« August 2005 | Main | October 2005 »

September 26, 2005

همسايه ديوار به ديوار ( قسمت سوم )

سلطانمحمدي دو روزي گرفتار پاک کردن، يعني جمع کردن!! دوده ها بود و تا آنجا که دستش قد ميداد! سوراخهاي زير ظرفشويي را با گچ وسيمان گرفت. ولي پشت قفسه هاي ديگر آشپزخانه را هيچ کاري نميتوانست بکند. گالني پر از نفت را توي ظرفشويي وسوراخ کف آشپز خا نه خالي کرد- به هر حال براي از بين بردن سوسکهاي ميهمان از پيف پاف ارزانتر و آسانتر بود - وقتي دست و بالش را ميشست گفت:"خانوم بهترين راهش اينه که آقا بهروز يا شما برين اين برادرا رو به بينين تا اونا از اونطرف دودکشارو درز نگيرن اين ماجرا ادامه داره".گفتم: نه ،بهتره خودم برم.

با تمام دقتي که کرده بوديم ، دوده ها از درز زير آشپزخانه بخش زيادي از موکت هال ورودي را سياه وچرب کرده بود و تقريبآ همه جاي خانه با مهر سياه پنجه هاي موشکا علامت گذاري شده بود. بايد هر چه زودترکف موزاييک آشپزخانه و موکت وبقيه جاها شسته و تميز ميشد. به قدرت تلفن کردم.او چند سالي بود که ميآمد راه پله ها، آشپزخانه وبالکن را بقول معروف ساب ميزد.وقتي ماجرا را شنيد با ته لهجه شيرين ترکيش گفت"خدا بگم چيکارشون کنه!محاله خير اينا به کسي غير از خوداشون برسه". بعد هم قرار شد يک ماشين موکت شويي اجاره کند و فردا بيايد. بسيار انسان خوب وزحمت کشي بود وبا کارگري زندگي خانواده ي شش نفره اش را اداره ميکرد و هميشه خنده اي بر لب داشت. موها و سبيلها يش را هم رنگ ميکرد که بهروز گاهي به اين خاطر با او سر بسر ميگذاشت.

ساعت از يازده صبح گذشته بود. بايد شال و کلاه اسلامي!! ميکردم که به محل فرماندهي وزارت پاسداران بروم و
اين مشکل را حل کنم و زود برگردم که براي اجراي سآنس اول بعد از ظهربه موقع در تاتر پارس لاله زار حاضر باشم. روپوش زشت، اين يونيفورم اسلامي را تن کردم. جلوي آينه هنگام کلنجار رفتن براي سر کردن مقنعه. دو بار تکرار کردم:"النظافه من الايمان" مگه نه؟؟ با خودم قرار گذاشته بودم اين حرف را به فرد مسئول بزنم که تلفن زنگ زد. بهروز بود. ميخواست مطمئن شود که آنجا عصبي نشوم. آنروز خودش رفته بود دنبال کار خانواده ي مهين خانم که شايد بتواند خانه اي برايشان پيدا کند. مدتي بود که چهار نفري در اطاقي بسيار کوچک در ساختماني بزرگ که آنهم مصادره اي بود مثلآ زندگي ميکردند! قرار بود حسين و جواد ، که از بچه هاي دادستاني بودند (واقعآ يادشان به خير) به خاطر ما پارتي بازي کنند تا مهين خانم لا اقل به جايي مناسبتر منتقل شوند. (در ميان اين مامورين و پاسدارها و بسيجي ها و...و... هميشه چند تايي بودند که با ما مهربان بودند وصادقانه به ما کمک ميکردند .حتا چند بار تلفني خبر دادند که امشب گروه ضربت فلان قرار است بريزند خانه ي شما). بهروز پکر بود و گفت شايد بشود کاري کرد. ولي جالب اينه که آن ساختمان هم شده حوزه ي...(نامش يادم نيست) گفت از پله ها که رفتم طبقه بالا باور ميکني پنج تا ميز موويلا هم زمان داشتن دو تا از فيلمهاي آدمي بنام مخملباف را مونتاژ ميکردند!!آهي کشيد وقرار شد در تاتر همديگر را به بينيم.

آنروزها در تاتر با ماموران عقده اي "اداره مبارزه با منکرات" براي رعايت حجاب اسلامي به اندازه کافي بحث و درگيري داشتم! اينبار بايد دقت ميکردم و به هيچوجه بهانه به دست اين غيرتمندان نميدادم تا بتوانم آسايش نسبي !! خانه مان را از اين زورگويان مدعي اسلام ناب پس بگيرم. آماده شدم تا از خانه خارج شوم که کليد در در چرخيد و فاطمه وارد شد. فردا روز کارش بود! ولي تعجبي نداشت، دفعه ي اولش نبود و اين اواخر به بي نظميش عادت کرده بودم. جواب سلامش را دادم و با عجله داشتم از در بيرون ميرفتم که با صداي التماس آميزي گفت:"فرزانه خانوم الهي قربونتون برم يه دقه صبر کنين".و همزمان با اين حرف چادر و بعد روسري را از سر برداشت. با ديدنش بي اختيار خنده ام گرفت.موهاي سرش رنگ هويج شده بود.درست رنگ هويج فرنگي!! وبلوزي که يقه اش بيش از حد باز بود بر تن داشت. با آنکه آنروزها شاهد مناظر ترسناک،وحشتناک، گريه دار و خنده دار عادي شده بود.پس از سکوتي کوتاه با تعجب و خنده گفتم:فاطمه چيکار کردي؟چرا موهات اين رنگي شده؟. با آنکه ديد عجله دارم ، با حالتي نگران ولي با پر رويي گفت:"تو رو خدا صبر کنين. به من بگين چيکار کنم؟ اگه علي آقا(شوهرش) منو اين ريختي به بينه به خدا منو ميکشه.ميکشه.گفتم:زود باش بگو.حالا چي شده؟ بلا فاصله گفت:"والله .دنبال رنگ سر شما ميگشتم. فکر کنم نمره شو عوضي گرفتم". گفتم: نمره ي رنگ موي سرمن؟ چرا؟!! تازه کدوم يکي؟ با توجه به نقشي که روي صحنه يا جلوي دوربين داشتم، گاهي از قهوه اي پر رنگ يا کم رنگ واغلب يک درجه از رنگ واقعي موي خودم روشنتراستفاده ميکردم – گفت:"نه اون از همه کم رنگتره. اونکه بور و طلاييه اون نمره رو ميگم".عجب ! پس فاطمه خانم ميخواد موهاشو طلايي کنه!!

فاطمه اصلآ سواد نداشت. يادم افتاد حدود دو سه هفته پيش از من خواسته بود که يادش بدهم چطور اسمش را بنويسد :فاطمه حسيني. و بالاخره اين مهم افتاد گردن بهروز . به هر حال رفتارش آنروزها جلف شده بود وگاهي خنده هاي بي مزه اي سر ميداد. بهروز موقع ياد دادن که چطوري اسمش را بنويسد و امضا کند! از زبانش کشيده بود که بعله، گويا آخوند جواني (بقول بهروز آخوندک) در فاميل يا آشنايان دارد.که گفته اگر اسمت را بتواني بنويسي و امضا کني. با يک شغل خوب در بيمارستان استخدامت ميکنم.

بياد داريد که گفتم در اصلي ساختمان قديم کلوپ در خيابان فيشر آباد قرار داشت و حالا شده بود وزارت سپاه پاسداران و وغيره .... دم در يکنفر از همين نگهبانان با تفنگ ژ-3 ايستاده بود . مطابق معمول خودشان با لحن پرخاشگرانه و دستوري پرسيد که چيه ؟ چيکار داري خواهر ؟ . چقدر از اين خواهر گفتن هاي اين موجودات متنفرم . هر گز نتوانستم به آن عادت کنم . همه زنان و دختران مردم را با اضافه کردن تيتر، خواهر خطاب ميکردند .ولي اصلآ رفتار و نگاهي برادرانه نداشتند! ميدانستم که بايد با کسي که داراي قدرتي است و در اينجا کار ميکند حرف بزنم . بنابراين فقط سعي کردم نقش خواهريک شهيد و يا بقول خيلي ها در آنزمان نقش يک آبجي کوماندو را به نحو احسن اجرا کنم و با گفتن اينکه "برادر بنده بايد گزارشي امنيتي را به برادر ارشد بدهم" وارد شدم. بعد از اينکه مرا به دو برادر ديگر پاس دادند و همه هم کنجکاو که من چه گزارش امنيتي دارم بالاخره مرا پيش برادر مهم تري که بايد گزارش امنيتي مرا بداند فرستادند.

بياد دارم که تمام سعي خود را کردم که عصباني نشوم و مهمتر از همه اينکه هرگز با لحن التماس آميز حرف نزنم . اينرا همين جا ميگويم در طول سالهائي که بعد از روي کار آمدن حکومت اسلامي در ايران زندگي کردم هرگز در هيچ زمان و شرايطي لحن ملتمسانه يا التماس آميزي نداشتم . هميشه معترض بودم ولي خوب آنروز ميبايست کارم را به انجام ميرساندم . بايد بگويم که درتمام آن سالها و بخاطر اينکه هرگز التماس نکردم وهميشه اعتراض کردم سختي هاي زيادي را بجان خريدم .

جناب برادر مسئول مهم بعد از اينکه با بي حوصله گي، که بيشتر نمايش آن بود تا خود بي حوصله گي ، به حرفهاي من گوش داد . اول حرفي که زد گفت " حاج خانوم شايد از آب گرمکن منزل خودته " . اصلا چه ربطي به حرف من و تعريفهاي من داشت که خلاصه و جمع و جور بود و توضيحات لازم فني!که سلطانمحمدي يادم داده بود و همه منطقي و قانع کننده.! دردسرتان ندهم برادر مسئول طوري جواب مرا ميداد که شانه از زير بار خالي کند. چندين بار هم مرا"حاج خانوم" خطاب کرد. گويا با تکرار آن سعي داشت بطريقي مرا آزار دهد. من ميدانستم که ايشان بخوبي ميداند که اسم من چيست و چکاره هستم. چون لابلاي حرفهايش اشاره اي به آن پوستر پشت پنجره کرد. با اين حالت که يعني از من ايرادي گرفته، من نگذاشتم ادامه بدهد و بلافاصله گفتم:":النظافه من الايمان"مگه نه برادر؟نگاهي معني دار کرد وگفت: بله همينطوره خواهر.چند لحظه اي سکوت بود و عاقبت اشاره به بيرون کرد که چند تاي ديگرشان دور هم جمع بودند و گفت: برادر فلاني را ميفرستد که اشکال را بر طرف کنند.

خوشحال بودم که قضيه را بطريقي در همان جلسه به نتيجه رسانده ام . ميدانستم که اين موجودات دوست دارند با کساني مثل من مرتب بحث کنند و تکرار ديدار کنند . خواستم خداحافظي کنم که با خنده اي موذيانه پرسيد:"راستي حاح خانوم هنوز همون نمايش روحوضيه رو دارين بازي ميکنين تو لاله زار؟"باز هم اين حاج خانوم گفتنش داغم کرد.خونسرد گفتم چند نفرين؟. گفت:"با خانوم بچه ها رو هم شيش نفر. يکيو ميفرستم دم منزل بيليتارو بگيره.".معطل نکردم گفتم: نه همين امروز ميذارم تو گيشه ي تاتر براي هر روزي که ميخواين. موقع بيرون آمدن گفتم "اي برادر محترم درضمن. ايکاش روزي برسد که منهم سعادت رفتن به مکه مقدس را پيدا کنم که واقعا حاجي خانم بشم و الا الان درست مثل اين است که من دکتر نشده شما مرتب منو خانم دکتر خطاب کنيد. تازه حاجي خانم شدن از دکتر شدن هم خيلي سخت تر است مگه نه؟؟ !". هيچ جوابي نداد.منهم راهي تاتر شدم.

غروب همانروز بليتها از گيشه گرفته شده بود!! وتا غروب فردا هم دود لوله ها بند آمد.

Link | Comments (28)

September 14, 2005

همسايه ديوار به ديوار ( قسمت دوم )

فراموش کردم توضيح بدهم که ضلع جنوبي زمين تنيس سابق!!و پارکينگ فعلي و پايگاه پرچم آخوندي!حدوداَ دو تا سه مترپايين تر از پنجره آشپزخانه پيشتر رفته بود، وهنوز خالي وخاکي و دست نخورده بود ، تا اينکه فعاليتهاي آباداني آغاز، و بناي ساختماني آجري ريخته شد. اينها را از پنجره اطاق جانبي ميشد ديد. پرده را که پس ميزدم بايد پنجره را هم باز ميکردم تا ببينم در آن قسمت چه ميگذرد؟ چون تمامي پنجره اين اطاق را پوستر يکي از فيلمهاي من پوشانده بود. بخاطر جنگ و بمباران ها که نوري به بيرون نتابد!. چيزي که از آن زاويه معلوم بود، پي ريزي چند اطاق براي سکونت پاسدارانِ!! پاسدار انقلا ب اسلامي بود.

پس از تمام کردن سقف وگذاشتن پنجره ها و...و.. متوجه شديم که اينجا خوابگاه است ودر مدت يکهفته، ده روز اطاقها تمام شد ودر کنارش آشپزخانه و حتمآ مستراح!!هم ساختند . با رفت و آمد شخصي پوشها به اين مقر جديد که داخل ميشدند وبا لباس پاسداري خارج ميشدند ، روشن بود که حدودا ده- پانزده نفري در اين محل زندگي ميکنند!!يعني خوردن وخوابيدن وزندگي کردن،خب چه ميشه کرد؟ اگر فقط زندگي بکنند و بگذارند که مردم ديگه هم به زندگي ادامه بدهند. چه اشکالي داره؟!يعني ميشه؟ با صداي بلند فکر ميکنم:"مار از پونه بدش مياد ، در خونه ش سبز ميشه". حضور اين جوانها در همسايگي، فضايي مرموز،مشکوک و عجيب بوجود آورده بود.گاهي از درز پرده آشپزخانه نگاه ميکردم ميديدم به اين پنجره ها اشاره ميکنند! و من از خنده بعضي و چهره عصباني برخي ديگر چيزي دستگيرم نميشد. ولي گاهي فاطمه و يا مهين خانم فالگوش مي ايستادند و به من گزارش ميدادند که خالي از تفريح نبود.

من در دوراني که خيلي کار در دست داشتم، از صبح تا دير وقت شب يا در استوديوهاي تلويزيون يا جلوي دوربين يا روي صحنه و يا مشغول تمرين بودم و بهر حال احتياج به کمک داشتم که دستي به سر و روي خانه بکشد. فاطمه تقريبا هر روز ميآمد و مهين خانم هفته اي يکي دو بار. يادش به خير" دوُسه " ، پيرزن مهاجر روس، چقدر مهربان بود. او سالها بود که به خانه ي بهروز و خانه ي من براي گردگيري و.... ميآمد ولي شبها را دوست داشت در اطاقک اجاره اي خودش بخوابد. آن خانه چون متعلق به هموطني کليمي بود مصادره شد!! و مستاجرين آن بي خانمان شدند."دوُسه"را گم کرديم. گويا رفته بود به شهرستان. شوهر مهين خانم هنرمند بود و ازکارش در صنايع دستي ايران اخراج شده بود. بي هيچ دليلي!! ولي فاطمه رفتارش تغيير کرده بود!گاهي با قصه هاي ساختگي دليل ميآورد که چرا فلان روز نيامده و يا بهمان کار را انجام نداده.

شبها هنگام آژير خطر و خاموشي بمباران به ما بيشتر از بقيه سخت ميگذشت. حتا اگر يک کبريت روشن ميشد! فرياد برادرهاي پاسدار همسايه به هوا ميرفت"خواهر خاموشش کن"!!در اين شرايط همانطور که مردم به خانه ها ميخزيدند ، موشکا هم با ترسي که از صداي ضد هواييها داشت ترجيح ميداد کمتر بيرون برود و در محدوده خانه شبگردي کند. متوجه شديم در تاريکي اين سو و آن سو ميدود و حسابي مشغول است! بعضي صبحها خودش را به پر و پاي من و بهروز ميماليد و توجه ميخواست. بعله، کارش شده بود شکار سوسک ،سوسکهاي بزرگ، که ما تا بحال در آن حوالي نديده بوديم! گاهي سه چهار جسد زير پنجه هايش داشت. مثل اينکه موش شکار کرده باشد . به چشم من زل ميزد و منتظر جايزه اش ميماند. باور ميکنيد که جايزه اين ببر سياه کوچک من چي بود؟ يک عدد پسته خندان خام بي نمک، و با چه مهارتي آنرا مغز ميکرد.ميخورد.....و منتظر پسته دوم!!

يکي از همين شبها بعد از آژير خطر .از نيمه شب گذشته بود.زنگ خانه به صدا در آمد.آنروزها همه وحشت داشتند در خانه شان را بروي کسي باز کنند. رفتم در اصلي را باز کردم. فکر ميکنم پنج يا شش نفر با اسلحه "ژ3" بودند. دو تايشان پايين ماندند و چهارتاي ديگر ريختند توي آپارتمان. دو نفر يکراست رفتند به همان اطاق جانبي!اينجا انباشته بود از لباسهاي تاتر وفيلم که از ميله هاي موازي هم آويخته شده بود. يکيشان رفت وپرده را پس زد که پوستر من با موهاي بلند نمايان شد. رگهاي گردنش باد کرده بود و تقريبآ با فرياد گفت :خواهر ميدوني چه معصيتي داره؟ برادرا نمازشون باطل ميشه نزديک بود پوستر را پاره کند ، به هر حال تا آنجا که ممکن بود از پاره شدن آن جلوگيري کردم و قول دادم که پنجره را با کاغذ فويل ( آلومينيومي ) بپوشانم ، که پوشاندم . حالت دو تا از اين براد رها که داشتند به اتاق اصلي و نزديک اتاق خواب سرک ميکشيدند به من ثابت کرد که فقط کنجکاويشان آنها را به اينجا کشانده و چون بهانه ي ديگري هم نداشتند ، رفتند . تازه فهميديم وقتي که پرده باز است و چراغ اتاق روشن ميشود چهره من با موهاي بلند بور از آن سو يعني از زمين تنيس سابق به وضوح ديده ميشود که هيچيک از ما متوجه اين نکته نشده بوديم !!
چند ماهي پس از اجراي يک نمايش در سال پنجاه و هشت در تاتر سعدي (کاباره لوکولوکس سابق-شاه آباد-) من و بهروز در تاتر پارس لاله زارشروع به کار کرديم. وهنوز هيچکدام از ما ممنوع الچهره!!يعني ممنوع الکار ، و ممنوع الخروج و يعني ممنوع الهمه چيز نشده بوديم!! .( روزي سه سانس تاتر بازي کردن !! که خود ماجرائي گفتني است و به موقع به آن ميرسيم )

مطابق معمول، صبح که از خواب بلند ميشدم يکراست بطرف آشپزخانه ميرفتم تا براي درست کردن قهوه و يا چاي کتري را آب کنم تا من و بهروز به موقع بتوانيم به تاتر پارس در لاله زار برسيم .هنوز وارد آشپزخانه نشده بودم که بوي شديد نفت و دودهِ نفت را چنان شديد حس کردم که در چند ثانيه نفسم بند آمد. لحظه اي مکث کردم . نکند هنوز خواب هستم ؟ نه بيدارم! . چون پرده ها بسته بود چراغ را روشن کردم . تازه متوجه شدم که بوي شديد دودهِ نفت از چيست . در اين لحظه بود که چشمم به کف آشپزخانه افتاد ولي من کف آشپزخانه و موزائيک کف را نمي ديدم . حتي پاهاي خودم را تا کمي بالاتر از مچ پايم نميديم . بوي دوده شديد بود و نفس تنگ . بايد هواي تازه داشت. بطرف پنجره آشپزخانه رفتم که پرده را باز کنم و بعد پنچره آنرا. وقتي که قدم اول را برداشتم واضح ديدم که دوده سنگين نفت به ارتفاع دو وجب کامل و شايد هم بيشترتمام سطح کف آشپزخانه را گرفته . وقتي قدم اول را برداشتم دود کمي تکان خورد و کمي از هم پاشيد ! با باز کردن پنجره و پردهِ آن نور تابيد و بطور کامل اين دودهِ نفت را که بخاطر چرب بودن سنگين تر هم بود به وضوح ديدم که اصلا خيال ندارد تکان بخورد و از در و پنجره بيرون برود.

دراين لحظه بي اختيار خنده ام گرفت . بياد فيلمهاي هندي که در دوران بسيار جواني ديده بودم افتادم . صحنه هاي رقص و آواز آنرا بياد مي آوردم ولي از دودهاي رنگي و از موزيک پر سر و صداي هندي و صداي فواره آب که هميشه در اين صحنه ها برقرار بود خبري نبود. فقط بوي نفت بود و دودهِ نفت . براستي نميدانستم عصباني هستم ؟ حيرت زده هستم ؟ و اينکه چه بايد بکنم ؟

سلطانمحمدي را خبر کردم . آهنگر و لوله کش ( تعمير کننده دئوترم قديمي اي که هميشه با دودکش آن مشکل داشتيم) سالها بود براي ما کارميکرد. جوانمرد و دل پاک بود. مسلمان بود . به دين و مذهب خود احترام ميگذاشت ولي مرتب به ملا و آخوند جماعت فحش ميداد و نفرين ميکرد و نسبت به من و بهروز وفادار مانده بود . پنج الي شش سالي بود که هر وقت به او احتياج داشتيم خبرش ميکرديم . هميشه هم از ما راضي بود. بعد از انقلاب هر وقت خواستم آمد و هميشه تقاضاي دستمزد کمتري ميکرد و با خنده ميگفت "خانم جان شما خيلي به ما رسانده اي ، حالا هم هر چقدر ميتوني بده" ...

بله ميگفتم . سلطانمحمدي آمد. ماجراي دودهِ نفت يکي دو روزي ادامه داشت تا اينکه او آنرا برايم افشا کرد که اين دوده سنگين نفت از کجاست؟! . حالا ديگه همه جا پر از دود بود و سوسک . فکر ميکنم خيلي از ما تهران نشين ها بياد داريم که در همان اوائل پيروزي انقلاب اسلامي وسائل بهداشتي سخت پيدا ميشد. در اينجا من فقط به پيف پاف اشاره ميکنم که براي مگس و اين سوسک هاي بزرگ واقعا لازم بود.دوست جوانمرد ما ماجرا را برايم افشا کرد. همانگونه که گروه هاي اقليت ،اکثريت ، مجاهدين خلق و گروه هاي تازه از تخم سر در آورده بر در و ديوارهاي خيابانها و کوچه پسکوچه هاي تهران ، با قوطي هاي رنگ اسپري بسيار بد خط مينوشتند که فلان و بهمان را افشا بايد کرد ! حالا هم ماجراي دود و سوسکهاي زيادي و مزاحم آپارتمان ما افشا شد....

قضيه اينگونه بود که به دليل اينکه اطاقهاي خوابگاه بدون در نظر گرفتن اصول اوليه ساخته شده بود که راه حلي براي خروج دود اجاق و يا بخاري آقايان پاسدارِ پاسدارِ انقلاب پيش بيني کرده باشند ، لوله هاي بخاري و ديگر وسائل پخت و پز خود را ناشيانه در ديوار مشترک ساختمان بغلي که طبقه دوم آن ما زندگي ميکرديم کار گذاشته بودند. بدليل پخت و پز زياد و تميز نکردن محل زندگي خود!، دود سياه و سوسکها را براي همسايه بخت برگشته اي مثل بنده و بهروز فرستادند.

يادمه که سلطانمحمدي طبق قرار صبح زود آمد و در زير گنجه روشوئي آشپزخانه را باز کرد و ما بوضوح ديديم که چگونه دود غليظي مار پيچ مانند از اطراف لوله هاي آب روشوئي که در ديوار کار گذاشته شده از هر سوراخي که ما نميديديم و احيانا ميديديم بيرون مي آمد و چون سنگين بود آرام به سطح زمين مينشست و اين ماجرا هر شب تا صبح ادامه داشت و دودش به کف آشپزخانه ما و بالاخره چشم ما ميرفت . و بدنبال آن سوراخ کف آشپزخانه ما را نشان داد که چگونه بخاطر بوي دود و نفت، سوسکها از بچه گرفته تا بزرگ همه فاميل از کف سوراخ آشپزخانه ما بيرون مي آيند و در طول شب تا صبح که ما خواب هستيم اين ماجرا ادامه دارد و بدين طريق بود که خانه ما روز به روز پر از سوسکهاي توليد همسايه ديوار به ديوار و جديد ما ميشد !! و کار ببر سياه کوچک ما سخت شد و تعداد شکارهايش با سرعت بالا ميرفت واقعا که اگر قرار بود چيزي افشا شود همين ها بود که سلطانمحمدي براي ما افشا کرد. . صورتش را بياد مي آورم که داره به بهروز ميگه " آقا بهروز ، دود و آب هر طوري شده راه خودشو پيدا ميکنه ، ولي سوسکها رو چي بگم" ( اشاره به خوابگاه ميکند ) و ميخندد. بهروز هم ميخندد ......

Link | Comments (16) | TrackBack

September 06, 2005

همسايه ديوار به ديوار ( قسمت اول)

من هيچوقت در ايران صاحبخانه نبودم . بنابراين زماني هم که انقلابِ خميني و اسلامي در ايران اتفاق افتاد چند سالي بود که در آپارتماني چهار اطاقه ‌- خيابان شاهرضا نزديک به ميدان فردوسي - زندگي ميکردم. تنها خوبي و مزيتي که اين آپارتمان براي من داشت نزديک بودن آن به اداره برنامه هاي تاتر بود و اصلا بخاطر همين اجاره کردم که صبح‌ها با يکي دو دقيقه پياده روي سر وقت به تمرين هاي تاتر برسم!

از همان اوايل روي کار آمدن حکومت اسلامي ، بهروز که خودش در الهيه در شمال تهران آپارتماني در اجاره داشت بيشتر به آپارتمان من مي آمد که من تنها نباشم . به مرور که زندگي بر هر دوي ما سخت و سخت‌تر شد متوجه شديم که بهتر است به کمک هم يک خانه را بگردانيم و اينگونه شد که من و بهروز که از همان اوائل آشنائي با هم ، هميشه استقلال خود را داشتيم ، باهم به زندگي در آپارتمان ميدان فردوسي ادامه داديم . با گذشت زمان و شرايط فاشيستي حاکم! متوجه شديم که فقط خودمان ميتوانيم کمک خودمان باشيم و سعي کنيم که فقط زنده بمانيم !! و باز هم با گذشت زمان متوجه شديم که نزديکي آپارتمان به محل اداره تاتر ديگر مزيتي ندارد.

با نفوذ عوامل رژيم به اداره تاتر ومتوقف شدن فعاليتهاي معمول ديگرنزديکي منزل به اداره تاتر مزيتي نداشت! ولي يکي از مزايائي که از همان اول در مورد اين محل دوست داشتم اين بود که از پنجره آشپزخانه واطاق جانبي آن (که با زاويه‌اي نود درجه به آن چسبيده بود) اولين منظره‌اي که چشم را ميگرفت مرتفع ترين نقطه کوه سلسله جبال البرز در شمال تهران بود . همان کوه بلند شکوهمندي که براي همه مردم تهران نشين آشناست . همان تکه از کوه که هميشه با مقداري برف پوشيده است و با تغيير فصل ،مقدار برف نشسته بر قله کوه کم و زياد ميشود ولي هميشه برف داشت . هنوز وقتي چشمانم را ميبندم شکل و فرم آن تکه از کوه البرز را مي‌بينم . و براستي که دلم برايش تنگ است .

در همسايگي ما کلوپ ايران و فرانسه قرار داشت که از اين دو پنجره ما محوطه‌ي باغ نسبتا بزرگ آنرا ميديديم.اغلب هم نسلهاي ما و قبل از ما اين مکان را بياد مياورند. در اصلي کلوب در خيابان فيشرآباد يعني خيابان شمالي ميدان فردوسي قرار درشت (روبروي هتل مرمر!!). ساختمان کلوب وحياط آنرا گاهي ميشد از لابلاي درختها ديد وبعد باغ، با فضاي سبز و درختهاي بلند کاج ، سرو وشمشادهاي منظم در حاشيه‌ي باغچه‌ها با گلها و گياههاي زيبا، و حوضي نسبتا بزرگ دروسط باغ به شکل دايره آبي رنگ وهميشه لبريز از آب تميز. وجود اين مکان در مرکز شهر شلوغ تهران صفا و زيبايي دلپذير خاصي داشت وبه عنوان همسايه ي ديواربه ديوار واقعا غنيمتي بود. با تغيير فصلها، پرنده‌هاي گوناگوني ساکنين اين درختها بودند. طوطيهاي زيبا، سبزقبا، شونه به سر و گنجشگهايي که مستاجرين دايم بودند!! وپرنده هايي هم که به مناسبت فصل مهاجرت ميکردند و سال بعد دوباره برميگشتند... به موازات با قسمتي از محوطه ي باغ يعني زيرهمان پنجره ها دو زمين تنيس قرار داشت. زمينها ي تنيس با رديفي ازدرختهاي سبز و شاداب از محوطه اصلي باغ جدا شده بود و ديوارکناري زمين تنيس با بخشي از ساختمان ما و چند خا نه‌ي ديگر مشترک بود.

در طول سالهاي همسايگي ما و کلوپ ايران و فرانسه، هرگز آزار و مزاحمتي براي ما ايجاد نکرده بودند!. بعضي از شبهاي تابستان در حياط ميهماني‌هاي جمع و جور و آرام بهمراه موزيکي ملايم بر قرار بود و زير نور چراغهاي رنگ و وارنگ ميتوانستيم شاهد رقص زوجهاي مختلف باشيم. و يااينکه روزها در زمين تنيس که هميشه تميز بود و بطور مرتب به آن رسيدگي ميشد، زنها و مردهاي ايراني و يا فرنگي راميديديم که تنيس بازي ميکردند. در فصل بهار و تابستان در لابلاي درختهايي که زمين تنيس وباغ را از هم جدا ميکرد طوطيها به آزادي پرواز ميکردند. و پرندگان ديگر آوازشان را سر ميدادند و زندگي ميکردند ......... پايين کاجها رديف منظم شمشادها بود و تنه ي آنها پوشيده از ياسهاي خوشه اي بنفش . همان ياسها که فصل بهار در تهران گل ميدهند . عطر و بو يش فراموشم نميشود. هيچوقت.

همان اوائل اين ساختمان مصادره شد و فکر ميکنم در فصل بهار سال پنجاه و نه بود ؟!که بطريقي شنيديم که ، کلوپ ايران و فرانسه ي (سابق!!) که توسط پاسداران تصاحب شده بود، به وزارت سپاه پاسداران تبديل خواهد شد!!!. اين طريق تصاحب و غارتها در آنزمان بسيار عادي بود . هيچ دليل و منطقي هم در کار نبود . با زور تفنگ و اسلحه و ايجاد وحشت، املاک وخانه هاي مرغوب و ارزش دار مردم را تصاحب و تبديل به کميته هاي مختلف ميکردند و يا پاسداران بيشتر وفادار!! را در اين خانه ها سکونت ميدادند که بتوانند بهتر پاسدار انقلاب آنها باشند!!!

سر و صدا و رفت و آمدهاي زياد شروع شد. چشمانم را ميبندم و بياد مي آورم ، مثل فيلمهاي صامت است که با سرعت زياد نمايش داده ميشود ...حياط زيبا و با صفاي ساختمان با حوض زيباي وسط آن ،- از آب خالي شد و کيسه هاي سيمان روي هم تلنبار شدند- ، بوي قير و آسفالت همه جا را پرکرد و زمينهاي تنيس غيب شد! و با سرعت تبديل به پارکينگ شد و در مدت دو روز تمام محوطه ي آسفالت شده پر از ماشين پيکان نو و مرسدس بنزهاي رنگ وارنگ، وهمزمان افتادند به جان درخت هاي بلند و زيبا !!! باورم نميشد چه ميبينم؟ من اغلب به تنهايي شاهد اين فجايع بودم. بهروز از شهر ميرفت بيرون - روزهايي که تاتر پارس تعطيل بود - تنها همدم من "موشکا" بود که ازلب پنجره ي آشپزخانه، با وحشت از صداي اره‌هاي برقي، ولي با برق شيطنت در چشمهاي طلاييش ، فرار پرنده ها را تماشا ميکرد و پرنده هايي که جوجه هايشان جا مانده بود با صداهاي عجيبي بر بالاي محوطه پرواز ميکردند و "موشکا" آب دهانش را قورت ميداد!

ما بعد از آنکه "بوبي"را از دست داديم (همانکه در فيلم فرياد زير آب نقش داشت و هنر نمايي کرد!!) حيوان خانگي ديگري نداشتيم. دو سال قبل از آن ، شبي باراني ودير وقت بهروز وارد شد. کف دستش موجود کوچک سياه رنگي بود که صداي ضعيفي داشت. مثل اينکه گريه ميکرد! گويا کسي اين بچه گربه و سه خواهر و برادرش! را در زير باران رها کرده و رفته بود.و تنها موشکا بود که زير باران نفسهاي آخر را ميکشيد. نميدانم چرا بهروز از همان اول "موشکا" صدايش کرد؟

موشکا حالا آقا پسر جوان رشيدي شده بود با پوستي سياه و براق و چشمها يي طلايي. همينکه رشد کرد و جاني گرفت از بالکن به خا نه‌هاي همسايه‌ها و به مرور به محله سر زد. با گربه هاي محله جنگيد و حسابشان را رسيد!همانهايي که در شلوغي و بي نظمي روزهاي اول انقلاب، گريز زدند و قناري هاي زيباي مرا اعدام کردند و خوردند .موشکا حالا ديگر در محله هر گربه ي ماده اي را که ميخواست تصاحب ميکرد، و در خانه هم حکمراني ! فقط از بهروز حرف شنوي داشت. يکي از دوستانمان ميگفت :" يه روز ميايم ميبينيم . موشکا نشسته روي يه مشت استخون و داره لب و دهنشو ميليسه . و از فرزانه هم ديگه خبري نيست "!!

کنار پنجره ايستاده بودم وباورم نميشد چه ميبينم . به جز اره‌هاي برقي با هر وسيله اي که تيز است ،مي برند قطع ميکنند، اره ميکنند همه و همه ي گياهان زيبا و ياسهاي خوشبو را از ريشه در مي آوردند. پرنده ها بي خانمان ميشوند، درختها و گياهها مثل نعش نقش زمين شده اند......همه چيز چقدر سريع و خشن است ! با چه سرعتي؟! درعرض يکي دو روز. وسط زمين تنيس سکوئي با ارتفاع نميدانم نيم متر ، کمتر يا بيشتر با آجر و سيمان ساختند که شکل هندسي آنرا تا چند روزي نميديدم . فکر ميکنم دايره‌ِ بد شکلي بود . و بالاخره در وسط سکو ميله اي بلند فرو کردند و بالاي ميله پرچم حکومت آخوندي را به اهتزار در آوردند . وَه که چقدر همه چيز زشت شد . چه استعدادي براي بوجود آوردن هر چيز زشتي در وجود اين مردم جديد است. ماجرا به همين جا ختم نشد . آزار و اذيت من ازسوي همسايه ي جديد تازه در راه بود ! ......

Link | Comments (23)