src="http://farzanehtaidi.com/images/newstamp.jpg" class="photo-left">قبل از اینکه کار من و بهروز در تاتر پارس لاله زار شروع شود، دو بار بازی بر صحنه های تاترهای لاله زار را تجربه کرده بودم. یکبار  قبل از سفرم به آمریکا، یعنی همان دورانی که تاترهای تلویزیونی زنده پخش میشد،یکبار با نمایشی بنام "کاپیتان قره گز"که فکر میکنم برداشتی از یک کار یونانی-قبرسی بود،و داود رشیدی کارگردان آن بود. اگر اشتباه نکنم در تاتر نصر اجرا شد!. دومین بار سالها بعد با نمایش بازرس اثر گوگول نمایشنامه نویس معروف و با اعتبار روسیه . انگیزه اصلی من در نوشتن این قسمت در رابطه با کار در لاله زار آخرین خاطره هائی است که از پرویز فنی زاده همکار خوبم و هنرمند برجسته تاتر و سینمای ایران دارم . <br />
من همیشه با حسرت از این خاطره یاد میکنم  " ایکاش قبل از رفتن او از این جهان یکبار دیگر با هم روی صحنه میرفتیم!!" و اما اینکه چگونه شد که بازرس در لاله زار اجرا شد و فنی در آن نبود : <br />
آقای هوشنگ منظوری که مدیر و یا صاحب تاتر پارس لاله زار بود  با من تماس گرفت ودعوت به همکاری کرد، پس از آن مرتضی عقیلی(آنزمان در تاتر پارس کار میکرد) به من تلفن زد و خواهش کرد که د رمنزل اصغر بیچاره ملاقاتی داشته باشیم . اصغر بیچاره ، از دراویش گنابادی بود و به این دلیل این نام فامیل را داشت، که گاهی شاید باعث مزاح مردمی میشد که او را نمیشناختند و فقط نامش را در تیترهای آخر فیلمهای فارسی میدیدند. او یکی از معدود کسانی است که با صداقت کامل و آنچه در توان داشت در سینما کا رکرد . منزل مسکونیش در خیابان تنکابن ( خیابانی که در تقاطع پیچ شمیران آغاز میشد و به خیابان منوچهری برخورد میکرد ) استودیویی بود که در آن بسیاری از دکورهای فیلمها بسته میشد . از صحنه های زندان ، خانه های محقر ، خانه ی مجلل ، کافه ،کوچه،و...و .... و دکورش را خودش میساخت و آماده فیلمبرداری میکرد . آدم بسیار با استعداد ، باسلیقه و سالمی بود و هر جا هست سلام مرا به او برسانید که به من محبت بسیار کرده است . <br />
وقتی تماشاچیان در سالنهای سینما نام اصغر بیچاره را روی پرده میدیدند باعث خنده میشد . برخی تهیه کنندگان پیشنهاد میکنند که فقط با اصغر.ب نامش را عنوان کنند . ولی این هم چاره ی کار نشد!! چون واقعا در بیش از پنجاه در صد فیلمها نامش بعنوان مدیر تهیه ، مسئول صحنه ، دکور و ... به نحوی بود مردم متوجه میشدند که منظور از اصغر . ب همان اصغر بیچاره است !!. عاقبت مجبور شد که نام فامیل خود را عوض کند و این بار هم نامی غیر معمول انتخاب کرد . اصغر ژوله! که این هم باز خالی از اشکال نبود و تا آنجا که به یاد دارم دوباره همان اصغر بیچاره راذکر میکردند .<br />
<img src="http://farzanehtaidi.com/images/fanni1.jpg" > <br />
پس از آنکه هرج و مرج های انقلاب کمی آرام گرفت، مرتضی عقیلی و همایون به اتفاق لیلا فروهر در تاتر پارس لاله زار کارهایی را روی صحنه میبردند و همزمان با فعالیت ما در تاتر سعدی و موفقیت نمایش فناشده گان، ادامه کارشان به اشکال میخورد وعوامل رژیم و پاسداران حضور لیلا فروهر را که از محبوبیت خاصی میان مردم برخوردار بود بهانه میکردند و مرتب در کار اجرائی آنها اشکال تراشی میکردند و چون خواننده بود با حضورش در صحنه های لاله زار مخالفت کرده بودند و بالاخره با ایجاد مشکلات بسیار توانستند جلوی کار او را بگیرند و تاتر موقتا تعطیل شده بود. مرتضی عقیلی به نظر من قبل از آنکه یک هنرمند باشد آدم کاسبکاری بود و این صفت هیچ اشکالی هم ندارد ،البته تا زمانی که به اصل کار هنری لطمه نزند!!. عقیلی و همایون که از موفقیت فناشده گان در تاتر سعدی با خبر بودند و میدانستند که فعلا عوامل رژیم با من و حضور من در صحنه اشکالی ندارند تصمیم گرفتند  با من تماس بگیرند . از سوئی عقیلی هم که تجربه فیلمی به نام شب زخمی و کاری تلویزیونی به نام عفریته ماچین کاری از رضا میرلوحی که خیلی هم محبوب عام شد را با بهروز داشت مطمئن بود که از دوستی اودر این رابطه میتواند استفاده کند ، بله استفاده !!.در عین حال خبر داشت که تاتر سعدی خیال دارد سالنی تابستانی بسازد،که برای مدتی باعث تعطیلی آنجا خواهد شد.<br />
نمایشنامه بازرس که چندین دهه از نوشتن آن میگذرد از کارهائیست که همیشه و تقریبا در اغلب کشورها میتواند اجرا شود و با اوضاع آنجا مطابقت داشته باشد و  براستی زمان شامل حال آن نمیشود . <br />
موضوع داستان مربوط به فساد در میان ماموران دولتی و صاحبان مقام در حکومت حاکمه و رشوه خواری است . بازرس که نقشی جدی با چاشنی کمدی است از سوی دولت ماموریت پیدا میکند به شهرستانها مسافرت کند، و پس از تهیه گزارشهای مربوطه آنها را به مرکز ببرد . از این رو و با این مشخصات تنها کسی که باید و میتوانست این نقش را به زیبائی و حرفه ای اجرا کند پرویز فنی زاده بود . <br />
به هر حال وقتی من به محل ملاقات یعنی منزل و استودیوی اصغر بیچاره رفتم و دیدم فنی زاده هم آنجا هست بسیار خوشحال شدم . و هیچ شک نداشتم که فنی را برای بازی نقش بازرس دعوت کرده اند و مرا برای نقش دختر فرماندار، و حدس میزدم که همایون هم قرار است نقش فرماندار شکمو و رشوه گیر را بازی کند . <br />
چیزی که مسلم بود این جمع میتوانست موفقیت فروش کار را صد در صد تضمین کند . فنی با شهرت و محبوبیت خود در میان همه ی طبقات،و بخصوص پس ازبازی نقش زیبای مش قاسم، در کار جاودانی ناصر تقوائی ،دائی جان ناپلئون.  حضور من از سوئی دیگر، وهمینطور همایون و مرتضی عقیلی . ولی نمیدانستیم که عقیلی  چه نقشی دراین میان دارد؟ میخواهد کارگردانی کند ویا احتمالآ یکی از نقشهای دیگررا بازی کند ؟ .<br />
آنروز پس از پذیرائی صمیمانه اصغر بیچاره و گفتگو راجع به  زمان اجرای نمایش،  و نحوه تمرین ها و زمان تمرینها،با توجه به وقت من که از صبح تا دیر وقت شب در تاتر سعدی بودم! و ..... در آخر متوجه شدیم که اقای مرتضی عقیلی خودشان تصمیم به بازی نقش بازرس دارند!!! و نقش دیگری ( که آنچنان جالب نبود ) را برای فنی زاده در نظر گرفته اند .فنی ساکت نشسته بود و حرفی نمیزد. <br />
قرار شد در یکی دو روز آینده ما جواب بله یا نه را به اطلاع دوستان برسانیم ،و راجع به دستمزدها هم صحبت کنیم. هنگام خروج از محل ملاقات، اصغر بیچاره به همراه خداحافظی رو به فنی کرد و با همان صدای خش دار و لحنی طنز آمیز گفت نمیدونم والله چی بگم  ؟!. از خیابان تنکابن تا منزل من راه زیادی نبود و بهتر دیدیم پیاده برویم و قرار شد فنی برای چای خوردن به منزل من بیاید . دلش میخواست بهروز را هم ببیند . آن دو با هم خاطره ی خوبی از بازی در فیلم شام آخر داشتند، که شهیار قنبری بعنوان اولین و تنها کار سینمائی اش در پرونده کارهایش دارد .<br />
<img src="http://farzanehtaidi.com/images/fanni2.jpg" > <br />
در راه نمیدانم چرا هر دو سعی میکردیم راجع به ملاقات آنروز حرفی نزنیم و از اینکه نقش بازرس به فنی پیشنها نشده بود حالت خاصی داشتیم، مثل اینکه به هر دوی ما که بچه های تاتر بودیم توهین شده بود . توی راه فنی با همان لحن شیرین از خاطره ای یاد کرد که روزی من و او که هر دو جایزه سپاس  بهترین بازیگر را دریافت کرده بودیم ، در خیابان شاه ونبش  خیابان قوام السلطنه . به انتظارتاکسی بودیم ، وچون انتظار طولانی شد! فنی رو به تاکسیها و با اشاره به من و خودش، میگفت میدون فردوسی دو نفر ، دو تا جایزه سپاس ....وبالاخره اتومبیلی شخصی ما را به مقصد رساند.با یاد آوری این خاطره  در راه خندیدیم،واز اینکه فنی پس از دریافت جایزه سپاس به فکر فروش آن بوده،با این خیال که از طلا ساخته شده!!خیلی بیشتر خندیدیم.  کمی هم راجع به اتفاقات و انقلاب و اینکه چه بر سر هنرمندان خواهد آمد صحبت کردیم . عجیب بود که هر دو معتقد بودیم که خب حالا زمانی رسیده که مامیتوانیم به ایده الهای خودمان برسیم . نقشهائی را که همیشه دلمان میخواسته بازی کنیم و دیگر ابتذال و سینمای فارسی ما را مجبور به انجام کاری نخواهد کرد که در شان ما نیست . <br />
وارد منزل ما شدیم . به اطاق نشیمن رفتیم . در گوشه ای از این اتاق و در لابلای گیاهان و زیر قفس قناریها ی من مخده های زیادی بود و معمولا روی زمین می نشستیم . گاهی هم بعد از ظهر های زمستان بهروز و دوستانش بساط براه می انداختند که در فضای آواز قناریها دلچسب تر میشد . <br />
نشستیم و من چای دم کردم و شروع کردیم راجع به کار پیشنهادی صحبت کردن . گفتم فنی جان الان چای میارم خواهش میکنم تو هم راحت باش !! آنقدر با هم صمیمی بودیم که پس از پانزده سال حرف مرا بفهمد . <br />
برای اولین بار بود که فنی گفت اشکال نداره من سیگار خودمو بکشم بابام جان ؟ خنده ام گرفته بود . گفتم فنی جون تو رو خدا راحت باش هر چی دلت میخواد بکش . <br />
زرورقی از جیبش درآورد و بسته ای کوچک که با ظرافت آنرا باز کرد و خیلی با سلیقه روی زرورق ریخت و زیرش آتشی گرفت و با لوله ای دودش را کشید . منهم  به قول معروف با اوهمراهی کردم و یک پک کشیدم . احساس کردم که حالا با آرامش خاطر بیشتری نشسته،روی پاهایش  جابجا شد ،چند پک دیگر کشید و آنرا کنار گذاشت .به نظرم اندازه نگه میداشت که زیاده روی نکند.وبعد راجع به ملاقات آنروز،و نمایشنامه بازرس صحبت کردیم و اینکه چقدر مناسب اوضاع حاکم است  . <br />
 بهروز از راه رسید . با دیدن این صحنه خنده بلندی سرداد و فنی هم سرش را بالا کرد و گفت : بابام جان از نظر شما اشکالی که نداره؟من با شما دو تا راحتم .بهروز باز هم خندید و همدیگر را بوسیدند. بعد معلوم شد که موقع فیلمبرداری" شام آخر"، بهروز ترتیبی داده بوده که فنی برای تهیه هروئینش هر روز به مرکز شهر قزوین نرود گویا مردم دور او جمع میشدند ، یعنی همه خبر دار میشدند وخوشایند نبوده!!و برای انکه این صحنه تکرار نشود، هر روز صبح یکنفر،ازقسمت پشتیِ باغ مهمانسرای قزوین،خود را به پشت پنجره اتاق فنی میرسانده و بسته ای هروئین زیر یک آجر میگذاشته و پولش را ازهمان جا برمیداشته و میرفته .                          قبلآ سعید راد نقشی را که بهروز بازی کرد به عهده داشته ،ولی  بقول ما بازیگرها نمیتوانسته پابپای فنی بیاید!!و یا بقول معروف،کم آورده بود!، ازاینرو کاررا نیمه رها کرده و به تهران رفته بود.بهروز در مقابل پیشنهاد گفته بوده بخاطرحضور فنی زاده، نقش را بازی میکند.هر دو از همکاری با هم در آن فیلم خاطره های خوشی داشتند .<br />
<img src="http://farzanehtaidi.com/images/fanni3.jpg" > <br />
 بهروز هم از اینکه نقش بازرس را به فنی پیشنهاد نکرده بودند خیلی تعجب کرد و گفت آخه غیر از تو، توی این جمع کسی دیگه ای نمیتونه این نقش رو بازی کنه . <br />
پس از یکساعتی گپ زدن، فنی موقع خداحافظی گفت فرزانه جون میدونی که من نمیام یه همچین نقشی رو بازی کنم ولی تو هم مواظب باش، من و تو کار تاتر و یه جور دیگه نیگا میکنیم برای ماها،فقط پول نیست ولی برای اینا، فقط پوله و پول . و من میدانستم با آنکه احتیاج مالی شدیدی دارد بخاطر اعتقادش به کار و موقعیت خودش بهتر است این کار را نکند . خداحافظی کردیم و رفت . <br />
دیدار بعدی من با فنی، صبح روزی از ماه اسفند 1358 بود که در مقابل بیمارستان مهر ، دو راهی قلهک ، برای تحویل جسدش به اتفاق دوستان و به اتفاق هزاران هزار آدم معمولی که واقعا او را دوست داشتند جمع شده بودیم و چه روز غمگینی بود . این هنرمند بی همتا را به راحتی از دست دادیم . باید اشاره کنم اصغر بیچاره فیلم مستندی از این مراسم ساخت که به اعتقاد من خیلی بهتر از کارهای دیگر مستند سازان بود و او با مشورت بهروز دوربین 16 میلیمتری را همراه آورده بود و از آنجا تا گورستان، و مراسم خاکسپاری و نطقهای سر خاک فیلم زیبائی ساخت  که مطمئنم که حتما نسخه ای از آن در جائی محفوظ است . <br />
قبل از شروع به نوشتن این بخش در نظر داشتم که فقط ماجرای نمایش بازرس و اینکه چرا فنی زاده در آن شرکت نکرد  را بنویسم ولی حالا خاطرات بسیاری را که با این هنرمند بی نظیر وطنمان داشتم لحظه ای رهایم نمیکند ،خاطرات سفر به شهرستانها،خاطره های با مزه ی تاترهای زنده تلویزیونی ،و...و...که بسیار است فکر کردم لااقل روز خاکسپاریش را و موقعیت کاری او را در اداره تاتر بنویسم و با تودوست عزیز شراکت کنم . حیف است گفته نشود . <br />
پس از آنکه بستگان و دوستان فنی از مرگ او مطلع شدیم و تا انجا که من بخاطر می آورم قرار بر آن شد که جسدش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شود . تا صبح روزی که همگی  جلوی بیمارستان مهر برای تحویل جسد جمع شدیم .خبردار شدیم که او را در ظهیرالدوله ،به خاک نخواهیم سپرد!.جاده قدیم شمیران تا خیابان عباس اباد و کمی بالاتر از دوراهی قلهک بند آمده بود .  دوستداران فنی با وسائل نقلیه خود مثل اتوبوس ، مینی بوس و اتومبیلهای شخصی آمده بودند که باین وسیله مردم را به محل خاکسپاری برسانند . علت مرگ را بیماری کزاز تشخیص داده بودند ولی شایعه اینکه بخاطر تزریق هروئین، کزاز گرفته دهان به دهان میگشت،و همکاران بدخواه او، این شایعه را شدیدآ دامن میزدند !! بیماری کزاز واقعیت داشت ولی از طریق هروئین نه ،صحت نداشت.<br />
<img src="http://farzanehtaidi.com/images/fanni4.jpg" > <br />
آنروز ها فنی مشغول بازی در فیلمی بنام اعدامی بود که طبیعتا نیمه کاره مانده بود ولی کارگردان با همکاری کرم رضائی فیلم را ادامه داد و به پایان رسانید . وبا گذاشتن تصاویری از مراسم خاکسپاری ،در بخشی  از فیلم ،تعویض هنرپیشه را بگونه ای توجیح کرد!.درست یک هفته قبل از مرگ،فنی در محل فیلمبرداری که  طویله ای در جنوب تهران بود ،  به کارگردان گفته بود "هی بابام هی، حالا انقدر ما رو اینجا نیگرداربابام جان، تا کزاز بگیریم و بمیریم . !!"-جالب اینکه از مدتی قبل هرویین را کنار گذاشته بود،و بخصوص در طول فیلمبرداری به آن لب نمیزد.-وهر از چند گاه اینکار را میکرد که مصرفش بالا نرود.<br />
در زمین جانبی بیمارستان مهر ساختمانی در حال ساخته شدن بود و در مرحله ای که تیر آهنها را جوش میدادند و به آن خاطر یک ژنراتور بزرگ به دستگاه های جوشکاری برق میرساند و صدای زیادی داشت ، و دقیقا کنار در خروجی سردخانه بیمارستان بود که در زیر زمین ساختمان بود و اتومبیل حامل جسد از آنجا باید بیرون می آمد . <br />
اصغر بیچاره که مشغول فیلم گرفتن بود به بهروز گفت که این دستگاه های جوشکاری، هم  در کار صدابرداری اشکال پیش می اورد و هم احتمالا در تصویر ارتعاش تولید میکند . به این خاطر بهروز نزد معمار ساختمان که مرد چاقی بود رفت و پس از انکه چند کلمه با او حرف زد در حالیکه سرش راتکان میداد افسرده به سوی ما بازگشت . معمار گفته بود حالا مگه کی مرده . آیت الله نمرده که ؟! . دو تن از کارگرها که صحبت معمار وبهروز را شنیده بودند،آمدند و روی لبه دیوار کوتاه نیمه ساز ایستادند وتوی جمعیت سرک میکشیدند و کنجکاوبودند بدانند پس چه کسی مرده؟و برای بهروز دست تکان دادند . بهروز به طرف آنها رفت و در مقابل سوال آنها که کی مرده ؟ بجای آنکه بگوید پرویز فنی زاده گفت : مش قاسم . مش قاسم تلویزیون .  هر دوی آنها شوکه شده بودند یکی از آنها از دیوار پائین پرید و بسوی ژنراتور برق رفت و سریع آنرا خاموش کرد و آمد لبه دیوار نشست کنار دوستش و سرش را تکان میداد،با دست به پیشانیش میزد و میگفت ای بابام جان آخه  چرا مش قاسم؟ آخه اونکه طوریش نبود که.  <br />
با خاموشی ژنراتور، آرامشی نسبی برقرار شد و فقط صدای مردم و بوق ماشینها بود که سعی میکردند جائی برای پارک پیدا کنند . اتوبوسها همه دو ردیفه پارک کرده بودند . زمزمه هائی در گرفته بود که تصمیم گرفته شده که جسد را به گورستان بهشت زهرا ببرند و استدلال اینکه فنی هنرمندی مردمی بوده و باید میان مردم به خاک سپرده شود !!آنروزها افراد عضو حزب توده دوباره جانی گرفته بودند، واینها بودند که دم از مردم و مردمی بودن میزدند!و چندتایی هم  در اداره تاتر کار میکردند.طبیعتآ دوستانی چون ما، با این کار مخالف بودیم ومیدانستیم که حتی بعد ها پیدا کردن گورش کار آسانی نخواهد بود . البته آن روزها ما نمیدانستیم که جمهوری اسلامی اگر قدر هنرمندانش را در زنده بودن نمیداند فکر عاقبتشان هست!! و برایشان قطعه هنرمندان خواهد ساخت . <br />
ازدحام مردم بیشتر شده بود واکثریت مردمی بودند که با میل خود آمده بودند تا یکی از هنرمندان محبوبشان را به گورستان مشایعت کنند . تا آنروز به غیر از تشیع جنازه تختی ، مهوش ، چنین ازدحامی پیش نیامده بود . درِ سردخانه باز شد و آمبولانس حامل جسد سربالائی را طی کرد و به خیابان آمد. مردم گروه گروه سوار اتوبوسها ، مینی بوسها و اتومبیلها ی شخصی شدند و با نظم به دنبال آمبولانس راه افتادیم . با آنکه ماه اسفند بود ولی روزی گرم و آفتابی بود . بهروز حوصله رانندگی نداشت و ما با اتومبیلی اجاره ای به دنبال دیگران راه افتادیم . <br />
صحبت ما در فاصله بیمارستان تا بهشت زهرا فقط در رابطه با آینده ی هایده ( همسر ) دنیا و هستی ( دو دختر) فنی بود که چه بر سر آنها خواهد آمد . نه خانه ای که در آن زندگی کنند و نه حقوق بازنشستگی ، پس از این همه سال کار . فنی حتی استخدام رسمی فرهنگ و هنر هم نبود و با قراردادهای شش ماهه که میبستند حقوقی میگرفت و این بخاطر  تنگ نظری و حسادت چند هنرپیشه دیگر بود . بهانه ی اداره، مدرک تحصیلی فنی بود که واقعا فقط بهانه بود . <br />
آدمهائی چون محمد علی کشاورز ، انتظامی و نصیریان که فنی خودش میگفت اینا به خون من تشنه اند . من حرف او را باور دارم . دلیل دشمنی کشاورز را نیمدانستم ولی انتظامی و نصیریان را،چرا ؟.              ناصر تقوائی کارگردانی که با به تصویر در آوردن کتاب دائی جان ناپلئون این اثر را جاودانه و محبوب همگان کرد و همینطور ایرج پزشکزاد نویسنده اش را معروف ، هنگامیکه هنرپیشگانش را انتخاب میکرد . انتظامی را برای نقش دائی جان و نصیریان را برای نقش مش قاسم انتخاب کرده بود . انتظامی و نصیریان با این خیال که اگر دستمزد  بیشتری بخواهند تلویزیون مجبور به قبول آن خواهد شد چنین کردند و تقاضای دستمزد بسیار بالائی کردند ، غافل از انکه تقوائی با هوش تر از آن است که زیر بار چنین حرفی برود. تقوائی بلافاصله تصمیمی میگیرد که شاید از ابتدا باید چنین میکرد . <br />
مرحوم نقشینه را برای دائی جان ناپلئون ( که نقشینه اصلا انتظار چنین نقش بزرگی را نداشت ) ،و فنی را برای مش قاسم در نظر میگیرد و قراردادشان را میبندد . انتظامی و نصیریان از عکس العمل سریع ناصر،جا خورده بودند وباور نمیکردند.اینکارهر دوی انها را شدیدا زخمی کرد، بخصوص پس از موفقیت عجیب دائی جان ناپلئون که واقعا هیچ کارگردانی غیر از تقوائی قادر به انجام اینکار نبود وآنهم با این ظرافت و تبحر حرفه ای. <br />
راننده ای که با ما بود، با شنیدن حرفهای ما چند بار سر برگرداند و با ناباوری سرش را تکان داد،آهی کشید و از توی آینه به ما نگاه کرد و گفت: آقا بهروز ، فرزانه خانم مگه میشه یه هنرمندی مثل فنی زاده خونه نداشته باشه مگه میشه بعد از این همه خدمت، زن و بچه هایش بی هیچی بمونن ؟ ما جوابی نداشتیم . او از زد و بند های اداره تاتر و نفوذ انتظامی، و امثالهم در استخدام هنرمندان خبری نداشت او که خبر نداشت چه کسانی به او حسادت میکردند!خبر نداشت که فنی مثل انتظامی، کشاورز و نصیریان برای دستگاه خوش رقصی نمیکرد و نمیدانست آدمی چون عناصری میتواند حتی حقوق کارمندی را قطع کند یا کم و زیاد کند . راننده خبر نداشت  ،در آن چند روزی که فنی با تب و لرز در بستر بیماری میسوخت،حتا یکنفر از سوی تهیه کننده و یا خودِ کارگردان،احوالی از او نپرسیده بودند!!او نمیدانست شبی که فنی در بیمارستان از این دنیا رفت،روز آخرِ مهلت از طرف صاحبخانه برای تخلیه ی خانه بود،و آنها هنوز منزلی برای اجاره کردن پیدا نکرده بودند و....و....!!!<br />
فیلمبردای که داخل اتومبیل دیگری بود گاهی به اتومبیل ما نزدیک میشد و تصاویری میگرفت . فگر کنم منوچهر طیاب مستنند ساز تلویزیونی بود که ازمراسم فیلم میگرفت . اصغر بیچاره هم با اتومبیل دیگری خیلی جلوتر پشت سر امبولانس مشغول فیلم گرفتن بود . <br />
پس از ورود به محوطه بهشت زهرا نزدیک ساختمانی که اجساد را میشستند از ماشین پیاده شدیم . بهروز به همراه سه یا چهار نفر دیگر به محل شستشوی اجساد رفت اینکار برایش خیلی خیلی دشوار بود ولی اصرار داشت که خودش،به چشمِ خودش، محل زخمی را که باعث شده بود فنی کزاز بگیرد ، ببیند . <br />
تعداد مردم و اتومبیلها خیلی زیاد بود و به تعداد آنها به مرور افزوده میشد و نمیدانم چقدر طول کشید تابوتی که جسد فنی در ان بود روی دوش چند نفر بیرون آمدو باید روی دوش و پیاده به قطعه مربوطه برده میشد . بهروز خیلی افسرده بود. انروز هنگام بازگشت به خانه گفت که زخم، روی ران چپ و درست روی استخوان بود و زخم تقریبا بزرگی بود و نمیتوانست جای سوزن یا تزریق باشد . و گویا زخم بر اثر برخورد قسمت پائین در جلوی اتومبیل ژیان که لبه های تیزی داشت با پایش بوجود آمده بود  ولی دشمنانش مرتب به این شایعه دامن میزدند که محل تزریق آمپول بوده .<br />
در مدتی که جسد را میشستند،همسر و بچه هایش و بقیه زنها ،جدا از مردها! همانجا کنار آمبولانسی که او را آورده بود،دور هم نشسته بودند و زاری میکردند.صدای گریه ی هایده و ناله هایش مشخص بود،و گریه های خانم جوانی که هنرپیشه بود بیشتر از بقیه بگوش میرسید.<br />
تابوت بروی دوش عده ای از دوستان ازمکان شستشو بیرون آمد،چهره های اشنا در میانشان زیاد بود،و سعی میکردند نظم و ترتیبی به آن بدهند. <br />
هنگامیکه جمعیت آغاز به حرکت کردند که تابوت را به گور برسانند دو چیز توجه ما را جلب کرد . یکی اینکه به محض اینکه تعداد دوربینهائی که جلوتر از تابوت حرکت میکردند و فیلم میگرفتند بیشتر و بیشتر شد ناگهان سعید راد و ایرج قادری همه را پس زدند و به قسمت جلوئی تابوت امدند و انرا روی دوش گرفتند و لا اله الا سر دادند . !! و صحنه دیگر آنکه در همین دقایق  اتومبیلی با سرعت از راه رسید وکمی دورتر از جمع، توقف کرد و عناصری با اتفاق چند نفر دیگر از ان پیاده شدند . عناصری پاکتی در دست داشت و با نگرانی به  دنبال همسر فنی میگشت.بالاخره خود را به او رساند و کنارش زانو زد،و یکی دو دقیقه زیر گوش او پچ پچ کرد.شیون و گریه های همسر بالا گرفت،و در این میان عناصری سعی میکرد که پاکت مربوطه را به دست او بدهد.خانمهای دیگر سعی کردند او را آرام کنند،وبچه هایش ناظرِ صحنه بودند!!همه کنجکاو بودند که مگر این پاکت حامل چه چیزی بوده؟؟<br />
پاکتی که در گورستان به خانواده ی پرویز فنی زاده،و از سوی اداره تاتر(نمیدانم با امضای چه مقامی؟!)داده شد چیزی نبود جز " حکم استخدام رسمی "، که مرحوم سالها به انتظارش بود!!برای ما سوال بر انگیز بود که چگونه میشود در عرض بیست و چهار ساعت حکم صادر شده باشد،و شخصی که مرده استخدام شود؟!! <br />
تمام این تلاشها به این خاطر بود که آبروی اداره تاتر نرود،و کار به روزنامه ها نکشد که چنین هنرمندی،پس از سالهای سال خدمت،هنوز هم بصورت قراردادی حقوق میگرفته!!و در عین حال اگربا خبر هم میشدند،اشکالی نداشت ،آنها خواسته بودند به بازماندگان هنرمند محبت کنند!<br />
به هر حال این بی عدالتی که در نتیجه بخل و حسد بوجود آمده بود،و سالها فنی و خانواده اش از ان رنج برده بودند،به همراه جسد او به خاک سپرده شد.........<br />
بر سرِ گور و قبل از به خاک سپردن،محمود دولت آبادی ،نویسنده ی ارزشمند ایران،سخنانی گفت که در مفهوم کلی،توجیح میکرد که چرا فنی زاده باید در بهشت زهرا به خاک سپرده میشد.! دیگرانی که سخن گفتند اصلآ به خاطر ندارم !!یکی از غمگین ترین خاطرات زندگیِ من آنروز است،که بوضوح نشان از آینده ای  تلخ برای هنرمندان راستین خبر میآورد.</p>

<p>و اما اجرای بازرس ، من با قراردادی که با اقای هوشنگ منظوری ( مدیر تاتر پارس ) و در حضور اصغر بیچاره نوشتم تمرینها را اغاز کردم. که بسیار هم فشرده بود. به این خاطر تبلیغات در روزنامه ها را هم همزمان شروع کردند . روزنامه ایندگان هنوز باز بود و هنوز عمال وحشی رژیم به دفتر آن حمله نکرده بودند و روزنامه پرخواننده و محبوبی بود . چند روز به اجرا مانده بود که متوجه شدم اتفاقی در رابطه با چاپ اگهی افتاده و باعث بحث و شاید مشاجره بین آگهی دهنده و روزنامه آیندگان شده . من از آنجا که مطمئن وضعیت خودم بعنوان هنرپیشه تاتر و وسینما بودم ذکر نکرده بودم که نامم در آگهی ها و پوستر باید اول نوشته شود . <br />
متنی را از سوی تاتر پارس به آیندگان میدهند نام مرتضی عقیلی را اول نوشته بودند و بعد من کمی وسط تر و بالاتر و سپس همایون . گویا سردبیر ایندگان با شناختی که از موقعیت من داشت و موقعیت آنها در محیط هنری شاید فکر کرده اشتباهی شده . در نتیجه فرم اگهی را عوض میکند و نام مرا اول قرار داده و سپس بقیه را . وقتی سردبیر با اعتراض عقیلی و ... مواجه میشود به آنها میفهماند که حرکتشان چه آگاه و چه نا اگاهانه زشت بوده و همین است ما نام خانم تائیدی را اول مینویسیم حتی در اگهی !! عقیلی و همایون و ... از انجا که مسائلی مالی در درجه اول اهمیت برایشان قرار داشت سعی کردند ماجرا را زیاد بزرگ نکنند که نمایش روی صحنه برود و بلیتها فروخته شود . و من هم وقتی مطلع شدم از کنار آن با بی اعتنائی گذشتم چون حرکت این دوستان بسیار زشت بود . با شروع کار من در تاتر پارس و با حضورم در نمایش تماشاچیهای بسیار متفاوتی را به انجا کشاند که با تماشاچیان سابق متفاوت بودند . هوشنگ منظوری هم بعنوان مدیر تاتر از این ماجرا خوشحال . <br />
من به اینکه ادمها دنباله ی گذشته شان هستند اعتقاد دارم نمونه همین مرتضی عقیلی است . او تنها هنرپیشه و یا یکی از دو سه تن هنرپیشه ای بود که در زمان شاه فیلمهایش بدلیل ابتذال و ترویج فساد توقیف میشد. و جالب اینست که از میان هنرمندان مقیم  لس انجلس او اولین کسی بود که به سفارت اسلامی در واشنگتن مداجعه کرد و پس از طلب بخشش از درگاه امام به ایرن بازگشت . بیشتر از نیمی از ثروتش را پس گرفت، با این تعهد که در  درراه اهداف انها در خارج از کشور فعالیت کند !!!. و چنین هم شد.اکنون صاحب هتل مروارید در شمال ایران است،  پایگاهش دوبی و خانه اش لس آنجلس است . همین نمونه نشان میدهد که رژیم اسلامی به هنرمندانی که در راه اهداف انها قدم بردارد آغوش باز میکند و راه را برایشان هموار میکند . <br />
رفتار مردم ، منظور مردم واقعی متفاوت است و وقتی مرتضی عقیلی به جزیره قشم میرود که کاری روی صحنه ببرد با اعتراض شدید مردم مواجه میشود و مردم جلوی کارش را میگیرند در نتیجه رژیم کارت سبز ایشان را صادر میکند که اسه بیا آسه برو بازی کند و این سوی ابها به ابتذال ادامه میدهد . <br />
و دیدیم که در پی او بسیاری مثل سعید راد ، بهمن مفید ، سعید کنگرانی ، محمود استاد محمد ، رضا ژیان و ... راهی شدند که از مزایای  ...... <br />
بهروز وثوقی و اسفندیار منفرزاده هم در زمان حکومت شاهانه خاتمی ! با وساطت مسعود کیمیائی و بهروز افخمی ( وکیل مجلس و کارگردان تلویزیون و سینما ) تلاش خود را کردند که به ایران برگردند ولی کیمیائی با تمام نفوذی که داشت نتوانست موفق شود و تیرشان به سنگ خورد . <br />
ولی بعدها کیمیائی به دو دوست و یار قدیمی خود ، وثوقی و منفردزاده ثابت کرد که اگر کسی را نمیتواند داخل ببرد ولی میتواند خارج کند ! و توانست پس از طراحی هوشمندانه و شگردهای عجیب و غریب و با حمایت و پشتیبانی یاسر رفسنجانی ( پسر هاشمی رفسنجانی ) گوگوش را خارج کند و او را از سکوت بیست ساله درآورد و این خدمتی بود به همه ایرانیان چه در داخل و چه در خارج چون هیچ کس نمیتواند منکر هنر گوگوش بشود و خلاصه اینکه کیمیائی پس از برگزاری چند کنسرت با شکوه و بین المللی با جیبی اندوخته از دلار ها و بسته هائی حامل دوربین ها و وسائل صدابرداری آخرین مدل امریکا ، به ایران برگشت و انگار نه انگار که گوگوش همسر عقدی او بوده !! بماند تا زمان نشان دهد که کیمیائی در این دوران چه نقشی بازی میکرده . <br />
چند ماه پیش ( پس از نوروز بود ) آشنائی از ایران زنگ زد که دیشب در یک پارتی ( میهمانی ) شرکت داشته که هوشنگ توزیع هم آنجا بوده و از من سوال میکرد " خب خانم تائیدی چطوریه که همه میان و میرن ؟ پس شما چرا نمیاین . شما و آقا بهروز که کاری نکردین ... " </p>

<p>خاطرم نیست که بازرس چه مدت روی صحنه بود ولی بخاطر دارم که بسیار با موفقیت مالی و برخورد خوب تماشاچی مواجه شد . <br />
تماس و ارتباط من با خانه ی دوم برقرار بود اگر نه هر روز، چند روز یکبار به آنجا سر میزدم و مدتی هم برای تمرین در نمایشنامه ای به نام روباه و انگور که به اصرار میخواستند کارمند حسابداری اداره جواد خدادی را بعنوان رل مقابل من در این کار بگنجانند .که به ثمر نرسید،و علل آن خیلی روشن بود! <br />
یکی از روزهای ماه فروردین ماه 59 بود که به اداره سر زدم . در راهروی اداره با صابر عناصری برخورد کردم . جلو آمد و ببخشید خانم تائیدی لطفا یه دقیقه به دفتر تشریف بیاورید ( منظور اطاق خودش بود ) عرضی داشم . از همان لحظه اول که صورت او رادیدیم و با شناختی که از رفتار و گفتار او داشتم احساس کردم خبر شومی در راه است . گفتم الان میام آقای عناصری و انروزها برای همگی ما عادت شده بود جلوبی تابلوی اعلانات اداره را که به دیوار چپ ورودی نصب بود توقفی میکردیم و نوشته ها و اعلانات مختلف و گاهی خنده دار را مروری میکردیم . تغییرات غیر منتظره و ناراحت کننده ، خبرهای عجیب به سرعت رخ میداد و همه ی هنرمندان همیشه نگران در مقابل ان توقف میکردند .درلابلای کاغذهائی که بی سلیقه به تابلو چسبیده بود، ناگهان چشمم به نام فرزانه تائیدی و علی نصیریان افتاد . عنوان آن حکم اداری را بخاطر ندارم  . با کنجکاوی جلو تر رفتم که حکم را بخوانم . حکمی که در نامه ا ی با سر کاغذ وزارت ارشاد اسلامی نوشته شده بود( و چقدر زود فرهنگ و هنر به ارشاد تبدیل شد !!) متوجه شدم عناصری در راهرو نیست و به  دفتررفته و به انتظار من است .حسن،مستخدم اداره،داشت از دفتر مخصوص خودش بیرون میآمد که شاید سوار موتور سیکلتش شده و به میدان بهارستان برای خرید کباب چنجه برود!!!چشمش که به من افتاد،خودش را باخت وبی سلام و علیک برگشت داخل ،مثل اینکه همه از خیلی چیزها خبر داشتند،غیر از من! <br />
مفهوم حکم این بود که از این تاریخ حقوق علی نصیریان و فرزانه تائیدی قطع میشود و جالب آنکه هیچ دلیلی برای این کار ذکر نشده بود . فقط قطع حقوق از فروردین 1359 در ذهنم نقش بست ،و یعنی دقیقا یکسال و یکماه پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی . از خود میپرسیدم که اصلا چرا ؟ و چرا من ونصیریان از میان اینهمه هنرپیشه و کارمند .و از همه جالب تر ،چرا نام عزت اللۀ انتظامی در کنارِ نام ما نیست؟؟جواب برای من روشن بود:خمینی از "گاوِ" او خوشش آمده بود،خودش "روح اللۀ" بود، و انتظامی "عزت اللۀ"!!!<br />
دیگراینکه،بقول معروف انتظامی "گربه ی مرتضی علی"بود.همانطور که راهش را به کاخ سعدآباد ،و بالاها در زمان پهلوی باز کرده بود،حالا هم میتوانست با شگردها و لوندیهای مخصوص خودش، به کاخ جماران راه باز کند ،واهل بیت را خندانده و سرگرم کند!پس حتا اگر فیلم گاو هم وجود نداشت،مشکلی نبود.<br />
من همیشه بعنوان یک هنرپیشه از خودم میپرسم ،چرا  داریوش مهرجویی و همین انتظامی ،که واقعآ مدیونِ غلامحسین ساعدی،نمایشنامه نویس بزرگ ،( روانش شاد)هستند،هیچوقت نامی از او نمیبرند؟از چه چیز میترسند!؟<br />
پس از دیدنِ آن حکم،واقعآ گیج شده بودم،ونمیفهمیدم چه میگذرد؟گیجی و منگیِ من هنگامی بیشتر شد که پس از سه یا چهار روز دیدم،نام علی نصیریان از تابلو برداشته شده،حالا چرا و چگونه؟نمیدانم.ولی اینرا میدانم که دیر یا زود زد و بندهای اینها وبسیاری دیگر با اسلام ،و انقلابِ آن بر ملا خواهد شد!همان اسلامی  که برای بسیاری شادی اورد،و مزه ی لذیذی داشت ولی مسلما نه برای من که پایبند اعتقادات اخلاقی خودم بودم . بعنوان هنرمندی متعهد و مسئول در مقابل جامعه.<br />
پرویز فنی زاده،و خاطراتی که با او دارم آنچنان فکرم را مشغول کرد،که به "فنا شده گان"نپرداختم!بماند برای بخش بعدیِ "سفر با باد". </p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/blog/cat-1/uuoeoeoeu_uoeu_1.php</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/blog/cat-1/uuoeoeoeu_uoeu_1.php</guid>
<category>سينما</category>
<pubDate>Sun, 12 Nov 2006 22:20:59 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>فناشده گان - بخش دوم</title>
<description><![CDATA[<p><img src="http://farzanehtaidi.com/images/stamp2.jpg" class="photo-left">مرحله ي دور خواني تمرينها  به کارگرداني محمد علي جعفري شروع شد. موضوع نمايشنامه به زمان جنگ فرانسه و اسپانيا مربوط ميشد. بازجويي فرانسوي ازانقلابيهاي اسپانيا بازجويي ميکرد و اين خط اصلي نمايشنامه بود، و بقول آن دوستان!خلقي بود.</p>

<p>در همان تمرينهاي رو خواني نقش من و منوچهر فريد (بازجو) و مهين شهابي از چند  تا نقش اصلي مشخص شده بود. نقشهاي کوچکتر هم کم و بيش معلوم بود. جعفري هنگام تمرين دو سه نقش را ميخواند (اينکار در آغازتمرين هر کار نمايشي طبيعي بود ،تا آنکه کارگردان به فرا خور نقش و توانايي هنرپيشه، ديگر نقشهاي اصلي و فرعي را تعيين کند.) نا گفته نگذارم که اين نمايشنامه دردو دهه ي سي و چهل، يعني حتي قبل از وجود اداره هنرهاي دراماتيک و همين اداره ي برنامه هاي تاتر خودمان! چندين بار در لاله زار روي صحنه رفته بود، به اين دليل برخي از دوستان کاملآ با متن آشنايي داشتند.<img src="http://farzanehtaidi.com/images/fana3.jpg" class="photo-left"> در طول تمرينها کسانيکه مثل من براي بار اول متن را بدست داشتند، سوالاتي ميکردند که طبيعتاً کارگردان جواب ميداد. در طول اين پرسش و پاسخها معلوم شد که اين کار نخستين بار حدود سي سال پيش، و دومين بار هيجده سال پيش روي صحنه بوده ودر آن اجراها آقاي جعفري نقش اول مرد را بازي ميکرده. بسيار خوب و ميگفتند خوب هم بازي کرده بود. خب تا اينجا اشکالي در کار نبود و من بعنوان بازيگر يکي از نقشهاي اصلي کنجکاو بودم چه کسي اينبار اين نقش را بازي خواهد کرد؟ در يکي از تمرينها، از جعفري اين سوال را کردم ، جعفري در کمال خودنمايي واضحي که بسيار نامطلوب بود گفت" خودم". من با اخلاقي که دارم پس از مکثي کوتاه گفتم درسته ولي فکر نميکنين ديگه الان اين نقش مثلآ به اکبر زنجانپور ميخوره؟! ( و واقعآ اعتقادم بود .هم سنش  مناسب نقش بود و هم اينکه بازيگر خوبي بود) براي لحظاتي سکوت سنگيني بر فضاي تمرين افتاد،و کاملآ معلوم بود که ديگراني هم که در اين جلسه حضور داشتند مثل من فکر ميکردند ولي چرا حرف نميزدند ونظرشان را نميگفتند؟؟ نميدانم.</p>

<p>با جعفري در دو نمايش "مطبخ- مرگ همسايه"، ونمايشنامه تلويزيوني"پيچ خطرناک" قبلآ کار کرده بودم وبا رک گويي من آشنا بود، ولي اينبار به او سنگين آمد وحتا براي لحظه اي فکر نکرد که من در جهت بهتر شدن کار اين پيشنهاد را کردم! و کينه ي مرا به دل گرفت که گرفت و در دوره ي کوتاهي که هنوز کارمند رسمي اداره بودم با چند تايي از همکاران قديم هم قدم شد که ريشه ي مرا بکند. (در زندگينامه ي مختصرم در اين سايت آمده است که در سال 59 حقوق و مزاياي اداري من قطع شد! بي هيچ دليل. وپس از دو سال دونده گي حکمي به امضاي حسن حبيبي به دستم دادند:" بدليل پيشبرد اهداف انقلاب، شما مازاد بر احتياج ميباشيد و...و... " که فکر نميکنم کسي معناي اين جمله را بفهمد حتا آنهايي که آنرا نوشته و زيرش نام و امضاي خود را گذاشته اند!! و چون در طول دوراني که استخدام بودم تمامي حق باز نشستگي و بيمه ي خود را پرداخت کرده ام،حتا طبق قانون استخدام کشوري جمهوري اسلامي، اين حقوق بايد به من بازگردانده شود.اگر کسي وکيلي ميشناسد که اين پرونده را تقبل کند،خواهش ميکنم به من اطلاع دهد.)<br />
               <br />
با مرورجلسات تمرين و اين اتفاقها با افکاري پريشان، از پياده رو خيابان پارس بطرف شاهرضا قدم ميزدم. بالاتر دست چپ بيمارستاني بود که آنهم به نظر بسته مي آمد .اصلآ مثل اين بود که قيافه ي ساختمانها هم عوض شده بود!! سر نبش خيابان پارس، قصابي محمد آقا باز بود و از پشت پنجره يک چيز توجهم را جلب کرد . جعبه اي مقوائي که آنرا با چسب و تکه هاي کاغذ مثلا لاک و مهر کرده بودند و روي آن نوشته شده بود " صندوق کمک به مسجد محل "!! سلام عليکي با محمد آقا کردم و با صداي بلند گفت خانم تائيدي ، مهين خانوم اينجا بود گوشت براتون دادم برد . با اشاره سر تشکر کردم  رد شدم وبه سمت راست پيچيدم.</p>

<p>دست راست مغازه ي  آوانس که تبديل به ساندويچ فروشي شده بود سوت و کور به نظر مي آمد ولي جلوي نانوائي بربري صف بود!! بقالي کوچک مش محرم بين نانوايي و قنادي بامداد قرارداشت، و من لااقل هفته اي يکبار به او سر ميزدم. من هميشه خريدهاي روزمره را از همان مغازه هاي کوچک اطراف ميکردم. اين کار را خيلي دوست داشتم، خودم را به مردم خيلي نزديکتر ميديدم، وهمينطور آنها. منظورم بقال،نانوا،قصاب،داروخانه چي ،جگرکي،و...و....به اين اخلاق و رفتار من احترام ميگذاشتند ،و اينرا بارها و بارها به خودم و پشت سرم گفته بودند.</p>

<p>آنروز هم سري به مغازه مش محرم زدم. مدتي بود که کره،شير و يا خامه ي پاستوريزه گير نمي آمد. وهر باراز مش محرم سوال ميکردم، پس از سلام و احوال و سوال راجع به فيلم يا نمايش جديد ميگفت: نه خانم جان ايشالا چند روزديگه،هر وقت اومد براتون ميذارم کنار. همينکه در را باز کردم گفت بيا تو بيا تو خانوم. و يک حالت يواشکي صحبت کردن بخودش گرفت و با خنده گفت: برات خامه کنار گذاشتم،خامه ي عددي.امروز صبح برام آوردن. گفتم:خامه ي عددي؟ عددي ديگه چيه؟؟. با خنده گفت:بعله خانوم خالصه،خالص. صد درجه هم از پاستوريزه و اين حرفا سالمتره. بعد از توي يخچال يک سطل کوچک پلاستيکي بيرون آورد و با يک ملاقه کوچک پلاستيکي،خامه را که مثل ماست سفت بود روي تکه اي کاغذ سفيد ريخت. نگاهي کرد و گفت:يکي ديگه بريزم؟.گفتم:آره بريز دستت درد نکنه،وقتي شما ميگي خوبه،خب خوبه ديگه مش محرم. ملاقه ي دوم را که ميريخت گفت: اين دومي رو مهمون مني خانوم. کاغذ را بست و توي پاکتي گذاشت و بدستم داد. پول را که روي پيشخوان ميگذاشتم با نگاهي گفت: ايشالا اداره ي شمارو که نبستن؟ گفتم: هنوز که نه! ولي اينروزا هيچي حساب کتاب نداره.خداحافظي کردم وموقع بيرون آمدن گفت: با هر کي هم کار داشته باشن، با شما يکي کاري نميتونن داشته باشن. تشکر کردم وخارج شدم. فهميدم که به خامه طبيعي ميگويند "عددي"!. آنروزها همه چيز کوپني و جيره بندي شده بودو تقريبآ همه چيز به سختي گير ميآمد. بعدها هم يکبار مهين خانم لطف کرده بود و براي من و بهروز تعدادي تخم مرغ هديه آورد که برايش از شمال آورده بودند. گفت:اينا تخم مرغ عدديه،يعني ماشيني نيست. فرزانه خانم ،به بهروز خان بگين حتمآ بخورن. مهين خانم واقعآ بهروز را دوست داشت،و محبتهاي او را ،مثل پيدا کردن کار براي شوهرش،و کارهاي ديگر او را هيچوقت فراموش نکرد.</p>

<p>يادآوري اين خاطرات کوچک براي من مهم است،چرا که هميشه دوست داشتم با مردم وطنم، مردميکه مرا به شهرت و محبوبيت رسانده بودند از نزديک در تماس باشم. بعدها همين اخلاق باعث گرفتاريهاي زيادي برايم شد!! چند بار به جرم اينکه در صف نانوايي ايستاده، و مثل مردم عادي به انتظار بودم،مورد مواخذه قرار گرفتم. اين گروهها نامهاي زيادي داشتند:گشت ثاراله، گشت الزهرا، بسيج، کميته، و....و...و اعتراض آنها اين بود که چرا تظاهر ميکنم! و چرا مردم به دورم جمع ميشوند، و من به سوالهايشان پاسخ ميدهم!!</p>

<p>هنگامي که از خيابان رد ميشدم، بخاطر سرعت اتومبيلها روي سکوي ميان خيابان که نيمچه چمني داشت صبر کردم و براي عبور به سمت راست نگاه کردم. فردوسي در ميانه ميدان سرپا، رو به ميدان توپخانه ايستاده بود و شاهنامه اش در دست !<br />
 در و پنجره هاي شکسته مغازه عمده فروشي مشروب ،همه تخته کوبي شده بود و قفلهاي بزرگي به در آويزان بود.و صاحبش که پيرمردي ارمني بود ، آنسوتر با سيف الله مشغول صحبت بود . حتي از دور به نظر ميرسيد که پشتش خميده تر شده و چهره اش پيرتر . </p>

<p>ساختمان بانک  سر جايش بود ،ولي با زخمها و شعارهائي زشت بر چهره وفقط يک چيز به سر کوچه اضافه شده بود و آن دکه ي کوچکي بود که کنار تير چراغ برق سيماني و سر نبش کوچه شاهرود گشايش يافته بود و مثلا آبميوه گيري بود . طرف از همان مستضعفين بود ودر همان بلبشوها، شبانه دکه را علم کرده بود . برقش را هم از همان بالاي تير و مجاني تامين ميکرد !!حق هم داشت خميني قول داده بود که برق و آب براي همه (يعني مستضعفين) مجاني خواهد شد!! اندازه ي اين دکه شايد هشتاد سانتيمتر در يک و نيم متر بود.  گويا چون کارش غير قانوني بوده آمده بودند آنرا ببندند ولي با قبول همکاري با پاسداران اجازه گرفته بود بماند و سيف الله به من گفته بود که مراقب باشيد جاسوسي ميکند . زير نظر داشتن رفت و آمدهاي اتومبيلها و آدم ها کاري آسان و بسيار مهم براي گزارش به پاسداران بود . </p>

<p>در آن شلوغيها که سينماها را به آتش کشيدند ، مشروب فروشيها را به غارت بردند ، غروبي بود که بخاطر سر و صداها با بهروز به سر کوچه رفتيم . شيشه هاي بانک را شکسته بودند و از طبقات بالا کاغذهاي اداري بود که مثل اعلاميه ها که از طياره پخش ميکردند، از طبقات بالا به پائين ميريخت.  دستگاه هاي تلفن و تله تکس و .... به غارت برده ميشد . صحنه ي رقت انگيزتر، حمله اين گروه به آن مشروب فروشي عمده بود که انبارش در زير زمين قرار داشت . وقتي ما به سر کوچه رسيديم کنجي ايستاديم . در گوشه اي نه زياد روشن عده اي از زيرزمين با کارتنهاي سنگين مشروبات گران خارج ميشدند و به سمت راست مغازه ميپيچيدند و بعد به کوچه ي اول ميپيچيدند و غيبشان ميزد . ديگران هم بطريهاي مشروب را با شعارهائي که بخاطر ندارم زمين ميزدند و ميشکستند . آنقدر بطري شکسته بودند که از حاشيه خيابان جوئي از مشروب با کف آبجو براه افتاده بود و از روي شيشه  خورده ها راهش را باز ميکرد . </p>

<p>بچه هاي زرنگ فکر فرداي خود را کرده بودند و با اتومبيلهائي که در گوشه و کنار  پارک کرده بودند آذوقه ماه هاي آينده را به خانه ميبردند . چند چهره آشنا هم بين آنها ديده ميشد . يکي از آنها برادر يکي از دوستان هنرمند ما بود . چشمکي زد بدين معني که بايد به اين کار تظاهر کند . ناگهان دو جوان من و بهروز را به هم نشان دادند . يکي از آنها سه چهار بطري بسيار زيبا ي چيني از ويسکيهاي بسيار قديمي ايرلند که بطريهايش واقعا ارزش داشت و با چيني به طرز زيبائي ساخته شده بود در دست يکراست امد به سراغ بهروز . يک بطري به رنگ سفيد که از هاله اي از رنگ آبي کم رنگ داشت و طرح هائي به رنگ آبي زيبا و لاک و مهري بر سر بطري داشت را به دست بهروز داد و فرياد کشيد "خوشگلاشو شوما بايد بشکونين " بطري در دست بهروز بود و تقريبا سکوتي افتاد . بهروز گفت "خب حالا چرا بطريهاي به اين خوشگلي رو ميشکونيد . خب خاليش کنيد . منکه نميشکونم " و اشاره به بطري خالي جاني واکري کرد که خب مثلا اونها عيب نداره . مثل اينکه تازه متوجه شده بودند . چند تائي را ديديم که لاک و مهر در بطري را باز ميکردند و مشروب را در جوي جاري ويسکي و ودکا بهمراه کف آبجو خالي ميکردند. هورا ميکشيدند و شعار ميدادند . مثل کابوس بود . من و بهروز (که با عصا راه ميرفت پس از تصادفي که چند ماه بستري بود ) به آرامي به سوي خانه رفتيم . حالتي بود که نميتوانستيم با هم صحبت کنيم. هنوز طبقه بالاي ما دراختيار شرکتي فرانسوي بود . به اين خاطر در اصلي ساختمان تا هنگام شب باز ميماند . </p>

<p>صبح فردا مهين خانم کليد را به در انداخت و پس از سلام و احوال پرسي گفت " ديدين براتون چي آوردن ؟" . جعبه اي بود که درون آن چند بطري کنياک گران قيمت ، چند ويسکي و تکيلا بود و روي کارتنش نوشته بود " آقا بهروز دمت گرم " و بعد مهين خانم از اتفاقات عجيب بيرون تعريف کرد. </p>

<p>اين تصاوير با سرعت از جلوي چشمانم رد ميشد و مثل کابوس بود . پيرمرد ارمني نگاهي به من کرد و گفت ديدي خانم چه به روزم آوردن حالا من چطوري زندگي کنم . شبيه بهروز شده بود در صحنه ي آخر فناشدگان که پيرمردي شکست خورده بود . با خودم گفتم خب اينهم فنا شده . سيف الله هم سرش را تکان ميداد . گفتم اينطوري که نمي مونه مسيو نگران نباش . بطرف خانه راه افتادم و سيف الله هم با من تا نزديک خانه قدم زد و دوباره هشدار داد که مراقب صاحب دکه آبميوه گيري باشم (آنروز دکه اش بسته بود ) وارد ساختمان شدم و در راه پله ها صداي هرته کرته ي فاطمه بگوش ميرسيد . در آپارتمان باز بود ، وارد شدم . مهين خانم روي زمين نشسته بود و گوشتهائي را که خريده بود روي تخته اي خرد ميکرد و فاطمه هم مشغول گردگيري بود . سلامي و احوالي و مهين خانم گفت خانم بعد از اين وقتي گوشت ميخرم بايد به مسجد هم کمک کنيم . خنديدم و گفتم آره ديدم . فاطمه سر و کله اش پيدا شد و گويا داشته از ماجراي آخوندي که براي ارشاد به در منزل آنها رفته بود تعريف ميکرده .  و گويا به مهين خانم گفته بود که چگونه ماجرا به حمام رفتن آخوندک در منزل فاطمه ختم شده بود . به آشپزخانه رفتم . از سوي همسايه ديوار به ديوار فقط سروصدا بگوش ميرسيد. از لاي پرده نگاه کردم . جوانهائي بودند که توپ بازي ميکردند. <br />
به کارهاي روزمره سروساماني دادم و بعد به اتاق پشت که لباسها و کفشهايم آنجا نگهداري ميشد رفتم که دامني کاملا تا پاشنه پيدا کنم و بپوشم . فاطمه آمد و اشاره به يک جفت از کفشهايم کرد و گفت فرزانه خانوم شما که ديگه اينهارو نميپوشين ميدينش به من ؟ با خشگي نگاهي کردم و گفتم بردار اون کفشها هم مال تو . اونروزها هنوز فاطمه تصميم به سواد ياد گرفتن و عوض کردن رنگ موهايش نگرفته بود . </p>

<p>کيف دستيم را آماه کرده بودم تا بهروز بيايد تا با هم براي اجراي سانس اول فناشده گان به تاتر سعدي برويم . اجراها به مرور جا افتاده بود و مردم دهان به دهان تبليغ ميکردند. بهروز آمد و به تاتر رفتيم. اجراي اول بخوبي گذشت، وآنروز همه ي بچه ها راجع به رفتن من ونادر قانع به کميته اي که معلوم نبود چيست؟ و بليتهاي مجاني که بايد بدهيم حرف ميزدند و جوک ميگفتند.</p>

<p>بهروز از همان روز اول که قرارداد کار در تاتر سعدي را بستيم، نسبت به سرنوشت خواننده هايي که قبلآ در آنجا يا مکانهاي مشابه کار ميکردند وحالا بيکار شده بودند حساس بود، و به اين خاطر و به هر بهانه اي سعي ميکرد يادي از آنها بکند. در فناشده گان هم در صحنه اي که هر دو پير شده بوديم و در همان ميخانه ي معروف!! اتفاق ميافتاد، تصنيفي کوچه بازاري و معروف را زير لب زمزمه ميکرد:"طوطي جون نميري الهي،دوباره پر بگيري الهي...." و واقعآ مردم بقول معروف حال ميکردند. خواننده اين ترانه خانم پروا بود،و آهنگ محبوب ديگري هم بنام "شاپرک" داشت که در ميان مردم خيلي گل کرده بود.</p>

<p>آنشب سانس دوم بيش از حد شلوغ بود و به وضوح عده اي در انتهاي سالن سر پا ايستاده بودند. پس از پايان نمايش اول خبر آورده بودند که پروا آمده و در رديف اول نشسته است.آنشب بهروز آهنگ طوطي جون را با حال ديگري خواند،و طولاني تر از شبها ي ديگر!.نمايش تمام شد،مردم کف ميزدند و ابراز احساسات ميکردند.خانم پروا که اشک در چشمانش نشسته بود سبد گل زيبايي را به دست ما داد، وهمه احساساتي شده بوديم.تلخي ملاقات صبح ما با حاج آقاي کميته با اين اتفاق به شيريني تبديل شد،و با سبد گل به سوي خانه رفتيم.<br />
</p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/blog/uuoeoeoeu_uoeu.php</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/blog/uuoeoeoeu_uoeu.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Mon, 13 Mar 2006 21:43:35 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>فناشده گان - بخش یک</title>
<description><![CDATA[<p><img src="http://farzanehtaidi.com/images/stamp2.jpg" class="photo-left">براي بستن قرار داد اجراي نمايشنامه ي فناشده گان که برداشتي آزاد بود از متني روسي به تاتر سعدي رفتيم . آقائي به نام نظام پناهي طرف قرارداد ما بود و آقاي ديگري که متاسفانه نامش بخاطرم نيست با او شراکت داشت. قراردادها نوشته و امضاء شد. توافق شد که نام آقاي نادر قانع بعنوان نويسنده و کارگردان در آگهي ها و پوسترها ذکر شود. هنرپيشه هاي ديگر هم قرار شد از همان بچه هاي آنجا باشند . بهروز مجبور شد چند روزي را به دوباره نويسي متن و روان شدن ديالوگها صرف کند . تمرينها آغاز شد و نقشهاي اصلي و فرعي شروع به خواندن رلهاي خود کرديم . بهروز عملا کار کارگرداني را بر عهده گرفته بود و نادر قانع هم با کمال ميل به اين کار راضي بود و هميشه ساکت در گوشه اي مي نشست چون کار اينگونه بهتر پيش ميرفت و يکدست ميشد . </p>

<p><img src="http://farzanehtaidi.com/images/fana1.jpg" class="photo-left">داستان از آغاز زندگي مشترک زوجي جوان شروع ميشد و تا روزگار پيري و پايان عمر آنها ادامه داشت. قبل از آنکه کار روي صحنه برود براي همه روشن بود که با استقبال روبرو ميشود . سوژه  مردم پسند بود ، بخصوص براي تماشاچيان باصطلاح کارهاي لاله زاري. و حضور من و بهروز بر صحنه اي که قبلا کاباره بود اين را تضمين ميکرد . آغاز کا رما در تاتر سعدي حسادت موجودات عقده اي را که حالا با تشکيل کميته ها و گروه هاي مختلف و زير عنوان نامهاي عجيب صاحب قدرتي شده بودند ؛ شعله ور کرده بود و همه اين را حس ميکرديم . </p>

<p>هر دو سانس فناشده گان هر شب پيش فروش ميشد و اغلب شبها تعدادي از تماشاچيها که براي سانس اول در صف بودند ، بليط سانس دوم که بين ساعت هشت تا هشت و نيم شروع ميشد بدست مي آوردند. با کمک دو نفر بنامهاي مسيح شاه آبادي و احمد انصاري امنيت کافي براي گرداندن چنين مکاني چه در پشت صحنه و چه بر صحنه و محوطه ي ورودي تاتر برقرار شده بود. به هر حال اين دو از بچه هاي همان محل بودند و کميته چي ها و پاسدارها و.... هم از بچه هاي همان محله ها ، به اين خاطر تمرينها به راحتي پيش رفت تا به اجرا رسيديم . </p>

<p>هنوز حجاب اسلامي و روپوش اجباري نشده بود ! ولي من طبق عادت و اخلاقي که داشتم هميشه لباس منا سب مي پوشيدم . اغلب شلوار و بلوز و اگر هم دامن بود حتما زير زانو بود. تابستان بود و هوا گرم . آنروز قبل از آنکه لباس نمايش را به تن کنم بلوز، دامني بر تن داشتم و با کفش راحتي که کمي پاشنه داشت ، همين . من خودم آگاه بودم که مثلا به اداره تاتر يا سالن بيست و پنج شهريور نميروم و اينجا محيطي کاملا متفاوت است ، از اين رو حتي لباس پوشيده تر تن ميکردم . </p>

<p>سومين يا چهارمين روز اجرا بود ، بهروز به نژاد روي صحنه بود. توضيحاتي به هنرپيشگان فناشده گان براي اصلاح حرکتهايشان ميداد و نادر قانع هم در سالن نظارت ميکرد. اين نمايش سه دکور داشت ، خانه اي مجلل ، يک ميخانه و صحنه ديگر گورستان . معمولا دکورها طوري بسته ميشد که تا حد امکان تغيير آنها وقت چنداني نگيرد. بخصوص با در نظر گرفتن اجراي نمايش ديگري که قبل از کار اصلي روي صحنه ميرفت و با دکور مختصرتر. در اصل تماشاچي با يک بليط دو نمايش ميديد.</p>

<p><img src="http://farzanehtaidi.com/images/fana2.jpg" class="photo-left">نمايش اول را همان برو بچه هائي که قبلا به نحوي در کار کاباره بودند اجرا ميکردند. مثلا خانم ناديا که رقص عربي ميکرد و گاهي هم در فيملهاي فارسي نقشي ميگرفت و بقيه هم از هنرپيشگان نقشهاي کوتاه فيلمها و يا تاترهاي لاله زار بودند . سعي ما اين بود که با رفتن ما به تاتر سعدي نه تنها کسي بيکار نشود بلکه تا حد امکان براي ديگران هم کار توليد کنيم که اين روش را تا زمانيکه در تاتر پارس لاله زار مشغول بوديم ادامه داديم. </p>

<p>دکوري که بر صحنه بود همان ميخانه بود و چند ميز و تعدادي صندلي و طبيعتا پيشخواني بود که پشت آن در قفسه ها بطريهاي مختلف مشروب و ليوان و ... گذاشته شده بود. ودکا ، ويسکي ، شراب ، آبجو. همگي يا با آب و يا با چائي و يا شربت آلبالو و ... پر بود . </p>

<p>وقتي نور صحنه روشن است هنرپيشه ها بيش از چند رديف اول را نمي بينند و تمامي سالن تقريبا از روي صحنه تاريک ديده ميشود . با سرو صدائي که از در ورودي به سالن تماشاچي شنيده شد بهروز چند بار تذکر داد که ساکت باشيد. ولي صداها بيشتر شد و چند نفر اسلحه بدست تقريبا به زور وارد شدند که احمد انصاري ( که ورزشکار بود و هيکل بزرگي هم داشت) ديگر مانعشان نشد و آنها آمدند و با حرفهائي که زير لب زمزمه ميکردند " ديگه انقلاب اسلامي شده .... خجالت داره ... کفره و ... " دو تايشان بر روي صحنه رفتند و يکي از آنها با حالتي که بزرگترين محموله ي قاچاق را کشف کرده. يک بطر ويسکي را برداشت ( صد درصد مطمئن بود که مدرک جرمي گرفته که کار همه ما ساخته است ).و آنرا جلوي پيشخوان گذاشت و بعد يک بطر ديگر و برادري را صدا کرد که بيايد و کمک کند که همه ي بطريها را بعنوان مشروب الکلي ضبط کنند . </p>

<p>نادر قانع گفت "برادر من اقلا درشو بازکن ببين توش چيه بعد به ما اتهام بزن" . دو نفر بطريها را يکي يکي باز کردند . چائي و شربت و آب و .... نتيجه معلوم بود . پس از معاينه ي همه آنها و بو کردن ليوانها ، خب بايد چکار ميکردند ، دست خالي که نميتوانستند برگردند. آن که روي صحنه بود آمد رفت به انتهاي سالن پيش دو برادر مسلح ديگر و پس از چند لحظه اي برگشت و گفت ما بايد خانم تائيدي رو با خودمون ببريم کميته . حاج آقا با ايشون کار دارن . </p>

<p>سکوتي افتاد . اجراي ما دو ساعت ديگر بود و تا نيم ساعت ديگر گروه اول کارش را شروع ميکرد و تماشاچيها هم در بيرون ازدحام کرده بودند . احمد انصاري آهسته به من و بهروز گفت که هيچکدوم از بچه هاي اينجا نيستند وگرنه جرات اين کار رو نداشتند . و درست ميگفت چون اين اسلحه به دستها اغلب از خلافکارها و يا زندانيان گذشته بودند. نادر قانع پس از گفتگويي طولاني با يکي از جوانهاي اسلحه بدست که به نظر سرگروه مي آمد . رو به بقيه و با صداي بلند قول داد که "فردا من خودم همراه خانم تائيدي ميآيم هر جا که شما بگيد و اگر نيامدم فردا شب بيائيد و در اينجا رو ببنديد" . با دخالت احمد انصاري هم آتش آنها فرونشست و قرارداد را طرفين قبول کردند . دوستان هم آنها را تا دم در و بيرون در راهنمائي کردند . </p>

<p>پس از آنکه رفتند ، حالت عجيبي بوجود آمده بود . نگاه هاي به هم و سرتکان دادنها و سکوت ... يکي از بچه ها که با ما همبازي بود خواست حال و هوا را عوض کند يکي از بطريها را برداشت و گفت " اما عجب کنف شدنها !" و همه خنديديم . به اطاق خودم رفتم  بهروز کنجي نشسته بود و سرش پائين بود و سيگار ميکشيد. قانع هم در زد و آمد و نشست . <br />
اولين باري بود که برايم پيش مي آمد که مرا ميخواهند به کميته ببرند !! اصلا کميته چيست و کارش کدام است ؟ با صلاح و مشورت با همه بهتر ديديم که صبوري کنيم و عاقلانه رفتار کنيم و بهتر که فقط من و آقاي قانع برويم چون خيلي واضح بود که اين افراد مزاحم و عقده اي و مسلح به اسلحه گرم !! منتظر بهانه اي هستند که جلوي کار ما را بگيرند . اجراي آنشب تمام شد و تماشاچيها بدون آنکه بدانند ما در چه حالي هستيم راهي خانه هايشان شدند . </p>

<p>فردا صبح زود آقاي قانع آمد در منزل من که به کميته مربوطه برويم . ( آنروزها بهروز هنوز در خانه اجاره اي خودش د رنياوران زندگي ميکرد ) قانع گفت زياد دور نيست و قدم زنان بسوي آدرس داده شده رفتيم . از خيابان پارس و از جلوي اداره تاتر ( خانه دوم ) رد شديم ، پيچيديم به خيابان چرچيل . آنطرف تر از سفارت روس خانه اي قديمي قرار داشت که فقط با ديدن دو سه تا اسلحه بدست که کاپشن ارتشي به تن داشتند و گپ ميزدند و سيگار ميکشيدند فهميديم که کميته آنجاست ! چون تابلوئي و يا نوشته اي بر سر در آن نبود . خانه اي قديمي و زيبا که توسط اين اراذل غصب شده بود و معلوم نبود قبلا متعلق به کي بوده ؟ <br />
وارد اتاق بزرگي شديم ، آقاي رئيس کميته يعني آنکه حاج آقا صدايش ميکردند پس از پشت و رو کردن چند برگ کاغذ بر روي ميز شروع به سخنراني کرد . واقعا خود ش هم نميدانست چه ميخواهد بگويد . قانع بعنوان کارگردان که نامش روي پوستر ها بود و مسئوليت داشت ( و نه صاحب تاتر سعدي !!) گفت " آخه حاج آقا منظور شما چيه ؟ چي ميخوايد بگيد ؟ .. " و سعي ميکرد بسيار مودب باشد . منهم نشسته بودم و هيچ نميگفتم . حاج آقا پس از نيم ساعتي سخنراني که مرا ياد کلاسهاي شرعيات و تعليمات ديني مي انداخت که در دوره ي دبستان ميخواندم ، اعتراضش را در دو مرحله عنوان کرد . يک اينکه گزارش داده اند که خانم تائيدي جوراب به پا نداشته و دوم اينکه پاشنه کفشش بلند بوده . فراموش نکنيد که الان رژيم اسلامي سر کار است و نبايد با پاي لخت به تاتر و سر تمرين برويد بخصوص در کنار نامحرمها !! ( ظاهرا از بالا تنه ي من نتوانسته بود ايرادي بگيرد! ) قانع که کمي خيالش راحت شده بود روي صندلي جابجا شد و گفت "حاج آقا ديگه تکرار نميشه قول ميدم . چون هوا گرم بوده اينطوري شده" . وقتي ديدم به من ذ ل زده گفتم "بله حاج آقا تکرار نميشه ، هوا گرم بود" . </p>

<p>قانع که کمي خيالش راحت شده بود روي صندلي جابجا شد و گفت "حاج آقا ما خودمون در خدمتيم . اين نمايش خيلي اخلاقيه و راجع به خانواده هاست و اينکه چطوري زندگي يک خانواده به هم ميريزه و مشروب خوردن چقدر بده و ...." حاجي نگاهي کرد و گفت "بسيار خوب ، به هر حال ما هم اينجا برادراني داريم که بد نيست اين کارهاي خانوادگي رو ببينند" . قانع نگاهي به من کرد و گفت "حاج آقا اگر اجازه بدين ما چهار پنج تا ،يا هر چند تا که احتياج هست براي برادرا  تو گيشه ميذاريم ، شما خودتون هم بفرمائين با منزل جمعا چند نفرين و کي تشريف ميارين که براتون بليت بگذاريم" . اين پيشنهاد اثرش را کرد . <br />
از آنجا آمده بوديم بيرون و در پياده روي کنار سفارت روس به طرف تاتر سعدي در سکوت راه ميرفتيم. من عصبي بودم و قانع هم همينطور زير لب شروع کرد به بد و بيراه گفتن و فحش نثارشان کردن . ميگفت "والله اگر بذارن کارمونو بکنيم شبي ده تا بليط براشون ميذارم کنار . بد ميگم خانوم تائيدي ؟"  بعد خودش هم تصديق ميکرد و منهم در اين فکر که اصلا اين خانه کي بود ؟ اين حاجي کي بود ؟ اين برادرها اسلحه ها را از کجا آورده بودن ؟ ترس و وحشتي تلخ وجودم را فراگرفته بود. ترس از آدمهائي با رفتاري بدوي و بدون هيچ منطق که نفرت و خشم درون مرا بيشتر و بيشتر ميکرد . و اين آغازي ديگر بود . </p>

<p>در خيابان چرچيل جائيکه به تقاطع خيابان پارس که به خانه ي دوم من ميرسيد گفتم که "آقاي قانع فعلا دو ساعتي وقت هست من ميروم منزل بعد خودم مي آيم تاتر" . قبول کرد و با خنده اي گفت " ديگه درشو که نميتونن ببندن حالا يه جوراب وکفش پاشنه دار و اين حرفا ور ميشه  يه کاريش کرد " راه افتادم ، سرم پائين بود و منگ و گنگ بودم و خيره به ترکهاي آسفالت و آجرهاي  پياده رو. سر کنج ساختمان خانه ي دوم ( اداره تاتر ) گرمابه اي قرار داشت . زير چشمي چشمهايم به پله هاي زير زميني آن افتاد . مثل اينکه آنجا هم بسته بود . به نزديک در ورودي اداره تاتر رسيدم . در نيمه باز بود و بر خلاف هميشه از دربان خبري نبود . موتور سيکلت گازي حسن با دو زنجير به تنه ي درخت و يا تير چراغ برق بسته بود . نميدانم چرا اصلا ميل نکردم حتي سري به داخل بزنم .<br />
هنوز حقوق بچه هاي اداره سر وقت و يا با تاخير پرداخت ميشد ولي همه بيکار بودند . از هنگاميکه من در تاتر سعدي مشغول شدم مشخص بود که از کارمندان رسمي اداره تاتر فقط من هستم که کار بيرون دارم .  از طريق يکي دوتا از همکاران شنيدم که زمزمه اي در اداره درگرفته که کارهاي اجرائي اداره تاتربايد در اولويت قرار بگيرد و براي توليد کار بايد جلساتي برگزار کرد! </p>

<p>اين جلسات چندين بار در يکي از طبقات اداره برگزار شد و اينکه" بيائيد صحبت کنيم و اول موضع خود را معلوم کنيد "!! و اصلا مشخص نبود که تکرار اين سوال بيهوده که "موضع شما چيست ؟" به چه منظور است. من در اغلب اين جلسات شرکت کردم و بيشتر کارمندان و هنرپيشه ها هم مي آمدند . من نسبت به لغت "موضع" حساسيت پيدا کرده بودم و معمولا با آن احوال نااميد و پريشان ، ساکت روي صندلي خود مينشستم و به اطراف نگاه ميکردم ببينم کي آمده کي نيامده ؟ و يا اگر همه آمده اند آيا همه با هم در فکر حفظ تاتر مملکت هستيم و يا فقط در فکر منافع شخصي خود ؟ و اينکه مثلا من يکي چکا رکنم که وضعم به خطر نيفتد! . </p>

<p>جالب آنکه هنرمندان با سابقه ما که بايد در اين جلسات حضور پيدا ميکردند و باعث دلگرمي ديگران ميشدند حضور نداشتند. ار آقايان علي نصيريان و عزت الله نتظامي که هيچگاه نشاني نبود . شايد در طول سال پنجاه و هشت اصلا اينها را نديدم و به مرورجوانمرد. والي ، کشاورز ، خوروش ، شيخي و بعدها مهين شهابي کمتر آفتابي ميشدند . چند رئيس براي اداره تعيين شد و دوباره عوض شد تا جائي که بخاطر دارم جمشيد مشايخي شد رئيس اداره برنامه هاي تاتر !! و افرادي چون محمد علي جعفري .رکن الدين خسروي و والي هم بيشتر در اداره ديده ميشدند. </p>

<p>از کارمندان اداري هم جواد خداداي و آقاي صابر عناصري که اصلا حالت رئيس جلسات را داشت و بعضي مواقع زيادي وجود داشت ! در برخي جلسات ذکر شده شروع به سخنراني هاي دلسوزانه و شايد به نظر خودش دانشمندانه اي ميکرد که مثلا دلداري بدهد و مرتب ميگفت " ماها بايد مواظب باشيم ، مراقب باشيم." حالا مواظب چي ؟ هيچوقت واضح گفته نميشد . يکروز گفت "اصلا ميدونين چيه ؟ ما داريم سر يک گور خالي گريه ميکنيم " ( يادم نيست گور ميگفت يا قبر ؟) و به دنبالش ... " خيلي بايد مراقب باشيم " فکر کنم که خيلي از بچه ها مثل من ميخواستند بدانند که مراقب چي بايد باشيم ؟ بخصوص آنروزها که مسائل نگران کننده و خطرناک و پيش بيني نشده يکي دو تا نبود . </p>

<p>جلسات نظمي نداشت و بيشتر با اعتراضات هنرپيشه هائي که هميشه رلهاي کوچک را بازي ميکردند شلوغ ميشد. در يکي از اين جلسات مشايخي هم با سمت رئيس اداره حضور داشت . دو سه نفر از دوستان جوياي نام مرتب تکرار ميکردند که ما براي خلقمان حرف ميزنيم و يا من بخاطر خلقم اينجا هستم و کلمه خلق مرتب تکرار ميشد . مشايخي که کمتر با اينگونه مسايل کار داشت و آدم کم حوصله اي هم بود از کوره در رفت و با عصبانيت به جوانها گفت" آقايون لطفا شعار ندين ما همگي خلق هستيم نميفهمم منظور شما از خلق چيه ؟" و طبيعتا نگاه هاي مشکوکي رد و بدل ميشد بين افرادي که معروف بودند توده اي هستند و آنروزها پروبالي گرفته بودند . آنروز هم عناصري ( به اين مناسبت که همه کاره است ) وسط حرفها پريد که " بايد مراقب باشيم " وداريم سر گور خالي گريه ميکنيم را تکرار کرد . </p>

<p>الان که دارم اينها را مينويسم بايد بگويم که ما هنرمندان اداره تاتر حتي بخاطر هنر تاتر کشور در درجه اول و بعد به خاطر مصالح يکديگر با هم يکي نشديم. مثل کل مملکت که هميشه در حساسترين لحظات تاريخي همه چيز بخاطر منافع شخصي بهم ريخته و مردم تاوانش را پرداخته اند . </p>

<p>پس از تشکيل چندين جلسه بدون حضور بزرگان !! بالاخره قرار شد که حتما متني را براي تمرين بدست بگيريم و هيچکس راجع به اينکه کجا آنرا اجرا کنيم حرفي نميزد چون تکليف هيچ جا معلوم نبود و حتي نميدانستيم اختياري براي اجرا در سالن بيست و پنج شهريور و يا حتي براي ضبط تلويزيون داريم يا نه ؟</p>

<p>  نمايشنامه ي "مستنطق"(اثر ا.جي.پريستلي و ترجمه ي بزرگ علوي).در دستور کار قرار گرفته بود!و از من و چند هنرپيشه ي ديگر خواسته شد که در جلسات تمرين حاضر شويم.با آنکه در آن شرايط هيچ چيزي سر جاي خودش نبود.با اين حال من با اعتقاد به اينکه شروع تمرينهاي تاتر خودش حرکت سالمي ميتواند باشد و انگيزه ام اين بود که با اين حرکت ميتوانيم اميد به روي صحنه بردن نمايشنامه اي را در دلمان زنده نگه داريم قبول کردم همکاري کنم.براي من بسيار مشکل بود که صبحها براي تمرين به اداره تاتر بروم وبعد به تاتر سعدي براي سانس اول وپس از استراحتي نه چندان طولاني اجراي سانس دوم که اغلب تا دير وقت شب طول ميکشيد.<br />
</p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/blog/uuoeoeoeuoeu_oe.php</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/blog/uuoeoeoeuoeu_oe.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Mon, 23 Jan 2006 21:44:22 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>من آخرين هستم !</title>
<description><![CDATA[<p><img src="http://farzanehtaidi.com/images/stamp.jpg" class="photo-left">هنوز روزهاي هرج و مرج بود وفعلآ ميشد بعضي کارها را انجام داد!! سينما مهتاب (خيابان پهلوي پايين تر از سه راه شاه) فيلم "فرياد زير آب" را دوباره اکران کرد و من و بهروز را براي شب گشايش دعوت کردند. رفتيم و ازدحام عجيبي بود.هنرمنداني چون داريوش ، وثوقي ، شهره و....بسياري ديگر همان اوايل از ايران رفته بودند.<br />
حالا مردم دلشان ميخواست هنرمندان مورد علاقه ي خود را که روي پرده ي سينما و صفحه ي کوچک تلويزيون ميديدند ، روي صحنه و از نزديک وبه صورت زنده تماشا کنند. من و بهروز براي اين منظور ايده آل بوديم. زوج هنري موفقي که هم محبوب بودند و هم سابقه ي پاکي داشتند.</p>

<p>در خيابان شاه آباد کاباره اي بود بنام "لوکولوکس" . صاحب اين مکان با کمک بقول معروف گردن کلفت هاي محل توانسته بود آنجا را از به آتش کشيده شدن و به غارت رفتن حفظ کند و خيلي زود تابلويش را عوض کند و نام "تاتر سعدي " را دوباره بر سر درآن بياويزد. جالب اينکه چندين دهه قبل آنجا تاتر بوده و همان تاتر سعدي معروف و محبوب مردم در زمان خودش !!. </p>

<p>از سوي صاحب آنجا آقاي نادر قانع به سراغ من و بهروز آمد و پيشنهاد کرد که متني بنام "فناشدگان" را روي صحنه ببريم .پس از صحبتهاي مقدماتي و شرايط انجام کار و توافق در مقدار دستمزد براي بستن قرارداد ، قرار شد به تاتر سعدي برويم . من اولين بار بود که به اين مکان پا ميگذاشتم ولي بهروز چندين بار به آنجا رفته بود ، چون تا نيمه هاي شب باز بود و طبيعتا ميشد مشروبي و غذائي خورد و برنامه اي هم بر صحنه ديد ! </p>

<p>در خيابان شاه آباد از اتومبيل که پياده شديم تا به آنطرف خيابان برويم چشمم به سردر سينما حافظ افتاد. دقيقا خاطرم نيست ولي فکر ميکنم اسمش را عوض نکرده بودند. حالا بجاي پوستر آخرين فيلم من که چند ماه پيش بر سر در اين سينما بود پوستر فيلمي هندي جانشين شده بود . آخرين فيلم من در ايران "ميراث من جنون " در شرايطي ساخته شد که فکر کنم بهتر است به نکاتي اشاره کنم .</p>

<p> چند ماهي از انقلاب شوم گذشته بود که آقاي مهدي فخيم زاده ، که از بازيگران خوب و موفق سينماي ايران بود و کارش را از تاتر شروع کرده بود و فارغ التحصيل دانشکده هنرهاي دراماتيک بود  و چند تائي هم فيلم کارگرداني کرده بود ،  تلفني تماس گرفت که ملاقاتي داشته باشيم تا ايشان راجع به کاري که در فکر ساختن آن هستند با من حرف بزنند. در ملاقاتمان آقاي فخيم زاده بازي در نقش اول "ميراث من جنون " را که خودش سناريوي آن را نوشته بود به من پيشنهاد کرد و گفت که رل مقابل مرا هم خودش بازي خواهد کرد و با تواضع گفت که کارگرداني و تهيه کنندگي را هم بر عهده خواهد گرفت. وقتي که سناريو را بدستم داد که بخوانم گفت : "خانم تائيدي ميدوني که من با نحوه کار شما و وسواس در انتخاب نقشهاتون آشنائي دارم و ميدونم که چقدر حساسيت در ارائه نقشي که بر عهده ميگيري داري ، به اين خاطر ميخوام خواهش کنم هر چه زودتر يعني همين فردا پس فردا سناريو رو بخون و به من جواب بده" . با آنکه خلاصه ي داستان را طبق معمول برايم گفته بود ، ميدانست که من بايد خط به خط سناريو را بخوانم و ادامه داد :" خانم فرزانه اگه ما اينکار رو تا چند هفته ديگه شروع نکنيم ، فکر نکنم ديگه فرصت ساختن چنين فيلمهائي بوجود بياد ، يعني خلاصه اينکه اگر قبول نکني شايد اصلا فيلم رو نسازم . وقتي سناريو را بخونين متوجه ميشين چرا اينو ميگم" . </p>

<p>همان روز اول و دوم سناريو را چند بار خوانده بودم و متوجه شدم که چرا بايد هر چه زودتر دست بکار شويم و طبيعتا جواب من به آقاي فخيم زاده مثبت بود. بازي شخصيت زن فيلم دقيقا در رده کارهاي من بود ، قدرت بازيگري حرفه اي و تسلط به نقش و اعتماد به نفس کامل را ميطلبيد. توضيح بيشتر نميدهم که زبانم لال صداي خودخواهي ندهد. </p>

<p>طبق رسم و رسوم متداول در سينما ، و اما نه در همه موارد و نه همي هنرپيشه ها ! قاعدتا قراردادي رسمي نوشته ميشد و نکات لازم و مدت زمان فيلمبرداري و تاريخ شروع و خاتمه آن ذکر ميشد و به امضاء دو طرف ميرسيد ( تهيه کننده و طرف مقابل ) و در ضمن اينکه اگر فيلم در تاريخ تعيين شده تمام نشود هنرپيشه فلان مبلغ اضافه بر دستمزدش دريافت ميکند و مهمتر از همه نوع قرار گرفتن اسم بازيگران در پوستر و آگهي هاي فيلم که بسيار نکته ي مهمي بود . تنها فيلمي که در زندگي بازي کرده ام و قرار داد را بدون ذکر مبلغ دستمزد ، مدت فيلمبرداري و نحوه قرار گرفتن نام در پوستر ، امضا کردم همين فيلم ميراث من جنون بود . اينجا لازم ميدانم ذکر کنم که آقاي فخيم زاده يکي از معدود هنرمنداني بود که واقعا حرفه اي رفتار ميکرد. نام من در پوستر و آگهي ها در رده اول نوشته شد ، دستمزد مناسبي دريافت کردم و حقا در تمام مدت فيلمبرداري احترام من حفظ شد و در کل منصفانه رفتار کرد. رضا بانکي فيلمبردار فيلم هم واقعا تصوير زيبائي در يک فيلم سياه و سفيد گرفت . او فيلمبردار بسيار خوبي بود و در فيلم فرياد زير آب هم با ما کا رکرد . زنده ياد رضا ميرلوحي هم اديت فيلم را انجام داد و در اغلب صحنه ها بخصوص دادگستري در صحنه حضور داشت . پي از اتمام فيلم به حرف آقاي فخيم زاده رسيدم که اگر آنزمان اين فيلم ساخته نميشد هيچوقت جلوي دوربين نميرفت. </p>

<p>در آن فضائي که معلوم نبود چه خواهد شد و تا حدودي بي ثبات نشان ميداد و به مرور ترسناک و ترسناکتر ميشد ، نگراني ما اين بود که هر چه زودتر بقول معروف کليد فيلم زده شود و به پايان برسد. زمان بهترين محک است . امروزه با تماشاي اين فيلم ميبينم که فخيم زاده چه به موقع اين کار را کرد و با تمام مشکلات جدي که هميشه حضور داشت فيلم را به پايان رساند. </p>

<p>داستان فيلم از شروع تا پايان سرشار از ماجراهاي پر از ترس و دلهره بود و د رعين حال شخصيت مرد فيلم تقريبا نمونه اي از طبقه مستضعف بود . اين نطر من است که پس ازانقلابي که ميتوانست به مسيري درست برود ، به بيراهه رفت و عقب افتادگي و جهل به ارمغان آورد و کشور زيباي ما را تبديل به سمبل و نماينده ي خشونت ، ترور ، خشکه مذهبي و عاشق مرگ در سطح جهان کرد . فيلم در زماني ساخته شد که رژيم خودکامه ي شاه سقوط کرده بود و رژيم جديدي که روي کار آمده بود و نشانه هاي ديکتاتوريش از همان ابتدا به چشم ميخورد و هرج و مرج و بي قانوني همه جا حکمفرما بود . نکته ي مهم ديگر که حجاب اسلامي بايد رعايت ميشد ولي هنوز کاملا اجباري نبود. ولي خب کاسه هاي داغ تر از آش ، براي آنکه از بعضي عقب نمانند ، عجله داشتند که حجاب در حجاب کنند که خداي ناکرده گردني ، بازوئي ، موئي و يا ...... چيزي ديده نشود که مردها دچار گرفتاري ميشوند و اسلام ناب لطمه ميخورد ! </p>

<p>چند اتفاق در طول فيلمبرداري پيش آمد که منحصر به فرد است. فخيم زاده در مقام کارگردان و تهيه کننده بسيار هوشمندانه رفتار کرد به گونه اي که هنگام نمايش دچار اشکال نشود. مثلا صحنه هائي که در کلانتري و در اتاق افسر نگهبان اتفاق ميافتاد بر خلاف هميشه بر ديوار پشت افسر نگهبان نه عکس شاه است و نه پوستر خميني و يا از نوشته "خدا ، شاه ، ميهن " اثري نبود . همه جا فقط يک ساعت به ديوار ميزدند . نه تاريخ و نه تقويم ! </p>

<p>در صحنه هاي دادگستري و سالن بزرگ آن که چندين سکانس اساسي در آن مکان فيلمبرداري ميشد دوربين فقط چند بار روي عکس و با مجسمه ي فرشته ي عدالت با چشمان بسته و ترازوي عدالت ! تاکيد ميکرد. </p>

<p>نکته ي ديگر که به جرات خود من و محبوبيتم در ميان مردم مربوط ميشد ، صحنه هاي خياباني بود مثل ايستگاه اتوبوس ، درون تاکسي بهمراه مسافران ديگر ، تقريبا من تنها کسي بودم که حجاب نداشتم و موهايم بر شانه هايم ريخته بود و با بقيه افرادي که در خيابان بودن جور در نمي آمد . به اين خاطر مثلا در صف اتوبوس از چند تا خانم خواهش کردم که حجاب خود را بردارند که تناسب حفظ شود. </p>

<p>آخري سکانس فيلم در بندر پهلوي سابق و بندر انزلي فعلي اتفاق ميافتاد. شب اولي را که د رهتل بوديم و با هموطنان مهربان بندر انزلي که با فيلم ما براي پيدا کردن محل هاي فيلم برداري همکاري ميکردند سر يک ميز شام نشسته بوديم و برنامه ريزي فردا را هم انجام ميداديم . يکي از جوانهاي با محبت کنارم نشست و گفت " درسته که مشروب گير نمياد ولي کنياک ساخت بندر خدمتتون ميارم که حتما بايد ميل کنين " . تشکر کردم و چون اصولا زياد اهل مشروب خوردن نيستم به احترام گيلاسي خوردم . جوانهاي مهرباني بودند. </p>

<p>جواني که مشروب تعارف کرده بود گفت " خانم تائيدي فردا صبح شما و افراد گروه را به جائي ميبرم که هرگز نديده ايد " و متوجه شدم که اشک در چشمانش نشست . ادامه داد ميدونين که ميخواستن اسم شهر ما رو از بندر پهلوي به بندر خميني تغيير بدن " سري تکان دادم و گفتم آره عزيزم ميدونم و همه ي مردم ايران ميدونند . گفت " ولي ميبينين که نتونستن و همون اسم قديم انزلي موند ولي نه به اين آسوني ، وقتي گفتند بندر خميني ، ما جوونهاي اين شهر در مخالفت تظاهرات مفصلي راه انداختيم ، چندين بار و چندين روز " و بعد با نگاهي عميق به چشمهاي من گفت :" ولي خانوم جان ببخشيدها ، خر زياده ! زياد " . با کنجکاوي و نه تعجب پرسيدم که چي شده خيلي دلت پره و گرفته ؟ ادامه داد :" بعله در يکي از اين روزهاي راه پيمائي و تظاهرات شديد که طرفداراي خميني متوجه شده بودند که در اقليت قرار دارن و تا چند روز ديگه رسما اعلام ميشه "بندر انزلي" نه بندر خميني ، با دلخوري و کنفي رفتن خونه هاشون ، ما هم خسته و کوفته رفتيم خونه هامون خوابيديم. طرفهاي ساعت دو يا سه صبح بود که در خانه ي ما رو کوبيدن و با فرياد که " بلند شو ، بلند شو بريم " . معلوم بود يه اتفاقي افتاده همه چوب و يا بيل بدست ( با خنده ) به طرف مرداب و اون منطقه شروع به دويدن کرديم ، اولين چيزي که از دور ديديم روشنائي زيادي بود و بعد شعله هاي آتش . من با تعجب نگاهش ميکردم و در ذهنم اينکه مرداب و جنگل ؟ آتش سوزي چرا ؟ . حالتم را فهميد ، خنده اي غمگين کرد و گفت :" آره خانوم جان حالت منهم مثل شما بود. آسمون روشن شده بود وقتي رسيديم. خيلي واضح بود . جنگل زيباي نزديک مرداب را طرفداراي خميني به اتش کشيده بودن ، يعني پاسداراي انقلاب اسلامي که به ما ميگفتن کفار کمونيست و شعار ميدادن. شعارها را برايم گفت که دقيقا به خاطر ندارم ولي مفهوم آن ضد کمونيست ها بود و يا نوکر هاي روس !!</p>

<p>فرداي آنروز اين جوان، گروه فيلمبرداري را به همان محل برد . نزديک مرداب زيباي بندر انزلي . صحنه ي خيلي عمگيني بود . مثل گورستان بود ، گورستان درختهائي که روزگاري محو زيبائيش ميشدي . درختهاي نيمه سوخته و تمام سوخته ، بلند و کوتاه ، جوان و پير . در حقيقت ذغالهائي که هنوز سرپا بودند. با خودم گفتم که حتما ريشه هاشون زنده اند ! . ايستاده بودم و خيره نگاه ميکردم که بخاطر يک اسم ، اين جنگل ، پرنده ها ، حيوانات ، موجودات ريز و درشت ..... مگر چه گناهي کرده بودند . بي اختيار اشکم ريخت . احساس کردم دستي روي شانه ام قرار گرفت . برگشتم ، همان جوان بود . ارام دستي به پشتم کشيد و گفت :" خانوم خواهش ميکنم اينقدر ناراحت نشين " . نگاهي به او کردم ، دستي به اشکهايم کشيدم و با نيم خنده اي گفتم ديشب راست ميگفتي ، آره خر زياده ! زياد !!. </p>

<p>سکانس آخر فيلم که بسيار پر هيجان و دلهره آور است را در همان جنگل سوخته فيلمبرداري کرديم. يکي از خاصيت هاي فيلم و تصوير در اين است که حقايق را ثبت ميکند و هرگز نميتوان آنرا پنهان کرد و هميشه چون نور آفتاب از لاي درزي يا سوراخي ميتابد ، روشن ميکند و باقي مياند. </p>

<p>فيلم ميراث من جنون بدون اخذ پروانه ي نمايش ( که البته اداره ي آن هم نبود که اين جواز را بدهد !!) به روي اکران رفت و بسيار با موفقيت روبرو شد. وقتي در همان سينما حافظ شاه آباد نمايش داده ميشد چند بار ديدم که براي خريد بليت مردم در صف ايستاده اند. همان طور که گفتم در طول فيلم هيچ جا حجابي بر سر نداشتم . دولت بي شکل و شمايل آن موقع و رژيم خيلي عصباني بودند و شانس آوردند ماه رمضان پيش آمد و به اين بهانه از سينماهاي تهران آنرا برداشتند . بعدها آقاي فخيم زاده خودش حلقه هاي فيلم را به شهرستانهاي ديگر ميبرد و در سينماهاي مختلف نشان ميداد و خوشبختانه هم اکنون روي نوار ويديو موجود است . </p>

<p>خيلي از هنرمندان ما در موارد بسياري اول و اولين هستند . بر خلاف آنها من بعنوان يک هنرمند در چند مورد "آخرين " هستم !! آخرين فيلمي که زني بدون حجاب در آن ايفاي نقش کرد . آخرين هنرپيشه زني که جايزه سپاس گرفت . آخرين هنرپيشه اي که تا جائيکه توانست زير بار حجاب اجباري نرفت و روي صحنه تا اواسط پنجاه و نه بي حجاب بازي کرد و چند کار را هم با حجابي که طرح خودم بود اجرا کردم . کلاهي که موهايم را پنهان ميکرد و شال گردني که گردن را بپوشاند تا به گفته ي رئيس مبارزه با منکرات آن زمان برادر بامداد ! مردهاي تماشاچي را حشري نکند !. در آينده به معرفي برادر بامداد ! هم خواهم پرداخت که به خون من تشنه بود چرا که هميشه جوابش را ميدادم . او معتقد بود "زن که اصلا نبايد حرف بزنه !" <br />
</p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/blog/uu_oeoeoeuu_uoe.php</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/blog/uu_oeoeoeuu_uoe.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Thu, 17 Nov 2005 01:55:27 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>خانه ي دوم  .....</title>
<description><![CDATA[<p><img src="http://farzanehtaidi.com/images/farzaneh_taidi_b01.jpg" class="photo-left">در خانه ي ما به کوچه باريکي باز ميشد به پهناي يک اتومبيل و درازاي دو اتومبيل براي پارک کردن و بعد دروازه اي آهني که به کوچه ي شاهرود باز ميشد و صاحب ملک دست چپ هم همان صاحبخانه ي ما بود: حاج بختياري ، با فرزنداني چند که اسامي همه ي آنها با "شه" !! شروع ميشد. شهرام ، شهريار ، شهناز و...الي آخر.  اين کوچه فقط به خيابان شاهرضا ( انقلاب ) راه داشت. درکنج چپ،  ساختمان نوسازي بود که طبقه اول آن بانک تجارت ( يا صادرات ؟ ) و طبقات بالا در اختيار يک شرکت ژاپني معتبر بود . سرايدار اين ساختمان و مسئول پارکينک سيف الله بود که تقريبا از همه چيز خبردار ميشد و گاهي پيغامهاي خصوصي مرا هم ميگرفت. </p>

<p>از کوچه که بيرون مي آمديم سمت راست يک مشروب فروشي عمده بود و يک رستوران سر کوچه اي بن بست و بعد خيابان ويلا. ميدان فردوسي در سمت چپ قرار داشت. روبرو در کنار خيابان پارس که به چرچيل ميرسيد يک نانوائي بربري ويک ميخانه ي کوچک بود که پدر وپسري آنرا ميچرخاندند.آوانس نام پسر بود فکر ميکنم. اغلب بعد از تمرينها بچه هاي اداره ي تاتر را ميشد آنجا پيدا کرد که چتولي عرق! با پياله اي لوبيا ويا آبجويي با سوسيس ميزدند!!  و سر نبش يک قصابي و نبش ديگرش آژانس هوائي  و.... زياد به خاطر ندارم. (اين توضيحات مکاني را به خاطر تغييراتي که بعدا رخ داد ميدهم که درک آنرا آسانتر کند.  آنجا در خيابان پارس  دست چپ چند ساختمان پايينتر ، خانه ي دوم ما (بچه هاي عاشق تاتر) قرار داشت. اداره برنامه هاي تاتر . </p>

<p>بايد کمي به عقب برگردم . قبل از انقلاب شوم و زشت خميني. حدودا دوسالي بود که در سينما و تاتر بيکاري مشخصي به چشم ميخورد. من چند کار تلويزيوني داشتم ولي بقيه بچه ها تقريبا بيکار بودند . همگي به اداره سر ميزديم . اداره ي برنامه هاي تاتر ، اين خانه ي دوم !هم مثل اغلب اداره جات دولتي و تشکيلات رژيم گذشته زير بناي درستي نداشت . منظورم از نظر ضوابط لازم براي اداره ي يک تشکيلات دولتي است ، مثل کل مملکت که اشکالي اساسي داشت و گرنه به اين آساني نميتوانست بهم بريزد !! </p>

<p>اين ساختمان چهار طبقه بود و چهار گروه تاتري که تقريبا مستقل براي گروهشان برنامه ريزي ميکردند.عباس جوانمرد، علي نصيريان، جعفر والي و روانش شاد خليل موحد ديلمقاني و..... طبقه اول اطاق رئيس اداره و يک اتاق ديگر که کارمندان قسمت اداري اداره تاتر کارميکردند. در اين قسمت براي کارهاي اجرائي و مسائل مالي و بودجه هاي نمايشها و اجراي آنها در شهرستانها تعيين تکليف ميشد و مهم تر از همه حقوق کسانيکه در اين مجموعه کار ميکردند. و پشت آن اطاق هم آبدارخانه و دفتر(!)  حسن .. که مسئوليت سرايداري را عهداه دار بود قرار داشت  . دربان کس ديگري بود . </p>

<p>مسئول اصلي قسمت حسابداري آقاي صابر عناصري بود که خيلي زود فهميدم که قدرت اجرائي ايشان دست کمي از رئيس وقت آنزمان اداره ( عظمت ژانتي ) نداشت. از کارمندان دفتري فقط يکي دو نفر را بخاطر مي آورم . جواد خدادادي در بخش اداري و آقاي اصغر ريسه که دکورساز و نقاش و نجار بود . آقاي خداداي هر وقت که با من برخورد ميکرد از خودش حرف ميزد و اينکه چقدر به هنرپيشگي علاقه دارد و ... " استعداد زيادي دارم ولي به من امکان نميدهند ... " بهر حال سعي ميکردم احترامش را حفظ کنم و با اين حرف که تمرينم دير شده به گفتگو خاتمه دهم . </p>

<p>ولي آقاي عناصري موجود غريبي بود . تصويري که از او قبل از سفرم به امريکا داشتم ، مردي لاغر اندام ، خجالتي و بهر حال يک کارمند، اما پس از بازگشتم اولين چيزي که نظرم را گرفت اين بود که چقدر چاق شده و لپهايش گل انداخته بود. هميشه خوشحال و سرزنده مينمود،  تاحدي که خنده او و جوک هايش گاهي زيادي بود و نشان از بي خيالي و بي دردي او ميداد . مدتي گذشت تا فهميدم که برادر ديگر عناصري (جابر عناصري!!) در وزارتخانه شغل مهمي دارد. وزارتخانه در ميدان بهارستان بود . فکر کنم معاون وزيري يا چيزي در اين رده بود . بهر حال مقام اين برادر به صابر عناصري قدرتي بيشتر داده بود . تمام مسائل مالي اداره ، حقوق  هنرپيشه ها،  پرداخت پاداشها ، بودجه هاي مربوط به اجراها در تاتر بيست و پنج شهريور ، بودجه هاي سفر ها به شهرستانها را  و..... زير نظر داشت ، البته با مشورت رئيس وقت اداره آقاي ژانتي  که واقعا خوش تيپ و خوش پوش و تحصيلکرده بود ولي ارتباطش با هنرهاي نمايشي را نميدانم !؟</p>

<p>حسن که مستخدم و سرايدار بود رابطه خاصي با قسمت اداري داشت . با ديدن او اولين حسي که به آدم دست ميداد صورت غير قابل اعتمادش بود با رفتاري مشکوک و نگاه هاي مرموز . او مستقيما زير نظر عناصري کارميکرد . باتاييد نظر آقاي عناصري (از نظر مالي!!) با بودجه اداره براي حسن موتور سيکلتي خريده بودند ، از همين موتورهاي گازي و بهانه هم اين بود که براي تسريع در کارها – يعني رفت و آمد بين وزارت خانه و اداره تاتر – لازم و واجب بوده است که در طول روز بتواند چند باري به وزارتخانه سر بزند و مدارک و نامه هاي لازم را بياورد و ببرد. </p>

<p>وقتي به ايام نوروز نزديک ميشديم ، حسن بيشتر از هميشه فعال بود . نه از نظر اداري ، منظورم اينست که مرتب سلام و احوالپرسي و چاق سلامتي ميکرد و هم زمان آقاي عناصري هم روي تابلو اعلانات کاغذي ميچسباند که "هنرمندان عزيز هر کدام علاقه دارند به مستخدمين عيدي بدهند اسمشان را اينجا بنويسند "!! بنظر من کاري بسيار بي معني بود و در آن زورگوئي حقيرانه اي ميديدي که مثلا اگر اسمت را نمينوشتي آدم خوبي نبودي ! </p>

<p>جالب اينکه اين در حالي بود که خود بچه ها ، يعني همه ي ما منتظر عيدي و پاداش از طرف وزارتخانه بوديم در حاليکه حتا حقوق ماهيانه بدستمان نرسيده بود . و اين حقوق ماهيانه ، من بياد ندارم که هيچوقت به موقع پرداخت شده باشد و هميشه حداقل دو يا سه هفته با تاخير انجام ميشد . بعدها کاشف به عمل آمد که اين پول ها هر کجا هست بهر حال به آن بهره بانکي تعلق ميگيرد و اين با توجه به تعداد گروهها و تعداد اعضاي آنها رقم قابل توجهي بود . هر وقت هم اعتراضي بود کسي جواب نميداد و يا اينکه عناصري جداگانه در خلوت با بچه ها کنار مي آمد و مساعده اي ميداد و معمولا با آن صورت چاق و سرخ خنده اي تحويل ميداد و نصيحت ميکرد که" صبور باشيد". خود بنده چند بار براي پرداخت اجاره خانه ام تقاضاي مساعده کردم بخصوص در يکي دو سال قبل از سقوط شاه که تقريبا همه بيکار بوديم . </p>

<p>يکي از همين دفعاتي که حقوقها عقب افتاده بود در راهرو ديدمش و تا مطلب را طرح کردم مرا به دفترش دعوت کرد. بوي غذا مي آمد . بعد از گفتن يک جوک ترکي .  گفتم عناصري جون من بايد برم سر تمرين و گرسنه هم هستم . نگاهي کرد و با لهجه ترکي گفت " خانيم تائيدي تو چرا درست و حسابي غذا نميخوري ؟ يه خورده چاق بشو " بعد دست مرا گرفت که " بيا تا بهت بگم " . مرا برد طرف ميز کارش ، نشست پشت آن . منهم ايستاده بودم که چي ميخواد بگه ؟؟ با کرکر خنده اي بي مزه نگاهي به در اطاق انداخت و در کشوي راست ميز را باز کرد و گفت ببين . نگاهي به داخل کشو کردم ، بجاي کاغذ و مدرک! چند ورق کاغذ روزنامه و زير آن هم يک تکه نان سنگک بود که وقتي آنرا برداشت زيرش چند سيخ کباب چنجه گرم که بخارش هم بالا ميزد هويدا شد !! حقيقت اينکه هم خنده ام گرفته بود و هم تعجب کرده بودم ، با دستهاي کپلش لقمه اي گرفت و داد دستم . گفت "بخور ، بخور تو بايد يه کمي چاق بشي" . چون واقعا گرسنه بودم خوردم و بسيار چسبيد .  گرم هم بود . گفتم آقاي عناصري از کجا گرفتي هنوز گرمه ! از روي آتيش ورداشتي ؟ اين دور و بر اداره که کبابي نداريم  ( البته يک جگرکي در ميدان فردوسي داشتيم که کارش را غروبها شروع ميکرد و منتقل را راه مي انداخت ولي حالا يازده صبح بود ) جناب عناصري لقمه گنده اي هم براي خودش گرفته بود و با خنده گفت " بعله اين کبابها هر روز بين ده و نيم تا يازده صبح بوسيله حسن خريداري ميشه و از کبابي کنار ساختمان وزارتخانه است" . تازه فهميدم که چرا با بودجه اداره تاتر براي حسن موتور سيکلت خريده اند . گفت " فقط اون کبابيه که گوشت گوسفند داره و کباب چنجه و نون سنگک تازه . بيشتر مشتريهاش هم از وزارتخونه هستن" . باز هم لطف کرد و لقمه ي ديگري گرفت و گفت" بخور بخور" و شروع کرد به گفتن يک جوک بي مزه ديگر که به بهانه تمرين تشکر کردم و رفتم بيرون . به هر حال هر کجا هست ممنون از آن دو لقمه هستم .... <br />
</p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/blog/oeoeuu_u_oeuu.php</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/blog/oeoeuu_u_oeuu.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Wed, 26 Oct 2005 18:33:39 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>همسايه ديوار به ديوار ( قسمت سوم )</title>
<description><![CDATA[<p><img src="http://farzanehtaidi.com/images/lalezar.jpg" class="photo-left">سلطانمحمدي دو روزي گرفتار پاک کردن، يعني جمع کردن!! دوده ها بود و تا آنجا که دستش قد ميداد! سوراخهاي زير ظرفشويي را با گچ وسيمان گرفت. ولي پشت قفسه هاي ديگر آشپزخانه را هيچ کاري نميتوانست بکند. گالني  پر از نفت را توي ظرفشويي وسوراخ کف آشپز خا نه خالي کرد- به هر حال براي از بين بردن سوسکهاي ميهمان از پيف پاف ارزانتر و آسانتر بود - وقتي دست و بالش را ميشست گفت:"خانوم بهترين راهش اينه که آقا بهروز يا شما برين  اين برادرا رو به بينين تا اونا از اونطرف دودکشارو درز نگيرن اين ماجرا ادامه داره".گفتم: نه ،بهتره خودم برم.</p>

<p>با تمام دقتي که کرده بوديم ، دوده ها از درز زير آشپزخانه بخش زيادي از موکت هال  ورودي را سياه وچرب کرده بود و تقريبآ همه جاي خانه با مهر سياه پنجه هاي موشکا علامت گذاري شده بود. بايد هر چه زودترکف موزاييک آشپزخانه و موکت وبقيه جاها شسته و تميز ميشد. به قدرت تلفن کردم.او چند سالي بود که ميآمد راه پله ها، آشپزخانه وبالکن را بقول معروف ساب ميزد.وقتي ماجرا را شنيد با ته لهجه شيرين ترکيش گفت"خدا بگم چيکارشون کنه!محاله خير اينا به کسي غير از خوداشون برسه". بعد هم قرار شد يک ماشين موکت شويي اجاره کند و فردا بيايد. بسيار انسان خوب وزحمت کشي بود وبا کارگري زندگي خانواده ي شش نفره اش را اداره ميکرد و هميشه خنده اي بر لب داشت. موها و سبيلها يش را هم رنگ ميکرد که بهروز گاهي به اين خاطر با او سر بسر ميگذاشت.</p>

<p>ساعت از يازده صبح گذشته بود. بايد شال و کلاه اسلامي!! ميکردم که به محل فرماندهي وزارت پاسداران بروم و <br />
اين مشکل را حل کنم و زود برگردم که براي اجراي سآنس اول بعد از ظهربه موقع در تاتر پارس لاله زار حاضر باشم. روپوش زشت، اين يونيفورم اسلامي را تن کردم. جلوي آينه هنگام کلنجار رفتن براي سر کردن مقنعه. دو بار تکرار کردم:"النظافه من الايمان" مگه نه؟؟ با خودم قرار گذاشته بودم اين حرف را به فرد مسئول بزنم که تلفن زنگ زد. بهروز بود. ميخواست مطمئن شود که آنجا عصبي نشوم. آنروز خودش رفته بود دنبال کار خانواده ي مهين خانم که شايد بتواند خانه اي برايشان پيدا کند. مدتي بود که چهار نفري در اطاقي بسيار کوچک در ساختماني بزرگ که آنهم مصادره اي بود مثلآ زندگي ميکردند! قرار بود حسين و جواد ، که از بچه هاي دادستاني بودند (واقعآ يادشان به خير) به خاطر ما پارتي بازي کنند تا مهين خانم لا اقل به جايي مناسبتر منتقل شوند. (در ميان اين مامورين و پاسدارها و بسيجي ها و...و... هميشه چند تايي بودند که با ما مهربان بودند وصادقانه به ما کمک ميکردند .حتا چند بار تلفني خبر دادند که امشب گروه ضربت فلان قرار است بريزند خانه ي شما). بهروز پکر بود و گفت شايد بشود کاري کرد. ولي جالب اينه که آن ساختمان هم شده حوزه ي...(نامش يادم نيست) گفت  از پله ها که رفتم طبقه بالا باور ميکني پنج تا ميز موويلا هم زمان داشتن دو تا از فيلمهاي آدمي بنام مخملباف را مونتاژ ميکردند!!آهي کشيد وقرار شد در تاتر همديگر را به بينيم.</p>

<p>آنروزها  در تاتر با ماموران عقده اي "اداره مبارزه با منکرات" براي رعايت حجاب اسلامي به اندازه کافي بحث و درگيري داشتم! اينبار بايد دقت ميکردم و به هيچوجه بهانه به دست اين غيرتمندان نميدادم تا بتوانم آسايش نسبي !! خانه مان را از اين زورگويان مدعي اسلام ناب  پس بگيرم. آماده شدم تا از خانه خارج شوم که کليد در در چرخيد و فاطمه وارد شد. فردا روز کارش بود! ولي تعجبي نداشت، دفعه ي اولش نبود و اين اواخر به بي نظميش عادت کرده بودم. جواب سلامش را دادم و با عجله داشتم از در بيرون ميرفتم که با صداي التماس آميزي گفت:"فرزانه خانوم الهي قربونتون برم يه دقه صبر کنين".و همزمان با اين حرف چادر و بعد روسري را از سر برداشت. با ديدنش بي اختيار خنده ام گرفت.موهاي سرش رنگ هويج شده بود.درست رنگ هويج فرنگي!! وبلوزي که يقه اش بيش از حد باز بود بر تن داشت. با آنکه آنروزها شاهد مناظر ترسناک،وحشتناک، گريه دار و خنده دار عادي شده بود.پس از سکوتي کوتاه با تعجب و خنده گفتم:فاطمه چيکار کردي؟چرا موهات اين رنگي شده؟. با آنکه ديد عجله دارم ، با حالتي نگران ولي با پر رويي گفت:"تو رو خدا صبر کنين. به من بگين چيکار کنم؟ اگه علي آقا(شوهرش) منو اين ريختي به بينه به خدا منو ميکشه.ميکشه.گفتم:زود باش بگو.حالا چي شده؟ بلا فاصله گفت:"والله .دنبال رنگ سر شما ميگشتم. فکر کنم نمره شو عوضي گرفتم". گفتم: نمره ي رنگ موي سرمن؟ چرا؟!! تازه کدوم يکي؟ با توجه به نقشي که روي صحنه يا جلوي دوربين داشتم، گاهي از قهوه اي پر رنگ يا کم رنگ واغلب يک درجه از رنگ واقعي موي خودم روشنتراستفاده ميکردم – گفت:"نه اون از همه کم رنگتره. اونکه بور و طلاييه اون نمره رو ميگم".عجب ! پس فاطمه خانم ميخواد موهاشو طلايي کنه!! </p>

<p>فاطمه اصلآ سواد نداشت. يادم افتاد حدود دو سه هفته پيش از من خواسته بود که يادش بدهم چطور اسمش را بنويسد :فاطمه حسيني. و بالاخره اين مهم افتاد گردن بهروز . به هر حال رفتارش آنروزها جلف شده بود وگاهي خنده هاي بي مزه اي سر ميداد. بهروز موقع ياد دادن که چطوري اسمش را بنويسد و امضا کند! از زبانش کشيده بود که بعله، گويا آخوند جواني (بقول بهروز آخوندک) در فاميل يا آشنايان دارد.که گفته اگر اسمت را بتواني بنويسي و امضا کني. با يک شغل خوب در بيمارستان  استخدامت ميکنم.</p>

<p>بياد داريد که گفتم در اصلي ساختمان قديم کلوپ در خيابان فيشر آباد قرار داشت و حالا شده بود وزارت سپاه پاسداران و وغيره .... دم در يکنفر از همين نگهبانان با تفنگ ژ-3 ايستاده بود . مطابق معمول خودشان با لحن پرخاشگرانه و دستوري پرسيد که چيه ؟ چيکار داري خواهر ؟ . چقدر از اين خواهر گفتن هاي اين موجودات متنفرم . هر گز نتوانستم به آن عادت کنم . همه زنان و دختران مردم را با اضافه کردن تيتر، خواهر خطاب ميکردند .ولي اصلآ رفتار و نگاهي برادرانه نداشتند! ميدانستم که بايد با کسي که داراي قدرتي است و در اينجا کار ميکند حرف بزنم . بنابراين فقط سعي کردم نقش خواهريک شهيد و يا بقول خيلي ها در آنزمان نقش يک آبجي کوماندو را به نحو احسن اجرا کنم و با گفتن اينکه "برادر بنده بايد گزارشي امنيتي را به برادر ارشد بدهم" وارد شدم. بعد از اينکه مرا به دو برادر ديگر پاس دادند و همه هم کنجکاو که من چه گزارش امنيتي دارم بالاخره مرا پيش برادر مهم تري که بايد گزارش امنيتي مرا بداند فرستادند. </p>

<p>بياد دارم که تمام سعي خود را کردم که عصباني نشوم و مهمتر از همه اينکه هرگز با لحن التماس آميز حرف نزنم . اينرا همين جا ميگويم در طول سالهائي که بعد از روي کار آمدن حکومت اسلامي در ايران زندگي کردم هرگز در هيچ زمان و شرايطي لحن ملتمسانه يا التماس آميزي نداشتم . هميشه معترض بودم ولي خوب آنروز ميبايست کارم را به انجام  ميرساندم .  بايد بگويم که درتمام آن سالها و بخاطر اينکه هرگز التماس نکردم وهميشه اعتراض کردم سختي هاي زيادي را بجان خريدم . </p>

<p>جناب برادر مسئول مهم بعد از اينکه با بي حوصله گي، که بيشتر نمايش  آن بود تا خود بي حوصله گي ، به حرفهاي من گوش داد . اول حرفي که زد گفت " حاج خانوم شايد از آب گرمکن منزل خودته " . اصلا چه ربطي به حرف من و تعريفهاي من داشت که خلاصه و جمع و جور بود و توضيحات لازم فني!که سلطانمحمدي يادم داده بود و همه منطقي و قانع کننده.! دردسرتان ندهم برادر مسئول طوري  جواب مرا ميداد که شانه از زير بار خالي کند. چندين بار هم مرا"حاج خانوم"  خطاب کرد. گويا با تکرار آن سعي داشت بطريقي مرا آزار دهد. من   ميدانستم که ايشان بخوبي ميداند که اسم من چيست و چکاره هستم. چون لابلاي حرفهايش اشاره اي به آن پوستر پشت پنجره کرد. با اين حالت که يعني از من ايرادي گرفته، من نگذاشتم ادامه بدهد و بلافاصله گفتم:":النظافه من الايمان"مگه نه برادر؟نگاهي معني دار کرد وگفت: بله همينطوره خواهر.چند لحظه اي سکوت بود و عاقبت اشاره به بيرون کرد که چند تاي ديگرشان دور هم جمع بودند و گفت: برادر فلاني را ميفرستد که اشکال را بر طرف کنند.</p>

<p> خوشحال بودم که قضيه را بطريقي در همان جلسه به نتيجه  رسانده ام . ميدانستم که اين موجودات دوست دارند با کساني مثل من مرتب بحث کنند و تکرار ديدار کنند . خواستم خداحافظي کنم که با خنده اي موذيانه پرسيد:"راستي حاح خانوم هنوز همون نمايش روحوضيه رو دارين بازي ميکنين تو لاله زار؟"باز هم اين حاج خانوم گفتنش داغم کرد.خونسرد گفتم چند نفرين؟. گفت:"با خانوم بچه ها رو هم شيش نفر. يکيو ميفرستم دم منزل بيليتارو بگيره.".معطل نکردم گفتم: نه همين امروز ميذارم تو گيشه ي تاتر براي هر روزي که ميخواين.  موقع بيرون آمدن  گفتم "اي برادر محترم درضمن. ايکاش روزي برسد که منهم سعادت رفتن به مکه مقدس را پيدا کنم که واقعا حاجي خانم بشم و الا الان درست مثل اين است که من دکتر نشده شما مرتب  منو خانم دکتر خطاب کنيد. تازه حاجي خانم شدن از دکتر شدن هم خيلي  سخت تر است مگه نه؟؟ !". هيچ جوابي نداد.منهم راهي تاتر شدم.</p>

<p>  غروب همانروز بليتها از گيشه گرفته شده بود!! وتا غروب فردا هم دود لوله ها بند آمد.<br />
</p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/blog/uuoeoeuu_oeuuoe_2.php</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/blog/uuoeoeuu_oeuuoe_2.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Mon, 26 Sep 2005 16:53:42 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>همسايه ديوار به ديوار ( قسمت دوم )</title>
<description><![CDATA[<p><img src="http://farzanehtaidi.com/images/bbft.jpg" class="photo-left"> فراموش کردم توضيح بدهم که ضلع جنوبي زمين تنيس سابق!!و پارکينگ فعلي و پايگاه پرچم آخوندي!حدوداَ دو تا سه مترپايين تر از پنجره آشپزخانه پيشتر رفته بود، وهنوز خالي وخاکي و دست نخورده بود ، تا اينکه فعاليتهاي آباداني آغاز، و بناي ساختماني آجري ريخته شد. اينها را از پنجره اطاق جانبي ميشد ديد. پرده را که پس ميزدم بايد پنجره را هم باز ميکردم تا ببينم در آن قسمت چه ميگذرد؟ چون تمامي پنجره اين اطاق را پوستر يکي از فيلمهاي من پوشانده بود. بخاطر جنگ و بمباران ها که نوري به بيرون نتابد!. چيزي که از آن زاويه معلوم بود، پي ريزي چند اطاق براي سکونت پاسدارانِ!!  پاسدار انقلا ب اسلامي بود.  <br />
                                     <br />
پس از تمام کردن سقف وگذاشتن پنجره ها و...و.. متوجه شديم که اينجا خوابگاه است ودر مدت يکهفته، ده روز اطاقها تمام شد ودر کنارش آشپزخانه و حتمآ مستراح!!هم ساختند . با رفت و آمد شخصي پوشها به اين مقر جديد که داخل ميشدند وبا لباس پاسداري خارج ميشدند ، روشن بود که حدودا ده- پانزده نفري در اين محل زندگي ميکنند!!يعني خوردن وخوابيدن وزندگي کردن،خب چه ميشه کرد؟ اگر فقط زندگي  بکنند و بگذارند که مردم ديگه هم به زندگي ادامه بدهند. چه اشکالي داره؟!يعني ميشه؟ با صداي بلند فکر ميکنم:"مار از پونه بدش مياد ، در خونه ش سبز ميشه". حضور اين جوانها در همسايگي، فضايي مرموز،مشکوک و عجيب بوجود آورده بود.گاهي از درز پرده آشپزخانه نگاه ميکردم ميديدم به اين پنجره ها اشاره ميکنند! و من از خنده بعضي و چهره عصباني برخي ديگر چيزي دستگيرم نميشد. ولي گاهي فاطمه و يا مهين خانم فالگوش مي ايستادند و به من گزارش ميدادند که خالي از تفريح نبود.</p>

<p> من در دوراني که خيلي کار در دست داشتم، از صبح تا دير وقت شب يا در استوديوهاي تلويزيون يا جلوي دوربين يا روي صحنه و يا مشغول تمرين بودم و بهر حال احتياج به کمک داشتم که دستي به سر و روي خانه بکشد. فاطمه تقريبا هر روز ميآمد و مهين خانم هفته اي يکي دو بار. يادش به خير" دوُسه " ، پيرزن مهاجر روس، چقدر مهربان بود. او سالها بود که به خانه ي بهروز و خانه ي  من  براي گردگيري و.... ميآمد ولي شبها را دوست داشت در اطاقک اجاره اي خودش بخوابد. آن خانه چون متعلق به هموطني کليمي بود مصادره شد!! و مستاجرين آن بي خانمان شدند."دوُسه"را گم کرديم. گويا رفته بود به شهرستان. شوهر مهين خانم هنرمند بود و ازکارش در صنايع دستي ايران اخراج شده بود. بي هيچ دليلي!! ولي فاطمه رفتارش تغيير کرده بود!گاهي با قصه هاي ساختگي دليل ميآورد که چرا فلان روز نيامده و يا بهمان کار را انجام نداده.</p>

<p> شبها هنگام آژير خطر و خاموشي بمباران به ما بيشتر از بقيه سخت ميگذشت. حتا اگر يک کبريت روشن ميشد! فرياد برادرهاي پاسدار همسايه به هوا ميرفت"خواهر خاموشش کن"!!در اين شرايط همانطور که مردم به خانه ها ميخزيدند ، موشکا هم با ترسي که از صداي ضد هواييها داشت ترجيح ميداد کمتر  بيرون برود و در محدوده خانه شبگردي کند. متوجه شديم در تاريکي اين سو و آن سو ميدود و حسابي مشغول است! بعضي صبحها خودش را به پر و پاي من و بهروز ميماليد و توجه ميخواست. بعله، کارش شده بود شکار سوسک ،سوسکهاي بزرگ، که ما تا بحال در آن حوالي نديده بوديم! گاهي سه چهار جسد زير پنجه هايش داشت. مثل اينکه موش شکار کرده باشد . به چشم من زل ميزد و منتظر جايزه اش ميماند. باور ميکنيد که جايزه اين ببر سياه کوچک من چي بود؟ يک عدد پسته خندان خام بي نمک، و با چه مهارتي آنرا مغز ميکرد.ميخورد.....و منتظر پسته دوم!!</p>

<p> يکي از همين شبها بعد از آژير خطر .از نيمه شب گذشته بود.زنگ خانه به صدا در آمد.آنروزها همه وحشت داشتند در خانه شان را بروي کسي باز کنند. رفتم در اصلي را باز کردم. فکر ميکنم پنج يا شش نفر با اسلحه "ژ3" بودند. دو تايشان پايين ماندند و چهارتاي ديگر ريختند توي آپارتمان. دو نفر يکراست رفتند به همان اطاق جانبي!اينجا انباشته بود از لباسهاي تاتر وفيلم که از ميله هاي موازي هم آويخته شده بود. يکيشان رفت وپرده را پس زد که پوستر من با موهاي بلند نمايان شد. رگهاي گردنش باد کرده بود و تقريبآ با فرياد گفت :خواهر ميدوني چه معصيتي داره؟ برادرا نمازشون باطل ميشه نزديک بود پوستر را پاره کند ، به هر حال تا آنجا که ممکن بود از پاره شدن آن  جلوگيري کردم و قول دادم که پنجره را با کاغذ فويل ( آلومينيومي ) بپوشانم ، که پوشاندم . حالت دو تا از اين براد رها که داشتند به اتاق اصلي و نزديک اتاق خواب سرک ميکشيدند به من ثابت کرد که فقط کنجکاويشان آنها را به اينجا کشانده و چون بهانه ي ديگري هم نداشتند ، رفتند . تازه فهميديم وقتي که پرده باز است و چراغ اتاق روشن ميشود چهره من با موهاي بلند بور از آن سو يعني از زمين تنيس سابق به وضوح  ديده ميشود که هيچيک از ما متوجه اين نکته نشده بوديم !!  <br />
                                                                                                                                                 چند ماهي پس از اجراي يک نمايش در سال پنجاه و هشت در تاتر سعدي (کاباره لوکولوکس سابق-شاه آباد-) من و بهروز در تاتر پارس لاله زارشروع به کار کرديم. وهنوز هيچکدام از ما ممنوع الچهره!!يعني ممنوع الکار ، و ممنوع الخروج  و يعني ممنوع الهمه چيز نشده بوديم!! .( روزي سه سانس تاتر بازي کردن !! که خود ماجرائي گفتني است و به موقع به آن ميرسيم )</p>

<p> مطابق معمول،  صبح که از خواب بلند ميشدم يکراست بطرف آشپزخانه ميرفتم تا براي درست کردن قهوه و يا چاي کتري را آب کنم تا من و بهروز به موقع بتوانيم به تاتر پارس در لاله زار برسيم .هنوز وارد آشپزخانه نشده بودم که بوي شديد نفت و دودهِ نفت را چنان شديد حس کردم که در چند ثانيه نفسم بند آمد. لحظه اي مکث کردم . نکند هنوز خواب هستم ؟ نه بيدارم! . چون پرده ها بسته بود  چراغ را روشن کردم . تازه متوجه شدم که بوي شديد دودهِ نفت از چيست . در اين لحظه بود که چشمم به کف آشپزخانه افتاد ولي من کف آشپزخانه و موزائيک کف را نمي ديدم . حتي پاهاي خودم را تا کمي بالاتر از مچ پايم نميديم . بوي دوده شديد بود و نفس تنگ . بايد هواي تازه داشت. بطرف پنجره آشپزخانه رفتم که پرده را باز کنم و بعد پنچره آنرا. وقتي که قدم اول را برداشتم واضح ديدم که دوده سنگين نفت به ارتفاع دو وجب کامل و شايد هم بيشترتمام  سطح کف آشپزخانه را گرفته . وقتي قدم اول را  برداشتم دود کمي تکان خورد و کمي از هم پاشيد ! با باز کردن پنجره و پردهِ آن نور تابيد و بطور کامل اين دودهِ نفت را که بخاطر چرب بودن  سنگين تر هم بود به وضوح ديدم که اصلا خيال ندارد تکان بخورد و از در و پنجره بيرون برود.  </p>

<p>دراين لحظه بي اختيار خنده ام گرفت . بياد فيلمهاي هندي که در دوران بسيار جواني ديده بودم افتادم . صحنه هاي رقص و آواز آنرا بياد مي آوردم ولي از دودهاي رنگي و از موزيک پر سر و صداي هندي و صداي فواره آب که هميشه در اين صحنه ها برقرار بود خبري نبود. فقط بوي نفت بود و دودهِ نفت . براستي نميدانستم عصباني هستم ؟ حيرت زده هستم ؟ و اينکه چه بايد بکنم ؟</p>

<p> سلطانمحمدي را خبر کردم . آهنگر و لوله کش ( تعمير کننده دئوترم قديمي اي که هميشه با دودکش آن مشکل داشتيم) سالها بود براي ما کارميکرد. جوانمرد و دل پاک بود. مسلمان بود . به دين و مذهب خود احترام ميگذاشت ولي مرتب به ملا و آخوند جماعت فحش ميداد و نفرين ميکرد و نسبت به من و بهروز وفادار مانده بود . پنج الي شش سالي بود که هر وقت به او احتياج  داشتيم خبرش ميکرديم . هميشه هم از ما راضي بود. بعد از انقلاب هر وقت خواستم آمد و هميشه تقاضاي دستمزد کمتري ميکرد و با خنده ميگفت "خانم جان شما خيلي به ما رسانده اي ، حالا هم هر چقدر ميتوني بده" ... </p>

<p>بله ميگفتم . سلطانمحمدي آمد. ماجراي دودهِ نفت يکي دو روزي ادامه داشت تا اينکه او آنرا برايم افشا کرد که اين دوده سنگين نفت از کجاست؟! . حالا ديگه همه جا پر از دود بود و سوسک . فکر ميکنم خيلي از ما تهران نشين ها بياد داريم که در همان اوائل پيروزي انقلاب اسلامي وسائل بهداشتي سخت پيدا ميشد. در اينجا من فقط به پيف پاف اشاره ميکنم که براي مگس و اين سوسک هاي بزرگ واقعا لازم بود.دوست جوانمرد ما ماجرا را برايم افشا کرد. همانگونه که گروه هاي اقليت ،اکثريت ، مجاهدين خلق و گروه هاي تازه از تخم سر در آورده بر در و ديوارهاي خيابانها و کوچه پسکوچه هاي تهران ، با قوطي هاي رنگ اسپري بسيار بد خط مينوشتند که فلان و بهمان را افشا بايد کرد ! حالا هم ماجراي دود و سوسکهاي زيادي و مزاحم آپارتمان ما افشا شد.... </p>

<p>قضيه اينگونه بود که به دليل اينکه اطاقهاي خوابگاه بدون در نظر گرفتن اصول اوليه ساخته شده بود که راه حلي براي خروج دود اجاق و يا بخاري آقايان پاسدارِ پاسدارِ انقلاب  پيش بيني کرده باشند ، لوله هاي بخاري و ديگر وسائل پخت و پز خود را ناشيانه در ديوار مشترک ساختمان بغلي که طبقه دوم آن ما زندگي ميکرديم کار گذاشته بودند. بدليل پخت و پز زياد و تميز نکردن محل زندگي خود!، دود سياه و سوسکها را براي همسايه بخت برگشته اي مثل بنده و بهروز فرستادند. </p>

<p>يادمه که سلطانمحمدي طبق قرار صبح زود آمد و در زير گنجه روشوئي آشپزخانه را باز کرد و ما بوضوح ديديم که چگونه دود غليظي مار پيچ مانند از اطراف لوله هاي آب روشوئي که در ديوار کار گذاشته شده از هر سوراخي که ما نميديديم و احيانا ميديديم بيرون مي آمد و چون سنگين بود آرام به سطح زمين مينشست و اين ماجرا هر شب تا صبح  ادامه داشت و دودش به کف آشپزخانه ما و بالاخره چشم ما ميرفت . و بدنبال آن سوراخ کف آشپزخانه ما را نشان داد که چگونه بخاطر بوي دود و نفت، سوسکها از بچه گرفته تا بزرگ همه فاميل از کف سوراخ آشپزخانه ما بيرون مي آيند و در طول شب تا صبح که ما خواب هستيم اين ماجرا ادامه دارد و بدين طريق بود که خانه ما روز به روز پر از سوسکهاي توليد همسايه ديوار به ديوار و جديد ما ميشد !! و کار ببر سياه کوچک ما سخت شد و تعداد شکارهايش با سرعت بالا ميرفت واقعا که اگر قرار بود چيزي افشا شود همين ها بود که سلطانمحمدي براي ما افشا کرد. . صورتش را بياد مي آورم که داره به بهروز ميگه " آقا بهروز ، دود و آب هر طوري شده راه خودشو پيدا ميکنه ، ولي سوسکها رو چي بگم" ( اشاره به خوابگاه ميکند ) و ميخندد. بهروز هم ميخندد ...... <br />
</p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/blog/uuoeoeuu_oeuuoe_1.php</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/blog/uuoeoeuu_oeuuoe_1.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Wed, 14 Sep 2005 00:22:35 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>همسايه ديوار به ديوار ( قسمت اول)</title>
<description><![CDATA[<p><img src="http://farzanehtaidi.com/images/mooshka.jpg" class="photo-left">من هيچوقت در ايران صاحبخانه نبودم . بنابراين زماني هم که انقلابِ خميني و اسلامي در ايران اتفاق افتاد  چند سالي بود که در آپارتماني چهار اطاقه ‌- خيابان شاهرضا نزديک به ميدان فردوسي  - زندگي ميکردم. تنها خوبي و مزيتي که اين آپارتمان براي من داشت نزديک بودن آن به اداره برنامه هاي تاتر بود و اصلا بخاطر همين اجاره کردم  که صبح‌ها با يکي دو دقيقه پياده روي سر وقت به تمرين هاي تاتر برسم! </p>

<p> از همان اوايل روي کار آمدن حکومت اسلامي ، بهروز که خودش در الهيه در شمال تهران آپارتماني در اجاره داشت بيشتر به آپارتمان من  مي آمد که من تنها نباشم . به مرور که زندگي بر هر دوي ما سخت و سخت‌تر شد متوجه شديم که بهتر است به کمک هم يک خانه را بگردانيم و اينگونه شد که من و بهروز که از همان اوائل آشنائي با هم ، هميشه استقلال  خود را داشتيم ، باهم  به زندگي در آپارتمان ميدان فردوسي ادامه داديم . با گذشت زمان و شرايط فاشيستي حاکم! متوجه شديم که فقط خودمان ميتوانيم کمک خودمان باشيم و سعي کنيم که فقط زنده بمانيم !!  و باز هم با گذشت زمان متوجه شديم که نزديکي آپارتمان به محل اداره تاتر ديگر مزيتي ندارد.</p>

<p>با نفوذ عوامل رژيم به اداره تاتر ومتوقف شدن فعاليتهاي معمول ديگرنزديکي منزل به اداره تاتر مزيتي نداشت! ولي يکي از مزايائي که از همان اول در مورد اين محل دوست داشتم  اين بود که از پنجره آشپزخانه واطاق جانبي آن (که با زاويه‌اي نود درجه به آن چسبيده بود) اولين منظره‌اي که چشم را ميگرفت مرتفع ترين نقطه کوه سلسله جبال البرز در شمال تهران بود . همان کوه بلند شکوهمندي که براي همه مردم تهران نشين آشناست . همان تکه از کوه که هميشه با مقداري برف پوشيده است و با تغيير فصل ،مقدار برف نشسته بر قله کوه کم و زياد ميشود ولي هميشه برف داشت . هنوز وقتي چشمانم را ميبندم شکل و فرم آن تکه از کوه البرز را مي‌بينم . و براستي که دلم برايش تنگ است . </p>

<p>در همسايگي ما کلوپ ايران و فرانسه قرار داشت که از اين دو پنجره ما محوطه‌ي باغ  نسبتا بزرگ آنرا ميديديم.اغلب هم نسلهاي ما و قبل از ما اين مکان را بياد مياورند. در اصلي کلوب در خيابان فيشرآباد يعني خيابان شمالي ميدان فردوسي قرار درشت (روبروي هتل مرمر!!). ساختمان کلوب وحياط آنرا گاهي ميشد از لابلاي درختها ديد وبعد باغ، با فضاي سبز و درختهاي بلند کاج ، سرو وشمشادهاي منظم در حاشيه‌ي باغچه‌ها با گلها و گياههاي زيبا، و حوضي نسبتا بزرگ دروسط باغ به شکل دايره آبي رنگ وهميشه لبريز از آب تميز.  وجود اين مکان در مرکز شهر شلوغ تهران صفا و زيبايي دلپذير خاصي داشت وبه عنوان همسايه ي ديواربه ديوار واقعا غنيمتي بود. با تغيير فصلها، پرنده‌هاي گوناگوني ساکنين اين درختها بودند. طوطيهاي زيبا، سبزقبا، شونه به سر و گنجشگهايي که مستاجرين دايم بودند!! وپرنده هايي هم که به مناسبت فصل مهاجرت ميکردند و سال بعد دوباره برميگشتند... به موازات  با قسمتي از محوطه ي باغ يعني زيرهمان پنجره ها دو زمين تنيس قرار داشت.  زمينها ي تنيس با رديفي ازدرختهاي سبز و شاداب از محوطه اصلي باغ جدا شده بود  و ديوارکناري زمين تنيس با بخشي از ساختمان ما و چند خا نه‌ي ديگر مشترک بود.          </p>

<p>در طول سالهاي همسايگي ما و کلوپ ايران و فرانسه، هرگز آزار و مزاحمتي براي ما ايجاد نکرده بودند!. بعضي از شبهاي تابستان در حياط ميهماني‌هاي جمع و جور و آرام بهمراه موزيکي ملايم بر قرار بود و زير نور چراغهاي رنگ و وارنگ ميتوانستيم شاهد رقص زوجهاي مختلف باشيم. و يااينکه روزها در زمين تنيس که هميشه تميز بود و بطور مرتب به آن رسيدگي ميشد، زنها و مردهاي ايراني و يا فرنگي راميديديم که تنيس بازي ميکردند.  در فصل بهار و تابستان در لابلاي درختهايي که زمين تنيس وباغ را از هم جدا ميکرد طوطيها به آزادي پرواز ميکردند. و پرندگان ديگر آوازشان را سر ميدادند و زندگي ميکردند  ......... پايين کاجها رديف منظم شمشادها بود و تنه ي آنها پوشيده از ياسهاي خوشه اي بنفش . همان ياسها که فصل بهار در تهران گل ميدهند . عطر و بو يش فراموشم نميشود. هيچوقت. </p>

<p>همان اوائل اين ساختمان مصادره شد و فکر ميکنم در فصل بهار سال پنجاه و نه بود ؟!که بطريقي شنيديم که  ،  کلوپ ايران و فرانسه ي (سابق!!) که توسط پاسداران تصاحب شده بود، به  وزارت سپاه پاسداران تبديل خواهد شد!!!. اين طريق تصاحب و غارتها  در آنزمان بسيار عادي بود . هيچ دليل و منطقي هم در کار نبود . با زور تفنگ و اسلحه و  ايجاد وحشت، املاک وخانه هاي مرغوب و ارزش دار مردم را تصاحب و تبديل به کميته هاي مختلف ميکردند و يا پاسداران بيشتر وفادار!! را در اين خانه ها  سکونت ميدادند  که بتوانند بهتر پاسدار انقلاب  آنها باشند!!!    </p>

<p>سر و صدا و رفت و آمدهاي زياد شروع شد. چشمانم را ميبندم و بياد مي آورم ، مثل فيلمهاي صامت است که با سرعت زياد نمايش داده ميشود ...حياط زيبا و با صفاي  ساختمان با حوض زيباي وسط آن ،- از آب خالي شد و کيسه هاي سيمان روي هم تلنبار شدند- ، بوي قير و آسفالت همه جا را پرکرد و زمينهاي تنيس غيب شد! و با سرعت تبديل به پارکينگ شد و در مدت دو روز تمام  محوطه ي آسفالت شده پر از ماشين پيکان نو و مرسدس بنزهاي رنگ وارنگ،  وهمزمان افتادند به جان درخت هاي بلند و زيبا !!! باورم نميشد چه ميبينم؟ من اغلب به تنهايي شاهد اين فجايع بودم. بهروز از شهر ميرفت بيرون - روزهايي که تاتر پارس تعطيل  بود -  تنها همدم من "موشکا" بود که ازلب پنجره ي آشپزخانه، با وحشت از صداي اره‌هاي برقي، ولي با برق شيطنت در چشمهاي طلاييش ، فرار پرنده ها را تماشا ميکرد و پرنده هايي که جوجه هايشان جا مانده بود با صداهاي عجيبي بر بالاي محوطه پرواز ميکردند و "موشکا" آب دهانش را قورت ميداد!  <br />
                                 <br />
ما بعد از آنکه "بوبي"را از دست داديم (همانکه در فيلم فرياد زير آب نقش داشت و هنر نمايي کرد!!) حيوان خانگي ديگري نداشتيم. دو سال قبل از آن ، شبي باراني ودير وقت بهروز وارد شد. کف دستش موجود کوچک سياه رنگي بود که صداي ضعيفي  داشت. مثل اينکه گريه ميکرد! گويا کسي اين بچه گربه و سه خواهر و برادرش! را در زير باران رها کرده و رفته بود.و تنها موشکا بود که زير باران نفسهاي آخر را ميکشيد. نميدانم چرا بهروز از همان اول "موشکا" صدايش کرد؟ <br />
               <br />
موشکا حالا آقا پسر جوان رشيدي شده بود با پوستي سياه و براق و چشمها يي طلايي. همينکه رشد کرد و جاني گرفت از بالکن به خا نه‌هاي همسايه‌ها و به مرور به محله سر زد. با گربه هاي محله جنگيد و حسابشان را رسيد!همانهايي که در شلوغي و بي نظمي روزهاي اول انقلاب، گريز زدند و قناري هاي زيباي مرا اعدام  کردند و خوردند .موشکا حالا ديگر در محله هر گربه ي ماده اي را که ميخواست تصاحب ميکرد، و در خانه هم حکمراني ! فقط از بهروز حرف شنوي داشت. يکي از دوستانمان ميگفت :" يه روز ميايم ميبينيم . موشکا نشسته روي يه مشت استخون  و داره  لب و دهنشو ميليسه . و از فرزانه هم ديگه خبري نيست "!!</p>

<p>کنار پنجره ايستاده بودم وباورم نميشد چه ميبينم . به جز اره‌هاي برقي با هر وسيله اي که  تيز است ،مي برند قطع ميکنند، اره ميکنند همه و همه ي گياهان زيبا و ياسهاي خوشبو را از ريشه در مي آوردند. پرنده ها بي خانمان ميشوند، درختها و گياهها مثل نعش نقش زمين شده اند......همه چيز چقدر سريع و خشن است ! با چه سرعتي؟! درعرض يکي دو روز. وسط زمين تنيس سکوئي با ارتفاع نميدانم نيم متر ، کمتر يا بيشتر با آجر و سيمان ساختند که شکل هندسي آنرا تا چند روزي نميديدم . فکر ميکنم دايره‌ِ بد شکلي بود . و بالاخره در وسط سکو ميله اي بلند فرو کردند و بالاي ميله پرچم حکومت آخوندي را به اهتزار در آوردند . وَه که چقدر همه چيز زشت شد . چه استعدادي براي بوجود آوردن هر چيز زشتي در وجود اين مردم جديد است.   ماجرا به همين جا ختم نشد . آزار و اذيت من ازسوي همسايه ي جديد تازه در راه بود ! ...... <br />
</p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/blog/uuoeoeuu_oeuuoe.php</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/blog/uuoeoeuu_oeuuoe.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Tue, 06 Sep 2005 00:48:56 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>سلام دوست من</title>
<description><![CDATA[<p>ابتدا در رابطه با گشايش اين تارنما دلم ميخواهد احساسم را بگويم . خيلي خوشحالم که از اين پس ميتوانيم اين ارتباط را با هم داشته باشيم. اگر چه شايد کمي دير شده باشد ، ولي فکر ميکنم زمان ، زمان مناسبي است براي به هم نزديک شدن و بيشتر راجع به هم مطلع بودن .</p>

<p>با مقدمه اي که بهروز به نژاد ، يار و همراه من در زندگي و همکار خوب هنري ام نوشته ، حرف زيادي در تعريف اين حرکت نمي ماند که من بگويم . من نويسنده نيستم ، هنر من هميشه در صحنه بوده و يا در مقابل دوربين و از اين راه با مردمي که عشق من بوده اند ، در ارتباط بوده ام. </p>

<p>سالهاست که از خانه ام دورم!! و از اين سوي درياها امکان آن نبوده تا آنچه را که بر من گذشته با تو در ميان بگذارم . اينک  با باد سفر ميکنم ، مي آيم روبرويت مينشينم ، چشم در چشمت ميدوزم و با تو درد دل ميکنم . من با تو از ناگفته هايم ، از خاطراتم ، دلتنگي هايم و .... و آنچه بر من گذشته است خواهم گفت .</p>

<p>با نگاهي به زندگي گذشته من ، سوابق کاري ام ، فعاليت هايم ، مصاحبه هايم در روزگاري که در وطنم بودم و هم چنين در روزگار تبعيد که در اين تارنما موجود است مرا بيشتر خواهي شناخت و منهم از دل برايت خواهم نوشت . دلم ميخواهد در اين راه همانگونه که من صادقانه همراهت خواهم بود همراهيم کني و تو هم حرفهايت را به من بگوئي . </p>

<p>آماده کردن اين تارنما به خاطر تايپ تمامي مصاحبه ها و متنها مدتي طول کشيد . اهل خرافات نيستم ولي دقيقا نوزده سال پيش که مرا از تو دور کردند ، روز بيست و سوم ماه آگوست وارد انگلستان شدم و اينک پس از نوزده سال اين سايت گشوده ميشود . </p>

<p>مطالب آماده شده به مرور در اين تارنما ارائه خواهد شد و به انتطارم تا باقيمانده روزنامه ها و مجلات زرد و پوسيده و عکسهاي ترک خورده به دستم برسد تا بتوانم آنها را به دوستانم هديه کنم . </p>

<p>دوست عزيز ، در شناسنامه کارها به غير از اطلاعاتي که از طريق نشريات قديمي بدستم رسيده ، ما بقي را با کمک محفوظات ذهني خود تکميل کرده ام و احتمالا در برخي دچار اشتباه شده ام ، به خصوص در عکسهائي که از تاتر هاي صحنه و تلويزيون و عکسهاي پشت صحنه و يادگاري از سفر هاي تاتري نام بعضي از همکارانم را فراموش کرده باشم خواهش ميکنم در اصلاح و تکميل اين بخشها با من ياري کنيد تا اين تارنما براي تحقيق و بررسي در تاتر و سينماي ايران مورد استفاده قرار گيرد. </p>

<p>تا روزي ديگر <br />
دوست و دوستدار تو <br />
فرزانه تائيدي <br />
بيست و سوم آگوست دوهزار و پنج / اول شهريور هزار و سيصد و هشتاد و چهار<br />
</p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/blog/oeuoeu_oeuoeoe_1.php</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/blog/oeuoeu_oeuoeoe_1.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Tue, 23 Aug 2005 19:30:55 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>Dog dish dream</title>
<description><![CDATA[<p>رویای ظرف غذای سگ <br />
سناریست و کارگردان : مینا کورتالد<br />
مدیر فیلمبرداری : مارک پارتریج<br />
ادیتور: آلکس ماکی<br />
موزیک: محلی ایرانی<br />
تهیه کننده : آندریا والس گرانت<br />
محصول: مدرسه عالی فیلم و تلویزیون انگلستان<br />
مدت: چهل دقیقه<br />
شانزده میلیمتری<br />
سال ساخت: 1992</p>

<p>خلاصه: فیلمساز در کنار انتقاد از دولت "مارگارت تاچر" به زندگی خانواده ای پرداخته که مادر ایرانی و پدر ایرلندی است و دو فرزند دختر و پسر دارند. تمام داستان از نگاه دخترک است. بچه ها به موسیقی ایرانی و فرهنگ مادری علاقه دارند و پدر نقطه مقابل آنهاست. مادر خوشحال نیست و آنها را رها کرده و به دنبال تجربیات دیگری در زندگی میرود. پدر و دو فرزند سرگردان می شوند و به دنبال سرپناهی هستند. در این سرگردانی به ظرف غذای سگی میرسند که دمر شده و آنها زیر آن پناه میگیرند! آنشب مرد همسرش را در رویا میبیند و میفهمد که چقدر به او دلبسته است و در واقعیت دوباره او را پیدا میکند و خانواده به هم می پیوندند. این بار با هم در جستجوی خانه و سرپناهی هستند. عاقبت قایقی یافته بر آن سوار میشوند و برای ادامه ی زندگی بر پهنه آبهای اقیانوس روانه میوشند ... </p>

<p><embed src="http://services.brightcove.com/services/viewer/federated_f8/1243754654" bgcolor="#FFFFFF" flashVars="videoId=1279707799&playerId=1243754654&viewerSecureGatewayURL=https://services.brightcove.com/services/amfgateway&servicesURL=http://services.brightcove.com/services&cdnURL=http://admin.brightcove.com&domain=embed&autoStart=false&" base="http://admin.brightcove.com" name="flashObj" width="486" height="412" seamlesstabbing="false" type="application/x-shockwave-flash" swLiveConnect="true" pluginspage="http://www.macromedia.com/shockwave/download/index.cgi?P1_Prod_Version=ShockwaveFlash"></embed></p>

<p>درباره کارگردان: مینا کورتالد فرزند مادری ایرانی و پدری ایرلندی است. او پس از اتمام تحصیلاتش در رشته ادبیات انگلیسی، فارسی و فلسفه از دانشگاه "دورهام" انگلستان وارد مدرسه عالی فیلم و تلویزیون انگلستان شد. در رشته کارگردانی فیلم فارغ التحصیل شد. پس از ساختن چند فیلم کوتاه و همکاری با کانال چهار تلویزیون انگلستان فیلم کوتاهی ساخت با عنوان " بریژیت و مردی که غرق میشد" این فیلم پس از نمایش در فستیوال فیلم لندن از سوی تلویزیون دولتی آلمان به عنوان بهترین فیلم کوتاه انتخاب شد. فیلم " رویای ظرف غذای سگ" نیز در فستیوال فیلم بیرمنگام در سال 1992 برنده جایزه بهترین کارگردان شد. </p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/blog/dog_dish_dream.php</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/blog/dog_dish_dream.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Sun, 21 Aug 2005 04:25:57 +0000</pubDate>
</item>
<item>
<title>میراث من جنون</title>
<description><![CDATA[<p>فیلنامه نویس و کارگردان: مهدی فخیم زاده<br />
فیلمبردار: رضا بانکی<br />
دستیار فیلمبردار: محمد یوسفی، مهدی فخیم زاده<br />
بازیگران: فرزانه تأییدی، مهدی فخیم زاده، آرش تاج، منوچهر فرید<br />
مدت زمان: 100 دقیقه<br />
محصول: پارس فیلم<br />
سال نمایش: 1360 </p>

<div align="center"><embed style="width:400px; height:326px;" id="VideoPlayback" type="application/x-shockwave-flash" src="http://video.google.com/googleplayer.swf?docId=5666220042703240653&hl=en-GB" FlashVars="autoPlay=true&initialTime=52"> </embed></div>

<p>خلاصه داستان:مهدی، دیوانه وار عاشق گلی است، همه جا او را تعقیب می کند و به دلیل حسادت ،امیر نامزد گلی را به قتل می رساند. گلی در پیگری غیبت نامزدش با مهدی روبرو می شود و مورد تجاوز قرار می گیرد. مهدی دستگیر و محاکمه می شود، اما به علت فقدان مدارک کافی آزاد می شود و مجددا به آزار گلی می پردازد. پدر گلی، که بیماری قلبی دارد، در برخورد با مهدی سکته می کند و می میرد. گلی متوجه می شود مهدی به دنبال خواهرش است. جسد امیر کشف می شود و پلیس درجست و جوی قاتل او با گلی تماس می گیرد. وکیل مدافع مهدی، که ماجرا دریافته است نقشه ای برای به دام انداختن مهدی طرح می کند، اما او پلیسی را می کشد و به تعقیب رویا می پردازد. گلی در آخرین لحظه به کمک خواهرش می شتابد و مهدی را به قتل می رساند.<br />
</p>]]></description>
<link>http://www.farzanehtaidi.com/blog/uuoeoeoe_uu_oeu.php</link>
<guid>http://www.farzanehtaidi.com/blog/uuoeoeoe_uu_oeu.php</guid>
<category></category>
<pubDate>Sat, 20 Aug 2005 04:25:57 +0000</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>